تبليغاتX
به دنیای حرفه و فن خوش آمدید...........تحقیق، اقدام پژوهی، نمونه سوالات آموزش حرفه و فن اول، دوم و سوم راهنمایی، مقالات آموزشی و تربیتی، کاردستی، ضرب المثل، طرح مشبک و معرق، پاورپوینت حرفه و فن، خاطره، طرح درس حرفه و فن، شعر، آشنایی با مشاغل و رشته های تحصیلی، مدارهای الکتریکی و الکترونیکی، جدول، روش تدریس، داستان كوتاه، اطلاعات علمي، طنز و کاریکاتور، عکس، فوت و فن معلمی، مشاهیر ایران و جهان، دانستني های حرفه و فن، جمله های زیبا، یزدشناسی.... در بهترین و بزرگترین وب سایت حرفه و فن ایران
دنیای حرفه و فن - طنز، شعر، جملات زيبا

طنزدقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون می کنه؟ تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟! تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه همه بچه ها از ماشینای بقلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن و میخندن؟! تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن ! تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟ تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال! تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!! تا حالا دقت کردین، مغز انسان پر کارترین جای بدنه. ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سال رو کار میکنه. فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات می شیم… لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس… تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه می شوند که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن ! تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟ تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم همین طوری دنبالتون میدوند…..! تا حالا دقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون! دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشتر غصه ش میگیره؟؟!! تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخوای سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟ آخ که حرص آدم درمیاد. دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمی فهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمی فهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمی فهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمی فهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمی فهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود. هیچ دقت کرده بودین؟... دنیای حرفه و فن

@ محسن سالاری سه شنبه 11 بهمن1390 |

شکرخند!

ای مرد شما اصیل باید باشی   مجنون و از این قبیل باید باشی

گر طالب عاقبت به خیری هستی    یک شوهر زن ذلیل باید باشی!

********

مجنون یعنی جنون آنی، لیلا!    یک آدم کاملا روانی، لیلا!

دارد خطر مرگ، حذر کن از او     می خواهی اگر زنده بمانی لیلا!

********

من عاشق مردی ام که نیم من باشد     در خانه به زیر سلطه من باشد

درحرفه آشپزی سوپرزن حتما     در حرفه عاشقی سوپرمن باشد!

*********

دادی به همه صاف، به من دُرد بده    ته مانده آنچه ساقی افشرد بده

حالا كه همه شماره ات را دارند      لطفي بكن و به بنده پسورد بده!

**********

می روی چین ای پدر بهرم زن چینی بیار    تا شوم خوشحال از سوغات آن شهر و دیار

آمدم گفتا چه شد سوغات؟ کردم دست دست    گفتم آوردم ولی از دستم افتاد و شکست!

*********

پرسيد شبي ز حال من دلدارم     گفتم كه ز رنگ و بوي تو بيزارم

گفتا نكند دو تا شده شلوارت؟     گفتم پ نه پ، فقط تو را من دارم!

*********

بايد دل من بسوزد و دل بشود     تا اين كه مقابل تو قابل بشود

من شعر سروده ام فقط، شرمنده     در وصف تو بايد آيه نازل بشود!

*********

اين نام كه در جهان طنين انداز است     البته همين سمند خيلي ناز است

ديروز هزار بار جل الخالق     فرمود به من كه درب خودرو باز است!

***********

الهي زايمان بي دردسر بي     الهي آبرويم در خطر بي

سلامت هم براي ما مهم است      وليكن بچه ترجيحا پسر بي!

*********

آب كم شد فرات مي آيد     مردگان را ثبات مي آيد

بهر غسالخانه ها گفتند      مرده شوي روبات مي آيد!

منبع: وبلاگ طنزهای ارمغان فشمی 

@ محسن سالاری چهارشنبه 5 بهمن1390 |

من و عشق

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

دیر و دور

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 شاعر: فاضل نظری

@ محسن سالاری شنبه 24 دی1390 |

* با اجازه سهراب سپهری

آب!

آب را ول نکنیم ، شاید آن بالاها

آدمی شیک و تمیز، بنز خود را دم در می شوید

یا کمی بالاتر ، در حیاطی که ندارد سر و ته

یک نفر دارد استخرش را پر می سازد!

 آب را ول نکنیم

شاید این مایه ی جان

می رود تا که بشوید در و دیواری را!

مردم « بالا دست»

خانه هاشان چه جلایی دارد

و هواشان، چه هوای ملسی!

 باغشان غرق گل است، عاری از خار و خسی!

لیک...

مردم « پایین دست»، خانه هاشان تنگ است

زندگی شان لنگ است

کاسه شان بی آب است

نانشان هم سنگ است!

 آب را ول نکنیم

مردم بالا دست آب را می بلعند!

 مردم پایین دست آب را می فهمند!

منبع: مجله گل آقا، سال چهارم، 4 شهریور 1372

@ محسن سالاری یکشنبه 11 دی1390 |

  

برای مشاهده بخش اول اینجا و بخش دوم اینجا  و بخش سوم اینجا  و بخش چهارم اینجا را کلیک کنید.

@ محسن سالاری یکشنبه 4 دی1390 |

عصر واقعه

با سر رسیده‌ای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شب‌ها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گل ‌زخم‌های تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه!
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشم های تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلک‌ها و گفت:
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

 دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتی صبور قافله بی‌صبر می‌شود
با خاطرات خسته‌ترین دختری که نیست

یوسف رحیمی

@ محسن سالاری جمعه 18 آذر1390 |

پله پله تا خدا

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود، یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردی هــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود؟
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟
که در حقیقت یافت نمی شود
که به دروغ پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

منبع: سمپادسیتی

@ محسن سالاری چهارشنبه 25 آبان1390 |

مردهای عزیز !آقایون لطفا جدی نگیرید!... ۱- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟ به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند...2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟ چون آدم های بی خیال فقط می خندند... 3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟ زیرا هنگامی که زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند... 4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟ خانم، چرا که آقا راه را گم می کند... 5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟ شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد... 6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟ هر موقع خانمی را می بینند شکم هایشان را تو می دهند... 7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟ با استعداد... 8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟ نرخ اوراق بهادار رشد می کند... 9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟ من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم... 10- دو دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند 1- فکری ندارند 2- کاری ندارند... 11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟ توریست... 12- اگر آقایون هم باردار می شدند آن وقت خدمات پزشکی در مغازه های خواربار فروشی هم ارائه می شد... 1۳- یک وضعیت غیر قابل كنترل چیست؟ صد مرد در یک اتاق... ۱۴- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟ سه تا، یک نفر ماهی تابه را بر روی گاز نگه می دارد و دو نفر دیگر گاز را تکان می دهند تا گرما به تمام سطح ماهی تابه برسد... ۱۵- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟ ''کثیف'' و '' کثیف اما قابل پوشیدن''... ۱۶- تنها یک مرد می تواند ماشین ارزان قیمت دو میلیونی بخرد و یک سیستم صوتی چهار میلیونی روی آن نصب کند... ۱۷- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟ ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند ''تو خیلی نازی عزیزم'' ۱۸- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟ زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند... ۱۹- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟ زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند... ۲۰- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟ به جای یک بطری دو بطری نوشابه بخرد... ۲۱- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟ دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند... ۲۲- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟ هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند... ۲۳- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟ چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند... دنیای حرفه و فن بزرگ ترین وبلاگ حرفه و فن ایران

@ محسن سالاری دوشنبه 23 آبان1390 |

بازی بازی!

رنده، دنده، هزار پرونده

هر آنچه پنداری، مثال خوردن آب، رود پی کارش

ببین چگونه شتر را خورند با بارش

کمند زندگی بی "هپل هپو" گویی، طناب بی رخت است

خیال اهل "چپو"، در این میان تخت است!

تویی که لقمه جیبت همیشه ته دیگ است!

و کفش افکارت هنوز بی ریگ است،

فشار خونت را، مبر دگر بالا، از آنچه می بینی

به روزگار هشلهفت خود بگو متلک

قری بده به کمر، سپس بگو به درک!

اگر چنین نکنی، مثال من گردی

مرا سیاحت کن! بخار غربت جانم تپل مپل شده است

در اصطلاح پزشکی به این کسان گویند؛

شدید، خل شده است!

شکسته کاسه ی چشمان من به دسته بیل، ز وضع هر دمبیل

به هر کجا نگری، بخور بخور بازی ست

و ابر و باد و مه و غیره زین عمل راضی

 زمان "خودسازی" ست!

منبع: هفته نامه گل آقا، ن. شلغم، ۲ اردیبهشت ۱۳۷۲

@ محسن سالاری یکشنبه 15 آبان1390 |

نخواهد ماند...

رسید مژده کسی در خطر نخواهد ماند    ز خط فقر کسی را ضرر نخواهد ماند

چو اقتصاد به تعدیل می زند همه را     به جیب کس اثر از سیم و زر نخواهد ماند    

کویر خشک حقوقم اگر چه تر سازند      چنان نماند و چنین نیز تر نخواهد ماند    

کشان کشان بکشانم به روز سوم برج     حقوق بنده از این بیشتر نخواهد ماند   

به ذهن مردم بی پول و کارمند کسان     هوای گشت و گذار و سفر نخواهد ماند   

چنین که می گذرد بنز واحد از بر ما      به سر حکایت صبر و ظفر نخواهد ماند   

از این به بعد همه می روند دانشگاه      رسید مژده: کسی پشت در نخواهد ماند   

نشان ز کوزه ی نفروخته، به کوزه گری     ز بعد اخذ مدارک، دگر نخواهد ماند   

 چو شاغلام اگر جملگی کشیم: ائو و و و ،     دگر نیاز به بوق خطر نخواهد ماند!

منبع: گل آقا، سال هفتم، ۲۱ تیرماه ۱۳۷۵

@ محسن سالاری جمعه 29 مهر1390 |

خوش خوشانی!

من در این امواج بی پایان ساحل سوز دوران

می زنم جفتک، می کنم خورشید را در مخزن فندک!

دکتر اعصاب من گفته ست: چون علاءالدین روحت

کاملا بی نفت بی نفت است،

کله ات وضعش هشلهفت است!

غصه را از جان خود در کن ، تا که در اوج مشنگی،

جایگاه ویژه ای از آن خود سازی،

روز را با بی خیالی مدتی سر کن!

... من هم از این رو

سطح زیر دیم کشت خوش خوشانم را

دهم هی کود

در خیابان می زنم قهقه، می زنم چهچه

آیدم تشویق(!) از هر سو:

« مرده شور این صدای انکرالاصوات تو، اه اه»

باز اما می دهم سر، نغمه هایی شاد! ، هر چه بادا باد!

******

آه، اما وای، از این چرخ لاکردار

چون که زیرا، تا ز خالی بندی برخی،

بشنوم بهبودی اوضاع را «آمار»

می شوم جوشی

لیک می گویم به خود: آرام، زهر مار!

می کنم برق سه فاز عمر خود را قطع

می زنم خود را به خاموشی!

******

آ...ی، خالی بند مردا، آ...ی

ای داری سوی کرمان می بری زیره، بنده دیگر کرده ام قاطی

این تو و این ریش، این قیچی،

این من و این کله، این شیره!

منبع: هفته نامه گل آقا، ن. شلغم!، 22 مهرماه 1372

@ محسن سالاری یکشنبه 24 مهر1390 |

گفتم، گفتا

با اجازه حافظ

گفتم که: روزگار شود کی به کام ما     گفت: آرزوست که همه یاد آن کنند

گفتم: چه وقت قیمت اجناس کم شود؟     گفت: آن زمان که قیمت «آدم» گران کنند

گفتم: چه می کنند بزرگان به سال نو؟     گفت: آن چه کرده اند به ماضی، همان کنند

گفتم: نمی دهند به حرف من و تو گوش     گفتا: صلاح هر چه باشد همان کنند

گفتم: حقوق من نبود نصف خرج من      گفت: این حکایتی ست که هر جا بیان کنند

گفتم: گرسنه ام، چکنم با غم شکم؟     گفتا: خدا کند که تو را میهمان کنند

گفتم: دعا بکن که شود کار ما درست      «گفت: این دعا ملائک هفت آسمان کنند»

گفتم: نه مرغ قسمت ما شد، نه تخم مرغ      گفتا: به سال نو همه را رایگان کنند!

گفتم: کسی نخورد در این سال خربزه       گفتا: به جای خربزه، گو فکر نان کنند

گفتم: کرایه خانه مرا کرده خم کمر      گفتا که: موجران همه، قامت کمان کنند     

گفتم: هوای شغل وزارت به سر مراست     گفتا: مقرر است، تو را بایگان کنند!     

 گفتم: مستجاب شود کی دعای ما؟     گفتا: مگر به دوره ی آخر زمان کنند     

گفتم: چه می شود بزنم حرف حق اگر؟     گفتا: مگو که مردم حق گو زیان کنند      

گفتم: به شاعری کس نرسد به پای من      گفتا: چه خوش بود همه را امتحان کنند

گفتم: شعار ماست که سازیم شعر شاد      گفتا: خوشا آن کسان که دلی شادمان کنند.

منبع: هفته نامه گل آقا، گل مولا، 26 فروردین 1372

@ محسن سالاری جمعه 15 مهر1390 |

پیش بینی!

مشدی، از مشکل مسکن پکرت می بینم      با زن و بچه ی خود، دربدرت می بینم

گر چه سرسختی و چون کوه، مقاوم هستی    رفته ای تو «لک» و بی بال و پرت می بینم

دخترانت دم بختند و ندارند جهاز     خرج ها داری و بی سیم و زرت می بینم

پسران عزب و دیپلمه ات بیکارند      یاس و حرمان به دل هر پسرت می بینم

دخل تو نوزده و خرج تو سیصد باشد    از گرانی، همه جا در خطرت می بینم

هیچ جا را تو ندیدی و، از این رو، یک عمر     در غم و حسرت سیر و سفرت می بینم

می دودی در پی نان و شنوی وعده ناب     «شکر لله» نه چلاق و نه کرت می بینم

افتخار تو همین بس که شدی وعده شنو      آری، از وعده چه تاجی به سرت می بینم!

پنج سال دگر هم صبر بفرما مشدی     شانس در پنج بهار دگرت می بینم!

آری، آن دوره شود حل، همه مسئله ها     خنده ها بر لب و قر در کمرت می بینم!

منبع: هفته نامه گل آقا، سال چهارم، مهر 72

@ محسن سالاری چهارشنبه 6 مهر1390 |

روزنه مشرقی...

ای آبی چشم تو مرا وسعت پرواز

از صبح نگاه تو الفبا شده آغاز

یک صاعقه از طور تجلی به دل افکن

موسای کلیمی و کلامت پر اعجاز

من گنگ ترین آینه ام بی نظر تو

ای ساده ترین پاسخ پیچیده ی هر راز

 پر گشته زمین بار دگر از هبل و لات

برخیز و خلیلانه بت جهل برانداز

بین دل من پل بزن از خاک به افلاک

ای روزنه ی مشرقی رو به خدا باز

سیمرغی و تا قاف مرا راهنمونی

ای آبی چشم تو مرا وسعت پرواز

شاعر: مرتضی دهقان آزاد

 منبع: رشد معلم اردیبهشت ۷۹

@ محسن سالاری جمعه 1 مهر1390 |

نمره کنکور!

خرد و خاکشیر همانا غم کنکورم کرد

آن قدر زجر و جفا داد که چون مورم کرد

هر چه فریاد زدم: "کور نکن ذوق مرا"

گفت: "کن کورم" و با نمره بد کورم کرد

پدرم گفت: تو بایست که دکتر بشوی

مادرم نیز به نزد همه مغرورم کرد

عمه ام گفت: مهندس شو و قلبم نشکن

خاله ام تا که مهندس بشوم، زورم کرد

هر که آمد نظری داد برای من و رفت

این نظرها ز ره و شیوه ی خود دورم کرد

سال ها رفته و من پشت سر کنکورم

خوب کنکور به پیش همه کس بورم کرد

منبع: هفته نامه گل آقا، سال هفتم شماره 20

@ محسن سالاری دوشنبه 28 شهریور1390 |

یزد؛ نگین کویر

بـه يـزد رفتم و سيمـاي راستان ديـدم              صفـاي مردم ايـران باستـان ديـدم

مصـون زغارت چنگيز و فتنـه تـاتـار              نژاد پـاك و سرافـراز آريـان ديـدم

مكـارمي كه زچشم جهان شده است نـهان        بـه يزد رفتم و با چشم دل عيان ديـدم

بـه هـر كجا كه پـي سير ديـده افكنـدم               طـريق رادي و آئيـن راستـان ديـدم

زفيـض گنـج قنـاعـت فقيـر و دارا را               ز زندگـاني مسرور و شادمـان ديـدم

بـه پايمـردي همت، بـه دستيـاري كـار               شكـفتـه چهـره آرام ديهقـان ديـدم

بـه دست همت آنـان كـويـر سوزان را             پـر از شقايق و ريحان و ارغوان ديدم

بـه چشم خويش در ايـوان  مسجد جمعـه؛        هزار معجزه از خـامه و بنـان ديـدم

زريزه كاري دست هنر بـه جـامع شهـر           هر آنچه مـي‌نتوان كرد وصف، آن ديدم

كتـابـخـانـه بـا ارزش وزيـري بـود                  سفينـه‌اي كه در آن بحرها نهان ديـدم

حظيـره‌هاي  فراوان  ربـاط هـاي  كهـن            به يزد و تفت و طرزجان و اردكان ديدم

سـراي والـي  و  ميـدان  ميـرچقمـاقش            نشـان خـانه و آثـار دودمـان ديـدم

نـمـونـه‌اي  ز بنـاهـاي  دوره  اسـلام              نشانـه‌اي زنيـايشگـه مغـان ديـدم

صفـا  و  خرمـي بـاغ  و  بوستـانش را            بـه لطف و گرمي ديدار دوستان ديـدم

شاعر: علی باقرزاده یزدی

@ محسن سالاری یکشنبه 13 شهریور1390 |

دعادعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است... خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله) ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله) ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله) خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله) خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله) خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله) آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله) خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله) خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله) خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله) خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله) من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله) خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله) اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله) خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله) در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: "هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است." ... دنیای حرفه و فن بزرگ ترین وب سایت حرفه و فن ایران. 

@ محسن سالاری شنبه 12 شهریور1390 |

طنزدر پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه... تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟پـَـَـ نــه پـَـَـ دارم با مخزن روغن درددل می کنم... کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم، بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام.... داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت. همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم... سر جلسه کنکور گزارشگر اومده بالا سر بچه میگه اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم چه خبره اینجا شلوغه!.... دیشب رفتیم استخر طرف میپرسه: میخواین شنا کنین؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ می خوایم از امکانات رفاهیتون بازدید کنیم.... به راننده تاکسیه میگم مرسی نگه دارید می گه پیاده می شی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ می خوام ببینم لنت و ترمزت سالمه؟.... به شوهرم میگم موجودی حسابت چقدره؟ میگه: پول میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ می خوام ببینم چقدر دیگه با بیل گیتس فاصله داریم... با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی می فروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم.... رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام.... ساعت ١١ اومدم خونه همسرم میگه الان اومدی؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ ٢ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میکنه... گفتم غم تو دارم..گفتا غمت سر آید. پـَـَـ نــه پـَـَـ می خوای یه عمر غم تو رو داشته باشم؟!.... تو اداره پشت میز کارم نشستم،ارباب رجوع اومده میگه کارمند اینجایین؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ رئیس سازمان هوا فضای ناسام اومدم فقط کار تورو راه بندازم!.... با دوستم رفتیم خرید.برگشتیم دیدیم ماشینش نیست میگه: دزدیدنش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ خسته شده بود از بس منتظر ما وایساد. اس ام،اس داد گفت من میرم خودتون بیاین! میگم آقا خمیر دندون سفید کننده می خوام؟ میگه برا دندونات؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام کاسه دستشویی رو برق بندازم.... مگس اومده تو خونه رفتم حشره کش آوردم زنم میگه میخوای بکشیش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده.... سوسک اومده تو اتاق دمپایی رودادم همسرم...میگه بزنمش؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ بده پاش کنه تندتر بدوه !!... رفتم داروخونه، میگم باند دارین؟میگه واسه زخم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ بانده فرودگاه حیاط خونمون خراب شده. بابام همینجور داره با هواپیماش دوره خونه میچرخه.... میگم لباسا رو انداختی تو وان بشوری؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ میخوام سوراخاش پیدا شه پنچریشونو بگیرم... دنیای حرفه و فن برترین سایت حرفه و فن ایران

@ محسن سالاری پنجشنبه 10 شهریور1390 |

سبوی رمضان

یک جرعه غزل، سهم من از هر دو جهان بس

از هر دو جهان، عشق مرا نام و نشان بس

یک قطعه ترنم ز لب باد مسافر

یک چشمه تبسم ز لب آب روان بس

همسایگــی باغ گُلی شاعــــر و شیــدا

هم‌صحبتی باغچه‌ای غنچه‌دهان بس

یک کوزه پُر از خواهش نوشیدن دریـا

یک سُفره پُر از خاطره‌های خوش نان بس

یک رکعت مقبول، ارادت به گل سرخ

یک باغچه ادراک، ز گلبانگ اذان بس

یک قبله دعا، در شب عرفانی تقدیر

یک جرعه اجابت، ز سبوی رمضان بس

لب‌تشنه‌ام، بم بدهید از غزل عشق

یک جرعه غزل، سهم من از هر دو جهان بس

شعر از: رضا اسماعیلی

@ محسن سالاری یکشنبه 30 مرداد1390 |
دعادعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید: آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله) خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله) ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله) خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله) بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن / 8 ساله) ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله) خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله) خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله) خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله) دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله) خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله) خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)... منبع: سمپادسیتی

@ محسن سالاری جمعه 28 مرداد1390 |

از برای مرغ!

پر می کشد همیشه دلــم در هوا ی مرغ

جانـــم به لب رسید که جانم فـــدای مرغ

در ویترین مرغ فروشی خـــورد چو تیـــــر

قبل از جمال مرغ به چشمم بهــــای مرغ

گر بر حقوق مــــــــــن نفزایند... وای من!

گر از بهــــای مـــرغ بکاهند... وای مرغ!

از گوشت ران و سینـــه ی او دم نمی زنم

جایی که دست من نرسد جز به پای مرغ

امروزه خلق را همه با مرغ نسبتی است

خرپــــول مرغ دارد ومن اشتهــــای مرغ

اشکم شود روان چو به سفره نظـــر کنم

توی خورشت آخ... چه پیداست جای مرغ

حتی کلاغ در نظـــــــــرم مــــرغ می شود

چون من مبـــــــاد هیچ کسی مبتلای مرغ

هرشب گرسنه با غم او تا روم به خـواب

پیچد به گوش خسته ی من قد- قدای مرغ

کم کم زنـــــــم به صحّت عقلم نموده شک

چون گاه تــــــوی خواب درآرم ادای مرغ

مرغی که توی سفره نشد بنده را ردیف

آمد ردیف در غــزلی از برای مرغ

شاعر: سعید سلیمانپور ارومی

@ محسن سالاری شنبه 22 مرداد1390 |
وقتی دل سودایی می​رفت به بستان​ها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل ای مهر تو در دل​ها وی مهر تو بر لب​ها تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم تا خار غم عشقت آویخته در دامن آن را که چنین دردی از پای دراندازد گر در طلب رنجی ما را برسد شاید هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش                  
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان​ها با یاد تو افتادم از یاد برفت آن​ها وی شور تو در سرها وی سر تو در جان​ها بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان​ها کوته نظری باشد رفتن به گلستان​ها باید که فروشوید دست از همه درمان​ها چون عشق حرم باشد سهلست بیابان​ها ما نیز یکی باشیم از جمله قربان​ها باید که سپر باشد پیش همه پیکان​ها می​گویم و بعد از من گویند به دوران​ها

@ محسن سالاری پنجشنبه 20 مرداد1390 |

عربی نزد قاضی گواهی داد، قاضی گفت : مینماند که دروغ می گویی، عرب گفت والله که دروغگوی خود را در لباس قاضی پنهان کردست، قاضی منفعل شد و گفت این سزای کسی ست که تکذیب کند بندگان خدای را بی جهتی... عربی نزد قاضی گواهی داد، مدّعی علیه خواست که گواهی او را جرح کند گفت ای قاضی این عرب زر بسیار دارد و هرگز حجّ نگزارده گواهی او می شنوی؟ با وجود اینکه تارک فرضست، عرب گفت دروغ می گویی و حال آنکه من در فلان تاریخ حجّ گزارده ام و مناسک بجای آورده، قاضی ازو پرسید که اگر راست می گویی نشان ده که زمزم کجاست؟ گفت پیرمردی با صفاست که دائم بر در عرفات نشست ست، گفت ای جاهل زمزم چاهی ست که ازو آب می کشند و عرفات صحرائی ست بی در و دیوار، عرب گفت در آن تاریخ که من رسیدم هنوز آن چاه را فرو نبرده بودند و عرفات باغی بود که در و دیوار داشت!... زنی با شوهر نزد قاضی شد و ازو شکایت کرد و آن زن دو چشم خوب داشت و باقی چهره او بغایت زشت بود و روی خود چست بسته بود و گفت و شنید میکرد، چون قاضی آن چشمان زیبا دید، شوهر زن را گفت بدین ضعیفه مظلومه چرا جفا می کنی؟ مرد میل قاضی دریافت و چادر از سر زن در کشید و روی او را برهنه کرد و گفت ای قاضی این زن با چنین رویی زشت بر من این همه ناز می کند، قاضی چون روی زشت او بدید گفت ای زن برخیز که چشم تو مظلوم ست و روی تو ظالم!... یکی از قضاﺓ خواست که با ظریفی مطایبه کند، گفت از تو مساله ای پرسم باید که جواب بصواب گویی، گفت آنچه دانم بعرض رسانم و اگر ندانم از جناب قاضی استفاده نمایم، قاضی گفت سگی از بامی ببامی جست و بادی ازو رها شد، تعلق بصاحب کدام بام دارد؟! گفت هر بام که نزدیکتر باشد، گفت هر دو بام برابر است! گفت نصفی بصاحب این سرا و نصفی بصاحب سرای دیگر، گفت اگر صاحب هر دو سرا غائب باشند چه؟ گفت بیت المال ست و مال غائب تعلق بجانب قاضی دارد!!... شخصی جوحی را نزد قاضی برد و ده درهم برو دعوی کرد، و او منکر شد قاضی از مدعی گواه طلبید، گفت گواه ندارم، گفت سوگند ده، گفت سوگند او را چه اعتبار؟ بیت : هر لحظه خورد هزار سوگند دروغ / زآنگونه که در بادیه اعرابی دوغ. جوجی گفت ای قاضی مسلمان درین شهر مثل شما امینی و متدیّنی نیست چون او سوگند مرا قبول ندارد شما از قبل من سوگند خورید تا خاطر او قرار گیرد... شخصی پیش قاضی آمد و بر کسی دعوی کرد، قاضی ازو گواه طلبید، مدّعی هزّالی را بگواهی آورد، قاضی ازو پرسید که هیچ مسئله می دانی؟ گفت آن قدر که شرح نتوان کرد، پرسید که قرآن می دانی؟ گفت به ده قرائت، پرسید که هرگز مرده شوئی کرده یی ؟ گفت آن خود هنر آباء و اجداد منست، پرسید که چون مرده را بشوئی و کفن کنی و در تابوت نهی چه می گویی؟ گفت گویم خوش مر ترا که بمردی و جان بسلامت بردی تا ترا پیش قاضی نباید شد و گواهی نباید داد!... ترسایی مسلمان شد، محتسب گفت تو اکنون چنانی که حالی از مادر متولد شده یی. بعد از شش ماه اهل محله او را پیش محتسب آوردند که این نو مسلمان نماز نمی گزارد! محتسب گفت چرا کاهل نمازی می کنی؟ گفت نه تو وقتی که مسلمان شدم گفتی که این زمان از مادر متولد شده یی؟ از آن تاریخ شش ماه بیش نگذشت ست و هرگز آدم شش ماهه را تکلیف نماز نکرده اند!... منبع: لطائف الطوائف، مولانا فخرالدین صفی

@ محسن سالاری دوشنبه 17 مرداد1390 |

آرزوهایی که حرام شدند
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد

شل سیلور استاین

@ محسن سالاری جمعه 14 مرداد1390 |

خدای برگ ها

گریه هایی دارم از سوز دعای برگها
بازمی گردم به دنبال خدای برگها

گر درخت باغ با صدها زبان آواز کرد
باد می خواند دلم را با صدای برگها

کو غم دستی برای چیدن تنهاییم
مثل سیبی مانده ام در لابلای برگها

آنقدر دلمرده ام که می شود پاییزها
آرزوهای مرا جا زد به جای برگها

بر ورقهای سفید دفتر سرد دلم
حرفها ننوشته دارم در رثای برگها

مثل مه با دیدن خورشید بالا می روم
مثل شبنم می چکم از انتهای برگها

حسین سجادی

@ محسن سالاری شنبه 25 تیر1390 |

بخند...!

ای برادر تا توانی بیخود و بیجا بخند

در گذشته گر نخندیدی بیا حالا بخند

جنس کمیاب و مایحتاج اگر باشد گران

در عوض بنشین و از برنامه «سیما» بخند

صحبت از مسکن شد از فردا اجاره خانه ها

می رود چون موشک اسکاد هی بالا ، بخند

گر نبودت گاز در فصل زمستان غم نخور

چند ماهی صبر کن تا موسم گرما ، بخند

می دهندت سال دیگر  خانه ای با شرط قسط

می شوی راحت ولی البته در رویا بخند

دشمن سگدست ماشین است چاله چوله ها

گر شود اوراق ماشینت مثال ما بخند

شکوه ی بیجا مکن از سختی و رنج معاش

هر چه می خواهد دل تنگت بگو اما بخند

خنده می گویند بر هر درد بی درمان دواست

خوش به ریش روزگار و گردش دنیا بخند!

گل آقا ، شماره یک سال چهارم

@ محسن سالاری پنجشنبه 9 تیر1390 |

نور علی نور

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور
آیینه ای آیینه ای سرتا به پا نور

آیینه ای و خلق حیران صفاتت
تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت
جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه ی عشاق تو ای صبح صادق
بر هر لبی گل کرده «یا قدوس» ، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره با شکوه است
«فرقان»«نبا»«یوسف»«قیامت»«هل اتی»«نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست
از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه ی خورشید رفتی
فریاد می زد آسمان : «نور علی نور»

تو بوتراب و همسر تو مادر آب
اصل شما وصل شما نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار
آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است
وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

سید محمدجواد شرافت

@ محسن سالاری چهارشنبه 25 خرداد1390 |

 

باید مدارا کنی مرد

کار جهان خراب از بادا مبادا گذشته

با چه زبانی بگویم آب از سر ما گذشته

چشم انتظار رسول اند این قوم در خود معطّل

غافل از اینکه پیمبر از نیل تنها گذشته

این خط سبز درختان وین باغهای بهاران

یعنی که رود زلالی روزی از اینجا گذشته

در پای عهدی که بستیم ای عشق ما با تو هستیم

یک شب غریبانه بگذر بنگر چه بر ما گذشته

آن خشکسالی ترا هم خوار و خسیسانه پرورد ؟!

پنهان مکن گندمت را روز مبادا گذشته

افتان و خیزان و سوزان بادی وزید از بیابان

می گفت مجنونِ خسته از خیر لیلا گذشته

در نسخه آخرینم ،دل خون طبیبم نوشته

باید مدارا کنی مرد کار از مداوا گذشته

کمیل قاسمی

@ محسن سالاری سه شنبه 24 خرداد1390 |

... به پایان سال تحصیلی رسیدیم و معلم می داند که چه کرده است. چرا که در آینه چشم دانش آموزان می تواند خود را تماشا کند. آیا چشم ها پس از یک سال تحصیلی به چشم اندازی رسیده اند یا نه؟ آیا دست ها توان لمس کردن زندگی را یافته اند یا نه؟ و این پاهایی که به سمت آینده حرکت می کنند جهت یافته اند یا نه؟ معلم نمی تواند به چشم های خاموشی بسنده کند که از چارچوب پنجره ای کوچک به نقطه تاریکی خیره مانده اند. معلم باید خود به افق های گسترده ای دست یابد تا بتواند چار چوب ها را کنار زند و چراغ چشم ها را روشن کند. و اما آن را که هنر افروختن چشم ها را در آستین دارد چگونه باید ستود؟ آیا محیط زندگی او را چنان پرورده ایم که این هنرمند سرافراز آن چنان که شایسته است به تکریم واقعی خویش دست یابد؟ ما بر دست هایی بوسه می زنیم که هنر زیستن را می آموزند و بر سر انگشتانی که نگارگر روح بکر فرزندانمان هستند. اگر فرزندانمان را کبوتر هایی می پسندیم پرواز کنان در افق های نامحدود باید برای آن که این پرواز را به آنان می آموزد شان آسمانی قائل شویم که پرواز آسمان گسترده و نامحدود را می طلبد نه قفس خاک خورده فراموش شده را. پا که در راه گذاشتیم سودای هفت شهر عشق را داشتیم و سرمشق از شیخ عطار گرفتیم که هفت شهر عشق را گشته بود با شوری بی کران و شوقی بی پایان. راه هموار می نمود و افق ها روشن. راه که افتادیم سر از پا نشناختیم. کوچه به کوچه ره سپردیم و از کویی به کویی دیگر سفر کردیم و به پایان راه که رسیدیم تازه بود که دانستیم هنوز در پیچ اولین کوچه زندگی و درس و مدرسه مانده ایم و کم مانده بود که فرسوده شویم و افسرده. به خود نهیب زدیم که این راه را پایانی نیست و کرانه ای نه. هر پایان هنوز نقطه آغازی دوباره است.... هفته معلم گرامی باد.

هنرستان شهید رجایی یزد

هنرستان شهید رجایی یزد، اردیبهشت 63

ایستاده از راست: حسین غلامرضایی، احمد تفضلی، آقای انوری، اکبر جعفری، محسن سالاری، سعید اسلامی

نشسته: علی مقیمی، سید محمد میرحسینی، احمد زاده کاظم

@ محسن سالاری دوشنبه 12 اردیبهشت1390 |
 
میخانه چشم تو! 
 
مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه
دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما می کنی یا نه
فشردم بار ها زنگ در میخانه چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه
تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه
گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه

احسان تاجی
@ محسن سالاری چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 |

شبیه سازی عشق!

دل بی بهار روی تو خرم نمی شود

بی گل بساط عید  فراهم نمی شود

گاهی نظر به بنده‌ی بی ریخت کن عزیز

چیزی ز خوشگلی شما کم نمی شود!

گفتی که حسن من بشود شهره در جهان

اما بدان که بنده نباشم، نمی شود

آوازه ی دماغ تو بی شعرهای من

مشهور نزد آدم و عالم نمی شود

داری غم دماغ خود و صدهزار شکر

در زیر بار آن کمرت خم نمی شود!

گفتند عاشقی مس جان را طلا کند

والله جان ما حلبی هم نمی شود!

گرچه شبیه سازی ما توپ گشته است

 نسکافه از عصاره ی شلغم نمی شود

آدم عجیب نیست که عاشق شود ولی

عاشق دریغ و درد که آدم نمی شود!

شاعر: سعید سلیمان پور ارومی

تهدید و خواهش

برگرد بیا که بی تو من می میرم

عذرم بپذیر، اگر چه بی تقصیرم

اما به ننه ات بگو که انشاالله

در سال جدید حالشو می گیرم!

تپل

اين بچه ي مردني تپل خواهد شد

گاوش نخورد شبيه گل خواهد شد

در ظاهر اگر چه خنگ و بي خاصيت است

من مطمئنم مدير كل خواهد شد!!

شاعر: راشد انصاری

@ محسن سالاری پنجشنبه 18 فروردین1390 |

عکس متحرک

برای مشاهده بخش اول اینجا و بخش دوم اینجا  و بخش سوم اینجا  و بخش چهارم اینجا را کلیک کنید.

@ محسن سالاری چهارشنبه 10 فروردین1390 |
* شور گل

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را ** از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را

زبان سوسن از ساقى، كرامت هاى مستان گفت ** شنید آن سرو از سوسن، قیام آورد مستان را

ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل ** چو دید از لاله كوهى كه جام آورد مستان را

ز گریه ابر نیسانى (1) دم سرد زمستانى ** چه حیلت كرد كز پرده به دام آورد مستان را

"سقاهم ربهم"(2) خوردند و نام و ننگ گم كردند ** چو آمد نامه ساقى چه نام آورد مستان را

درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد ** كه سرماى فراق او زكام آورد مستان را

درآ در گلشن باقى برآ بر بام كان ساقى ** ز پنهان خانه غیبى پیام آورد مستان را

چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر ** كه ساقى هر چه درباید تمام آورد مستان را

كه جان ها را بهار آورد و ما را روى یار آورد ** ببین كز جمله دولت ها كدام آورد مستان را

ز شمس الدین تبریزى به ناگه ساقى دولت ** به جام خاص سلطانى مدام آورد مستان را

1- ابرنیسانی : ابر ماه نیسان ( ماه هفتم از تقویم سریانی مطابق با فروردین واردیبهشت )

2- اشاره به آیه "سقهم ربهم شراباً طهورا" (آیه 21 سوره انسان )

شاعر: مولانا

@ محسن سالاری دوشنبه 8 فروردین1390 |
انشای نوروزی !انشای نوروزی... به نام خدا که همه ما دانش‌آموزها و معلم‌ها را آفرید تا بتوانیم درس بخوانیم و آقا معلم‌ها هم بتوانند درس بدهند و نان‌شان را از این راه در بیاورند و مثل شمع بسوزند و راه را برای ما کور و کچل‌های مردم روشن کنند. ما هم هیچی نفهمیم و هی بپرسیم: آقا اجازه این یعنی چی، اون یعنی چی؟ و حوصله معلم عزیزمان را که قرار است بعد از عید برایش یک جفت جوراب با جنس عالی بخریم را سر ببریم و او هم به ما بگوید: لطفاً هر چه زودتر آدم بشوید، کار داریم! موضوع انشای ما درباره تعطیلات عید نوروز است که یک عید سعید باستانی است و ما معنی‌اش را از بابای‌مان پرسیدیم و او به ما گفت که برای این عید سعید باستانی است که مردم از آن قدیم ‌ندیم‌ها در این روزها می‌رفتند خانه هم و سعادت پیدا می‌کردند که یک پرتقال تامسون کیلویی 1200 تومان را به بچه‌های‌شان نشان بدهند و حتی بعضی وقت‌ها این سعادت را بخورند! البته ما که نفهمیدیم یعنی چه ولی به هر حال فرقی نمی‌کند و ما این را می‌خواستیم بگوییم که تعطیلات عید را همه دوست دارند و ما بیشتر دوست داریم! به قول بابای‌مان در این میانه سوء تفاوت! پیش نیاید که فکر کنید ما تعطیلی را به خاطر تعطیلی‌اش دوست داریم، چون ما خیلی علاقه به عید و سعید و باستان و این چیزها داریم و فقط بحث تعطیلی نیست. ما عاشق عید هستیم چون به قول مجری «به خانه بر می‌گردیم» دوستی‌ها را زیاد می‌کند و کدورت‌ها از بین می‌برد. یعنی وقتی که عید بشود ما با آن حسن گدا که دوچرخه‌اش را نداد به ما تا باهاش دور بزنیم و ما هم زدیم توی دماغش آشتی می‌کنیم و آن وقت با دوچرخه‌اش می‌رویم خانه خاله‌مان و حسن هم تا شب دنبال ما می‌گردد و ما می‌خندیم! ما در روزهای عید اصلاً بازی و اینها نمی‌کنیم و فقط پیک شادی‌مان را حل می‌کنیم. ما چون به علم دانش خیلی علاقه داریم فقط در این روزها درس می‌خوانیم و مثل بقیه بچه‌ها به همه مهمانی‌ها نمی‌رویم مخصوصاً امسال عمراً به خانه عمه‌مان برویم با آن شوهر خسیس‌اش که هنوز فکر می‌کند زمان احمد شاه قاجار عیدی می‌دهد. البته شوهر عمه ما که سوپرگوشت دارد موقع فروش گوشت یک قران هم تخفیف نمی‌دهد و هی می‌گوید که مگه شما توی این دوره و زمانه زندگی نمی‌کنی؟ ما به همه مهمانی‌ها نمی‌رویم و اگر رفتیم هم آجیل زیاد نمی‌خوریم تا دندان‌های‌مان خراب نشود . البته اگر بخواهیم زیاد بخوریم هم نمی‌شود و نمی‌توانیم چون قبل از ما مهمان‌های قبلی دخل پسته‌ها و بادام‌ها را در آورده‌اند و فقط نخود و کشمش‌اش برای ما مانده و ما نمی‌دانیم چرا همیشه ما سر نخود و کشمش می‌رسیم و هیچ وقت مهمان قبلی نمی‌شویم. اما به هر حال آجیل زیاد خوب نیست و ممکن است قلب آدم را سوراخ کند و دور دندان‌هایش را چربی بگیرد و یا یک همچین چیزهایی! ما در تعطیلات عید نوروز به مسافرت نمی‌رویم تا با شهرهای زیبای ایران زمین آشنا نشویم و می‌مانیم توی خانه و دی‌جی‌مون تماشا می‌کنیم که به قول بابای‌مان نه خرج هتل و مسافرخانه دارد نه خطر سقوط از دره! ما در روزهای نزدیک عید هر روز روزنامه می‌خوانیم تا بدانیم بابایمان چقدر عیدی می‌گیرد و سهم‌الارث ما دقیقاً چقدر می‌شود؟ و آیا می‌شود با آن یک دست کامل لباس با جوراب اضافه خرید یا نه؟ اما در روزهای قبل از عید و موقع خانه تکانی به مادرمان کمک می‌کنیم و فرش‌ها را آب می‌گیریم و مادرمان هر چقدر به ما می‌گوید که :«جونم مرگ شده! اینقده آب بازی نکن!» که در زبان محلی‌مان می‌شود :«عزیز دل من! اینقدر زحمت نکش و خودت را خسته نکن و برو برای خودت آب پرتقال بریز و بخور و خودت را تقویت کن!» گوش نمی‌کنیم و تا شب به مادرمان کمک می‌کنیم و او هم تا شب دعای‌مان می‌کند و کلاً خوب است! ما مسئله «جمع نقیضین» که توی کتاب فارسی‌مان بود را نمی‌فهمیدیم و بابت آن دعاهای زیادی از معلم‌مان شنیده بودیم. اما وقتی آقا معلم از ما درباره احساس‌مان از سیزده‌به‌در پرسید، کل مسئله را به خوبی فهمیدیم. یعنی اینکه ما وقتی سیزده‌به‌در می‌آید هم خوشحال می‌شویم که قرار است برویم به دامن دشت و صحرا و اینها و آنجا با عجایب طبیعت آشنا بشویم و بنشینیم لب جو گذر عمر را هم نگاه کنیم و اصلاً با بچه‌های دیگر فامیل آتش نسوزانیم و شیطانی نکنیم و آنها را هم به راه راست دعوت کنیم و بگوییم که اگر توی دماغ دایی‌مان که سبیل دارد شاخه نازک بکنند، این کار بدی است یا اینکه سوسک‌ها و مورچه‌ها را خیلی بد می‌شود که بریزیم توی کیف دختر خاله‌مان که تازه نامزد کرده و از اینها ... آها! داشتیم می‌گفتیم که ما خوشحال می‌شویم که 13 بدر می‌آید و از آن طرف هم ناراحت می‌شویم که تعطیلی تمام می‌شود و باید به مدرسه برویم و با خوشحالی درس بخوانیم، این می‌شود «جمع نقیضین» و این بود انشای ما درباره عید!... عبداله مقدمی، سایت لوح
@ محسن سالاری پنجشنبه 4 فروردین1390 |

پیامک های بهاریپیامک های بهاری... گلها همه با اذن تو برخاسته اند / از بهر ظهور تو خود آراسته اند / مردم همه در لحظه تحویل ، بی شک / اول فرج تو را از خدا خواسته اند . . . نوروز ۹۰ مبارک ، به امید ظهور صاحب الزمان... بـهاران فیض دیگر دارد امسال / هوایش مشک و عنبردارد امسال / عـــــروس قله ای پا میر و بابا / بدامن لعل و گوهر دارد امسال . . .. بـیامد شاهد شیرین نوروز / بنازم سفره ای هفت سین نوروز / زچشم ابر نیسا نی دراین فصـل / بریزد اشـک مشک آگین نوروز . . . امیدوارم تو سال جدید موتور آرزو هات پنچر نشه ! عید ۹۰ مبارک... .  خودت گفتی وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است / بهار هر کسی عید است و نوروز / بهار عاشقان دیدار یار است . . .چهار دعای برتر لحظه تحویل سال / اول دعا برای ظهور آن بی مثال / دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال... چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . . عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر به آینده لبخند بزنند . . .خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال از گذشته خود افسوس نخورند . . . آنان که هر روز تدارک اردوی آسمانی میبینند ، پر شکوهترین اوقات فراغت را دارند پرشکوه ترین تعطیلات نصیبتان باد . . . سعادت ، سخاوت ، سربلندی ، سروری ، سلامتی ، و سرور که بهترین هفت سین زندگی است را برای شما دوست عزیز آرزومندم . . . عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را. نوروز ۹۰ بر شما مبارک . . . به علت نبود چرت و پرت از هم اکنون سال نو را به شما تبریک میگوئیم ! از طرف انجمن اس ام اس باز ها !!!... نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ، خوش به حال چشمه ها و دشت ها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز . . . خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش !!!... میخوام هفت سین عید رو با یاد تو بچینم. سبزه را با یاد روی سبزه ات. سمنو به یاد شیرینی لبخندت. سایه دانه به رنگ چشم هایت. سرکه با یاد ترشی مهربانیت. سیب با یاد تردیه گونه هایت. سکه با یاد درخشش قلبت. سیر با یاد تندی کلامت. با همه خوبی ها و بدی ها یت دوستت دارم . . . بهار بهترین بهانه برای زیستن آغاز بهترین بهانه و آغاز بهار بر شما مبارک . . . میدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم میخوره. پس سال نو مبارک !!!... امروز ۲ نفر آدرس و شماره تلفنت رو ازم خواستن منم بهشون دادم. یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت. سال ۹۰ میان سراغت !... سلام ، نزدیک عیده ، توی خونه تکونی دلت ما رو بیرون نکنی با معرفت !... عاقبت زمستون رفت و رو سیاهیش برای ما موند ! امضاء حاجی فیروز !!!... دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم. هر روزتان نوروز . . . تو عید میوه ها گرون میشه ، قدر خودتو بدون گلابی !!!... باز کن پنجره را ، که بهاران آمد / که شکفته گل سرخ ، به گلستان آمد. سال نو مبارک . . . بهار با گلهایش ، و سال نو با امید هایش. این عید با امیدهایش بر تو ای عزیز ترینم مبارک . . . دنیای حرفه و فن سال نو را به همه دوستان و همکاران عزیز تبریک می گوید... 

@ محسن سالاری یکشنبه 29 اسفند1389 |

نوروز از دید معلم بزرگ شریعتینوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار13 - هبوط در کویر- و به عنوان فصلی از کتاب کویر منتشر شده است. نوروز: در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه *** سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند.................


ادامه مطلب
@ محسن سالاری شنبه 28 اسفند1389 |

کدامین آشنا...

می روم چون سایه ای تنها، نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام؛ اما نمی دانم کجا

سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا، نمی دانم کجا

تن به صحرا می دهد دریا، نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا، نمی دانم کجا

با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را، نمی دانم کجا

دیدمش در کوچه ساران غبارآلود وهم
او نمی دانم که بود، آنجا نمی دانم کجا...

 آنقدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد
مانده بر جا رد پایم تا نمی دانم کجا

 محمدرضا روزبه

@ محسن سالاری جمعه 13 اسفند1389 |

سیب خداحافظی

رد شد شبیه‌ رهگذری‌، باد از درخت‌
آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌
افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:
ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،
امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار
آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟
امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌
سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌
کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌
با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌
چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار
همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌
امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌
آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

• ‌زهرا بیدکی‌ فیلیان‌

@ محسن سالاری شنبه 30 بهمن1389 |

زمستان است... کاریکاتور از رسول آذرگون* معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا! دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هایش می زد، تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن؟ هـــان؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه. می خوام در مورد بچه بی انضباطش با او صحبت كنم! دخترك بدن لرزونش رو جمع كرد. بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم. مادرم مریضه. اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن. اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه. اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم. اونوقت قول می دم مشقامو... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا. و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد... * صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت. مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است. پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه. مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه. پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه. پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟ مادر: یک تو الآن پنجاه سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!... * آقاى دزدى ، جلوى یک آقاى خوش پوش و تر و تمیزى را گرفت و هفت تیرش را گذاشت روى شقیقه اش و با تحکم و تشدد گفت : give me your money  آقاى خوش پوش ، رو به آقاى دزد کرد و گفت : میدانى من چه کسى هستم؟ من عضو کنگره ى آمریکا هستم . آقاى دزد با تحکم بیشتر گفت : حالا که اینطوره پس give me MY money ... * روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند. جواب داد: اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1 ، اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10، اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می گذاریم =100، اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم =1000، ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت... * یک شب نصرت رحمانی شاعر معاصر وارد کافه نادری شد و به مهدی اخوان ثالث گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم. اخوان جواب داد : من پولم کجا بود؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی برگشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد. اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی . نصرت رحمانی گفت: از دم در ؛ پالتوی تو رو بردم پنجاه تومن فروختم . بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا، این خودکار هم توی پالتویت بود!... دنیای حرفه و فن بزرگترین و پر بازدید ترین وبلاگ حرفه و فن ایران

@ محسن سالاری دوشنبه 11 بهمن1389 |

دنیای حرفه و فن    دنیای حرفه و فن

زندگی در سال ۳۰۰۰!

برای مشاهده بخش اول اینجا و بخش دوم اینجا  و بخش سوم اینجا را کلیک کنید.

@ محسن سالاری یکشنبه 3 بهمن1389 |

Pichak go Up