یزد؛ نگین کویر
بـه يـزد رفتم و سيمـاي راستان ديـدم صفـاي مردم ايـران باستـان ديـدم
مصـون زغارت چنگيز و فتنـه تـاتـار نژاد پـاك و سرافـراز آريـان ديـدم
مكـارمي كه زچشم جهان شده است نـهان بـه يزد رفتم و با چشم دل عيان ديـدم
بـه هـر كجا كه پـي سير ديـده افكنـدم طـريق رادي و آئيـن راستـان ديـدم
زفيـض گنـج قنـاعـت فقيـر و دارا را ز زندگـاني مسرور و شادمـان ديـدم
بـه پايمـردي همت، بـه دستيـاري كـار شكـفتـه چهـره آرام ديهقـان ديـدم
بـه دست همت آنـان كـويـر سوزان را پـر از شقايق و ريحان و ارغوان ديدم
بـه چشم خويش در ايـوان مسجد جمعـه؛ هزار معجزه از خـامه و بنـان ديـدم
زريزه كاري دست هنر بـه جـامع شهـر هر آنچه مـينتوان كرد وصف، آن ديدم
كتـابـخـانـه بـا ارزش وزيـري بـود سفينـهاي كه در آن بحرها نهان ديـدم
حظيـرههاي فراوان ربـاط هـاي كهـن به يزد و تفت و طرزجان و اردكان ديدم
سـراي والـي و ميـدان ميـرچقمـاقش نشـان خـانه و آثـار دودمـان ديـدم
نـمـونـهاي ز بنـاهـاي دوره اسـلام نشانـهاي زنيـايشگـه مغـان ديـدم
صفـا و خرمـي بـاغ و بوستـانش را بـه لطف و گرمي ديدار دوستان ديـدم
شاعر: علی باقرزاده یزدی

