به بالش تكيه داده بودم و به سر رسيد وام صد و ده هزار توماني فردا فكر مي كردم كه عيال روزنامه را انداخت جلوي من و گفت : « بردار ببين چي نوشته است ، قيمت مردن از سوي سازمان بهداشت زهرا ۳۰۰ هزار تومان اعلام شد.» بعد اضافه كرد : « همين فردا ، پس فردا مي روي خلدبرين سه تا قبر مي خري براي روز مبادا!، عمه ملكوك و فك و فاميل هايت روز عيدي آن قدر فيس و افاده دادند كه آرامگاه خانوادگي خريده اند به قيمت فلان ميليون ! مگر ما كجايمان از آنها كمتر است كه بعد از صد و بيست و سال زبانم لال ، تو قبرهاي قراضه و فكسني بخوابيم !! » با تعجب به عيال گفتم : « حالا كي خواست بميرد ؟ تازه با افزايش تورم اگر من پول خورد و خوراك شما را هم بتوانم تامين كنم ، خيلي هنر كرده ام ، قبر چهار ستاره و دو نبش ديگر پيش كش ! » چشم غره اي رفت و گفت: « همين كه گفتم ، برو اداره تان وام بگير و ترتيبش را بده ، سعي كن محلش مناسب باشد ، مي داني كه من خيلي مشكل پسندم. اگر هم توانستي يك قبر اضافه براي مامانم اینا بخر، همه دور هم باشيم ! » با خودم گفتم : گل بود ، به سبزه نيز آراسته شد! گفت: « چيه ؟ قبر هم نمي تواني برايم بخري؟ نگفتم که ویلای آنتالیا بخری که!» مثل هميشه حرف آخر را من زدم و با ترس و لرز گفتم: «به روي تخم هر دو چشمم ! شما بمير، بقيه اش با من، آن چنان قبري برايت تهيه كنم كه روحت بگويد : ايول ! آقا...!» حرفم را قطع كرد و با عصبانيت گفت : « وا، وا … بلا به دور ، باز داري مزه مي ريزي ، بي مزه انژکسیون؟! » شليك خنده ام بلند شد. در حال بکش پس کش بودیم که ناگهان لگد محکمی به پهلويم خورد . عيال بالاي سرم ايستاده بود. با تعجب گفت : « بابا تو ديگه كي هستي ، توي خواب هم بي خودي مي خندي ؟ بلند شو ، بلند شو برو … » دستپاچه گفتم : «خلدبرين ؟» گفت : «خدا مرگم بدهد، حالا يك خط روزنامه خواندي زد به سرت ؟! نه بابا ، دو ساعته دراز به دراز خوابیده ای، بلند شو برو دو تا نان بگير، الان مغازه ها تعطيل مي شوند ! » نوشته:محسن سالاری، چاپ در نشریه طنز و کاریکاتور
@ محسن سالاری جمعه 1 مرداد1389
|

