در زمان هاي قديم، مردي بود كه قفل سازي مي كرد. او اگر چه در كار خود بسيار استاد بود. اما سواد نداشت. روزي صندوقچه اي از فولاد و آهن ساخت، قفلي براي آن درست كرد و آن قفل را در قفل ديگري جا سازي كرد. وزن آن صندوقچه با تمام قفل هايش صد گرم هم نمي شد. مرد قفل ساز، صندوقچه را براي پادشاه برد تا به او هديه كند. وقتي كه پيش پادشاه رسيد، دانشمندي نيز وارد قصر شد. پادشاه از جاي خود برخاست و به آن مرد دانشمند تعظيم كرد و او را در جاي خود بر روي تخت پادشاهي نشاند. بعد هم با احترام رو به روي او بر روي زمين نشست. مرد قفل ساز با خود گفت: « بزرگي اين مرد به علم و دانش اوست. اما من نصف عمر خودم را به آموختن قفل سازي گذرانده ام و نصف ديگر را قفل مي سازم كه زندگي ام بگذرد. بهتر است تا دير نشده بقيه عمرم را به ياد گرفتن سواد و علم و دانش بگذرانم. » مرد قفل ساز به مكتب استادي بزرگ رفت. مرد قفل ساز به استاد گفت: « مي خواهم سواد ياد بگيرم. » استاد تعجب كرد و گفت: « اما اي مرد، سني از تو گذشته، ذهن تو آمادگي لازم را ندارد. با اين حال من جمله اي مي گويم و تو آن را از بر كن تا ببينم مي تواني يا نه. بگو شيخ مي گويد پوست سگ پاك نمي شود، مگر به وسيله دباغي كردن.» مرد قفل ساز به خانه رفت و هزار بار آن جمله را پيش خود تمرين كرد. روز بعد آمد و گفت: « اي استاد، ياد گرفتم. » گفت: « بگو ». گفت: « سگ مي گويد پوست شيخ پاك نمي شود مگر به وسيله دباغي!! » شاگرداني كه در حضور استاد نشسته بودند، شروع كردند به خنديدن. استاد ناراحت شد و گفت: « هيچ كس حق ندارد به اين مرد بخندد. » قفل ساز از درس خواندن پشيمان شد. از خانه بيرون آمد و به طرف كوهي رفت. به دامنه كوه كه رسيد، چشمه اي ديد زلال. چشمه از بالا كوه را شكافته بود و قطره قطره بر روي سنگي مي چكيد. روي سنگ در جايي كه قطره ها مي چكيدند كمي گود شده بود. مرد قفل ساز با خود گفت: « مي دانم كه علم و سواد از اين آب نرم تر نيست. دل من هم ازاين سنگ سخت تر نيست. اين قطره هاي آب با تكرار و پشتكار، بر دل سنگ اثر گذاشته اند و آن را سوراخ كرده اند. پس علم و دانش هم بايد در من اثر كند و چيزي ياد بگيرم. » با اين فكر، دوباره به خانه برگشت و با پشتكار بيشتري شروع به يادگرفتن كلمه ها کرد. بعد ازسي سال كه درس خواند، به مقام استادي رسيد و توانست به ديگران هم علم و دانش بياموزد. مرد قفل ساز، به خاطر پشتكاري كه داشت، سرانجام به آرزوي خود رسيد...
@ محسن سالاری شنبه 11 اردیبهشت1389
|

