آلودگی صوتی
ساعت دو و نيم كه به خانه آمدم ، بعد از صرف ناهار به عيال گفتم ؛ « كسي سر و صدا نكند ، مي خواهم يك چرت بزنم » بيست دقيقه بعد هنوز چشمانم گرم نشده بودند كه دزدگير ماشين همسايه با صدايي انكرالاصوات شروع به جيغ و داد كرد . انگار یک دزد قوی هیکل را گرفته است آن چنان سر و صدایی به راه انداخته بود که بیا و تماشا کن!!
مثل برق گرفته ها از خواب پريدم . سر و صدا چند دقيقه طول كشيد تا جناب همسايه مثلا محترم رسيد و آن را خاموش كرد . بعد هم تعدادي ناقابل بد و بيراه و فحش مثبت هیجده که در این گونه وقت ها مثل نقل و نبات بر زبان همه رفت و آمد می کند - نثار جد و آباد كسي كرد كه مشت يا پايش را به اتومبيل او كوبيده بود ! با عصبانيت به عيال گفتم : « حالا يك نفر پيدا شود به آقا بگويد پیکان قراضه و درب و داغون مدل 49 را چه كسي مي دزدد ؟ انگار بنز الگانس جلو خانه اش پارك كرده است !! »
عيال مثل همیشه چشم غره خطرناکی کرد و توپيد به من كه « خوبه ، خوبه ، آقا خودت همين قراضه را هم نداري و ما را جلو در و همسايه سوار آن موتورسيكلت دو زمانه عهد بوقت مي كني كه از داخل لوله اگزوزش صداي هواپيماي توپولف در مي آيد !! آن وقت برای مردم صفحه می گذاری؟!» جوابي نداشتم . یعنی داشتم ولی راستش ترسیدم با آن ملاقه دستش توی ملاجم بزند یا با یک هوک چپ ناک دانم کند، لذا دوباره خودم را به خواب زدم .
ده دقيقه اي گذشت . ناگهان صداي عجيب و غريبي در گوشم پيچيد . مردي با صداي نتراشيده و نخراشيده در بلندگوي ابو قراضه اش بدجوري نعره مي زد : «بدو ، … بدو كه حراجش كردم . جوراب ، حوله ، زيرپوش … بدو … بدو كه حراجش كردم ! » قضيه آن وقتي جالب شد كه يك ماشين ديگر هم بوق زنان از راه رسيد .
انگار عروسی هزار فامیل بود! فروشنده به وسيله بلندگوي پرقدرتي اين طور تبليغ مي كرد : «آهن كهنه ، نان خشك ، سماور كهنه ، كفش كهنه مي … خريم ! » هر وقت هم بلندگو کار نمی کرد شاگردش تلافی می کرد و آن چنان نعره ای می زد که در و دیوار ما نیم متر خم و راست می شد!!
نمی دانم این همه آدم از کجا پیدا شدند جلوی درب منزل ما و ریختند دور ماشین ها. صداي فروشنده و خريدار و بچه های شیرخواره و دوچرخه سواران عزیز کوچه مان بدجوری قاطي پاطی شده بود . خر تو ... ببخشید شير تو شيري شده بود كه بيا و تماشا كن . محشر کبری بود.
راستش در آن لحظه ميلياردها سلول عصبي مغزم در حال منفجر شدن بودند . دوست داشتم در آن لحظه دو سه نفر را خفه کنم یا با مشت هایم بزنم تو سر عیال مربوطه!! زیرا از وقتی برای مبارزه با ارازل و اوباش محترم به کلاس کاراته می رود ما را کیسه بوکس خودش کرده است!
در جايم نيم خيز شدم و با صداي بلند هر دري ، وري كه بلد بودم نثار مخترع بلند گو و دزدگير و همه آن آدم نماها كردم ! دست خودم نبود . نیم ساعت بعد مجدداً در كوچه آتش بس بر قرار شد . پنج دقيقه اي به همان حالت نشستم و منتظر شدم تا بلكه مصيبت هاي بعدي نازل شوند ، ولي مثل اين كه خبري نبود . به عيال گفتم : « سبزي فروش امروز دير نكرده است ؟ » عيال گفت : « نه ، ديروز صبح آمد ، چيزي مي خواستي ؟ » گفتم : « نه ، فقط دلم براي آن آواز قشنگش در دستگاه بيداد تنگ شده بود ! »
بالاخره با مصرف یک قرص آرام بخش به خواب عميقي فرو رفتم . روياي با حالي بود . اصلا اند رویاها بود! در حال تميز كردن بنز الگانسم بودم . عيال اصرار مي كرد : مرد ، صد بار گفتم مدلش پايين است و ما ديگر سوار اين ابوطياره نمي شويم در شان خانواده ما نيست. گفتم: نیست که نیست امروز می رویم محضر سه طلاقه ات می کنم بروی خانه بابات. آن بابا هوشنگ بخیلت. مال بد بیخ ریش صاحبش...!
ناگهان صداي دو انفجار پي در پي از كوچه به گوش رسيد و شيشه ها و من و عیال و گربه مان شروع به لرزيدن كردیم! از خواب پريدم و فرياد كشيدم : « زن چي شده ؟ به ما حمله كردند ؟ ديوار صوتي شكست ؟ صد بار گفتم این اوبامای آب زیر کاه با ما نیست ولی دکتر سمپاد سیتی می گفت اوباما با ماست!!» سپس با سرعت برق به طرف در خانه دويدم كه پايم به گلدان های كنار راهرو گير كرد و با مخ به زمين خوردم .
عيال دست پاچه پريد وسط هال و گفت ؛ « این چرت و پرت ها را از کجا می آوری؟ ديوار صوتي چيه مرد ، ترقه بود ، حالا با اين عجله كجا مي رفتي ؟ » با عصبانيت گفتم : « مي رفتم ، باباي اين آلودگي صوتي را در آورم ! » خنديد و گفت : «پس سر راهت دو كيلو ميوه هم از مغازه حاج احمد بگير امشب مهمان داريم ! در ضمن اين توپ فوتبال را هم بده مجيد و دوستانش ، امروز مسابقه دارند ! » با تعجب گفتم : «توي كوچه ؟» گفت : « نه ، ورزشگاه صد هزار نفري آزادي لابد!!»
دنیای حرفه و فن www.herfe-rszy.com
نوشته: م. سالاری، چاپ در نشریه پیمان یزد

