وارد كلاس شدم . بيش از چهل بچه ي قد و نيم قد از سر و كول هم بالا مي رفتند . تازه كار بودم و بي تجربه. فصل اول كتاب حرفه و فن « بهداشت و كمك هاي اوليه » نام داشت . غرق تدريس شدم . ماكتي و مسواكي و پوستري ، با تكه چوبي دندان هاي روي پوستر را نشان مي دادم و با هيجان درباره ي فوايد مسواك زدن مي گفتم كه ناگهان از گوشه و كنار كلاس چند نفري پقي زدند زير خنده ! چشم غره اي رفتم ، نصف و نيمه ساكت شدند ، اما باز ايما و اشاره ادامه داشت . حواسم پرت شده بود . كم كم داشتم عصباني مي شدم . نمي دانستم مشكل از كجاست . به تك تك بچه ها نگاه كردم . بعد دزدكي به لباس و كفش هايم چشم دوختم ، چیزی نبود . به توضيحاتم ادامه دادم ، اما خنده ي بچه ها ادامه داشت ! دستي به موها و سر و صورتم كشيدم . بالاخره حوصله ام سر رفت و از دانش آموزي كه نيشش تا بنا گوش باز بود پرسيدم : « چيه آقاي عزيز ، چرا بي جهت مي خندي ؟! » جواب درستي نداد . بقيه هم ماست ها را کیسه كردند و زل زدند به چشمان من . زنگ تفريح كه زده شد ، خودم را به دفتر مدرسه رساندم . معلم ها يكي يكي مي آمدند ، خسته و گچي ! از مدير و معاون خواهش كردم خوب سر و لباسم را نگاه كنند تا اگر موردي است ، آن را بر طرف كنم . اما آنها نيز تاكيد كردند مسئله خاصي وجود ندارد . تعجب كردم . دوباره به سمت آينه ي داخل دفتر رفتم و مشغول ورانداز خود شدم . يكي از دبيران با تجربه به شوخي گفت : « آقا ، نكند چون موهايتان كم پشت است و آن را سيم كشي كرده ايد ، بچه ها شيطنت مي كنند ؟! » طوري اين جمله را گفت كه همه شروع به خنديدن كردند . همان طور كه نگاهم به آينه بود ، لبخند زدم . اما ناگهان لبخند روي صورتم ماسيد و چهره ي خندان دانش آموزان مانند فيلمي در جلو چشمانم شروع به رژه رفتن كردند . معما حل شده بود . با لب و لوچه آويزان به سمت همكاران آمدم و پرسيدم : « مي بخشيد ، كسي يك دندان پزشك ماهر سراغ دارد به من معرفي كند ؟!
برچسبها: خاطرات مدرسه, معلم, دانش آموز, کلاس درس, محسن سالاری

