تبليغاتX
دنیای حرفه و فن.........تحقیق، اقدام پژوهی، نمونه سوالات آموزش حرفه و فن اول، دوم و سوم راهنمایی، مقاله، طرح مشبک و معرق، خاطره، طرح درس حرفه و فن، شعر، آشنایی با مشاغل، روش تدریس، داستان كوتاه، اطلاعات علمي، طنز و کاریکاتور، عکس، فوت و فن معلمی، مشاهیر ایران و جهان، دانستني های حرفه و فن، جمله های زیبا، یزدشناسی.... در بهترین و جامع ترین سایت حرفه و فن ایران.... دنیای حرفه و فن .................... به نام خداوند جان و خرد..............داناترین مردم کسی است که دانش مردم را با دانش خودش جمع کند. پیامبر اکرم...................پل باش به جای آن که دیوار شوی.مجتبی کاشانی...................اگر مسیح مرده را زنده کرد، معلم ملتی را احیاء می کند. ارپید..................سخنی داشته باش دلپذیر، یا دلی سخن پذیر. فرانکلین...................برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود، هیچ راهی دور نیست. مترلینگ...................سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. دکتر شریعتی...................نبوغ یعنی یک درصد الهام گرفتن و نود و نه درصد عرق ریختن. ادیسون...................باید عظمت در نگاه تو باشد، نه در آن چه می نگری. آندره ژید...................امید مادر ایمان است. لاندرو.................... پرسیدن نیمی از دانش است. پیامبر اکرم.................. اتاق بدون کتاب مانند جسم بدون روح است. سیسرون.................. نرسیدن به هدف مصیبت نیست، نداشتن هدف مصیبت است. بنجامین هیز.................... کسی که هنگام توانستن نخواست، هنگام خواستن نمی تواند. رالف امرسون.................... اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاوری، می شود هزار و یک اشتباه. ابن سینا................... اگر تنها از امید انتظار معجزه داری در اشتباهی، امید باید با حرکت توام باشد. اقبال لاهوری..................... معلم می تواند جهان را تغییر دهد. لایپ نیتس....................... نیکی همه چیز را مغلوب می کند و خودش مغلوب نمی شود. تولستوی..................... دنیا به من مدیون است و من به مادرم. ادیسون........................ چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن. کانت...................... وظیفه آموزش این است که ذهن های خالی را به ذهن های باز تبدیل کند، نه به ذهن های پر. مالکوم فوربس.................... دانش را گنجینه هایی است و کلید آن پرسش است. امام علی علیه السلام..................... امید و شجاعت دو الماس درخشان هستند که در تاج موفقیت جای دارند.................. شاهکارهای بشری تنها و تنها معلول عشق و ایمان است. شهید مطهری..................هر کار بزرگ در آغاز محال به نظر می آید....................... یکی از خوبی های کار آن است که روز را کوتاه و عمر را دراز می کند. دیدرو................... کسی که کاری انجام نمی دهد، اشتباه هم نمی کند.................... دشوارترین قدم، قدم اول است....................اگر منتظر بنشینیم تا همه چیز صد در صد فراهم شود، هرگز کاری را شروع نمی کنیم. تورگنیف.................. تمام شان و عظمت انسان در فکر اوست. پاسکال.................... بزرگ ترین دانش آن است که تو را به رستگاری برساند. امام علی علیه السلام................. چیزی بگو که ارزش آن بیش از خاموشی باشد. منتسکیو.................. همیشه نعمت هایی که دارید بشمارید، نه محرومیت ها را. دیل کارنگی................ از گناه تنفر داشته باش ، نه از گناهکار. گاندی................. آدم جسور بیش از اندیشه اش گام بر می دارد، انسان ترسو می بیند و گام بر نمی دارد. تو سومی باش ، ببین و گام بردار. یوحنا قمیر
دنیای حرفه و فن

ضرب المثل های معروف ایران*آفتابی شدن: هر گاه کسی پس از از دیر زمانی از خانه یا محل اختفا بیرون آید و خود را نشان دهد، اصطلاحا می گویند فلانی آفتابی شد. بحث بر سر آفتابی شدن است که باید دید ریشه آن از کجا آب می خورد و چه ارتباطی با علنی و آشکار شدن افراد دارد. خشکی و کم آبی از یک طرف و وضع کوهستانی، به خصوص شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران از طرف دیگر، موجب گردید که حفر قنوات و استفاده از آبهای زیر زمینی از قدیمی ترین ایام تاریخی مورد توجه خاص ایرانیان قرار گیرد. آفتابی شدن از اصطلاحات قنایی است و آنجا که آب قنات به مظهر سطح زمین می رسد و گفته می شود آفتابی شد یعنی آب قنات از تاریکی خارج شده به آفتاب و روشنایی رسیده است. این عبارت بعدها مجازا در مورد افرادی که پس از مدت ها از اختفا و انزوا خارج می شوند به کار برده شده است.... ** بشر به امید زنده است و در سایه ی آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و خوشبینی در همه جا می درخشد و آوای دل انگیز آن در تمام گوش ها طنین انداز است : «مایوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید» مفهوم این جمله را مردم و اکثریت افراد کشور در تلو عباراتی دیگر زمزمه می کنند :«مگر دنیا را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است» می گویند در ازمنه گذشته جوان بی گناهی به اعدام محکوم شده بود زیرا تمام امارات و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم اعدام را اجرا کنند. طبق روال به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد. محکوم بی گناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت : «اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید.» درخواستش را اجابت کردند و گفتند : «آیاتقاضای دیگری نداری؟» جوان بیگناه پس از لختی سکوت و تامل جواب داد : «می دانم که زحمت شما زیاد می شود ولی میل دارم مرا ازاین ستون باز کنید وبه ستون دیگر ببندید.» عمله ی سیاست که تاکنون مسئول و تقاضایی به این شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان محکوم دچار حیرت شده پرسیدند : «انتقال از ستونی به ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تاخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟» محکوم بی گناه که هنوز بارقه امید در چشمانش می درخشید سر بلند کرد و گفت : «دنیا را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است !» مجددا عمله سیاست برای انجام آخرین درخواستش دست به کار شدند که بر حسب اتفاق یا تصادف و یا هر طور دیگر که محاسبه کنیم در خلال همان چند دقیقه از دور فریادی به گوش رسید که : «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد.» و به این ترتیب جوان بی گناه از مرگ حتمی نجات یافت... دنیای حرفه و فن http://www.herfe-rszy.com

+ محسن سالاری جمعه 12 شهریور1389 |

دکتر شریعتی: آنها از فکر تو می ترسند...در زمان قدیم که حمام های چهل ستون چهل پنجره بود – و حالا چیز های دیگری جانشین آن ها شده – دلاک ها تمام علوم را دارا بودند و معمولاٌ مورد مشورت همه شخصیت ها قرار می گرفتند ، چون در یک حالتی مشتری در اختیار دلاک واقع می شد که کاملاٌ تسلیم او بود ، مدت حمام هم معمولاٌ طولانی بود ، بنابراین دردلها و اسرار مشتری در ضمنی که دلاک مشغول کیسه کشیدن او بود باز می شد ، یک روز یک مشتری ، در حالیکه زیر دست دلاک بود ، با او درد دل می کرد و می گفت : مدتی است کمرم درد می کند و شب ها نمی توانم بخوابم ، هر دوایی هم که خورده ام نتیجه ای نداده ... دلاک گفت : اتفاقا ٌ دوای این خیلی ساده است ، شما یک سیر خاکشیر بگیرید و شب در آب نم کنید و بگذارید تا صبح خیس بخورد ، بعد صبح ناشتا میل کنید ، همین ! مشتری هم اظهار تشکر کرد . پس از مدتی باز مشتری گفت : نمی دانم علامت پیری است ! چشمم کم نور شده دکتر می گوید باید عینک بزنی ، و عینک زدن هم برای من قابل تحمل نیست ، نمی دانم چه بکنم ، چشمم به خط قرآن نمی گیرد . دلاک بیدرنگ حرف او را می برد و می گوید : اتفاقاٌ امتحان شده ، شما یک سیر خاکشیر می گیرید ، شب نم می کنید ، ناشتا پیش از صبحانه میل می فرمائید ، سه شب این کار را بکنید افاقه می شود ، باز مدتی می گذرد و مشتری چند تا مرض دیگرش را می گوید دلاک باز هم همین خاکشیر را تجویز می کند ، در آخر مشتری برای اینکه مسیر حرف را عوض کند می گوید : زندگی ها خیلی عوض شده ، با همین حقوق و با همین درآمد ، چند سال پیش من یک زندگی مرفهی داشتم ، حالا در آمدهایی هم بر حقوق من اضافه شده ، باز هشتم گرو نهم است ، بطوری که از چشم طلبکارها اصلاً از خانه نمی توانم بیرون بیایم ! دلاک می گوید : یک سیر خاکشیر شما نم می کنید و ... مشتری اعتراض می کند که ، این چه جور دوایی است که هم بدرد کمر می خورد ، هم بدرد چشم می خورد و هم بدرد قرض ؟! دلاک توضیح می دهد که : سی سال تمام است من هر شب یک سیر خاکشیر نم می کنم ، صبح ناشتا می خورم ، و تا حالا هیچ بدی از آن ندیده ام ! یک نوع " تشیع خاکشیری " مکتب " اصالت خاکشیر "  ، خاکشیریسم ! منبع : برگرفته از کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی، نوشته دکتر علی شریعتی

+ محسن سالاری پنجشنبه 4 شهریور1389 |

داستان کوتاهپدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده است. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «پدر». با بدترين پيشداوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خواند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوستم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با اين دختر پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماري جوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينی ها و اکستازي هايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و اين دختر هم بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. با عشق،پسرت. پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!... دنیای حرفه و فن

+ محسن سالاری سه شنبه 2 شهریور1389 |

داستان طنزساعت دو و نيم كه به خانه آمدم ، بعد از صرف ناهار به عيال گفتم ؛ « كسي سر و صدا نكند ، مي خواهم يك چرت بزنم » بيست دقيقه بعد هنوز چشمانم گرم نشده بودند كه دزدگير ماشين همسايه با صدايي انكرالاصوات شروع به جيغ و داد كرد . انگار یک دزد قوی هیکل را گرفته است آن چنان سر و صدایی به راه انداخته بود که بیا و تماشا کن!! مثل برق گرفته ها از خواب پريدم . سر و صدا چند دقيقه طول كشيد تا جناب همسايه مثلا محترم رسيد و آن را خاموش كرد . بعد هم تعدادي ناقابل بد و بيراه و فحش مثبت هیجده که در این گونه وقت ها مثل نقل و نبات بر زبان همه رفت و آمد می کند -  نثار جد و آباد كسي كرد كه مشت يا پايش را به اتومبيل او كوبيده بود ! با عصبانيت به عيال گفتم : « حالا يك نفر پيدا شود به آقا بگويد پیکان قراضه و درب و داغون مدل 49 را چه كسي مي دزدد ؟ انگار بنز الگانس جلو خانه اش پارك كرده است !! » عيال مثل همیشه چشم غره خطرناکی کرد و توپيد به من كه « خوبه ، خوبه ، آقا خودت همين قراضه را هم نداري و ما را جلو در و همسايه سوار آن موتورسيكلت دو زمانه عهد بوقت مي كني كه از داخل لوله اگزوزش صداي هواپيماي توپولف در مي آيد !! آن وقت برای مردم صفحه می گذاری؟!» جوابي نداشتم . یعنی داشتم ولی راستش ترسیدم با آن ملاقه دستش توی ملاجم بزند یا با یک هوک چپ ناک دانم کند، لذا دوباره خودم را به خواب زدم . ده دقيقه اي گذشت . ناگهان صداي عجيب و غريبي در گوشم پيچيد . مردي با صداي نتراشيده و نخراشيده در بلندگوي ابو قراضه اش بدجوري نعره مي زد : «بدو ، … بدو كه حراجش كردم . جوراب ، حوله ، زيرپوش … بدو … بدو كه حراجش كردم ! » قضيه آن وقتي جالب شد كه يك ماشين ديگر هم بوق زنان از راه رسيد . انگار عروسی هزار فامیل بود! فروشنده  به وسيله بلندگوي پرقدرتي اين طور تبليغ مي كرد : «‌آهن كهنه ، نان خشك ، سماور كهنه ، كفش كهنه مي … خريم ! » هر وقت هم بلندگو کار نمی کرد شاگردش تلافی می کرد و آن چنان نعره ای می زد که در و دیوار ما نیم متر خم و راست می شد!! نمی دانم این همه آدم از کجا پیدا شدند جلوی درب منزل ما و ریختند دور ماشین ها. صداي فروشنده و خريدار و بچه های شیرخواره و دوچرخه سواران عزیز کوچه مان بدجوری قاطي پاطی شده بود . خر تو ... ببخشید شير تو شيري شده بود كه بيا و تماشا كن . محشر کبری بود. راستش در آن لحظه ميلياردها سلول عصبي مغزم در حال منفجر شدن بودند . دوست داشتم در آن لحظه دو سه نفر را خفه کنم یا با مشت هایم بزنم تو سر عیال مربوطه!! زیرا از وقتی برای مبارزه با ارازل و اوباش محترم به کلاس کاراته می رود ما را کیسه بوکس خودش کرده است! در جايم نيم خيز شدم و...........


ادامه مطلب
+ محسن سالاری جمعه 29 مرداد1389 |

داستان کوتاهیکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!" من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد. عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرف تر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!" او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک. من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد. او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم. من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند. حتی عینک زدنش هم به او می آمد...........


ادامه مطلب
+ محسن سالاری چهارشنبه 20 مرداد1389 |

داستان ضرب المثل هاماجراي "خر ما از کرگی دم نداشت" چيست؟ مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست ! مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ! مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند . نخست از یهودی پرسید . گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد ! جوانِ پدر مرده را پیش خواند . گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام . قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی ! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد ! چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش ! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد : مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است... دنیای حرفه و فن در این آدرس www.herfe-rszy.com

+ محسن سالاری یکشنبه 17 مرداد1389 |

داستان ضرب المثل ها* ار ریش به سبیل پیوند کردن... عبارت ناظر بر اعمال عبث و بیهوده ایست كه درآن نفعی نباشد. مثلا كسی از دامن لباسش ببرد و بر دوش وصله كند. داستان: كامران میرزا در حیات شاه بابا مدتها حاكم تهران بود و تعدادی نایب در اختیار داشت كه ماموران اجرای دار الحكومه بوده اند. این نایب ها برای آنكه جلب توجه نایب السطنه را بكنند و زهر چشمی از مردم گرفته باشند، هر كدام خود را به شكل و قیافه مخصوصی در می آوردند. یكی از این نایب ها شخصی به نام نایب غلام بود كه با هیكل درشت و سینه فراخ و ریش مشكی و انبوه در صف نایب های دارالحكومه بیش از دیگران جلب نظر می كرد. عیب و نقص بزرگی كه نایب غلام داشت این بود كه یك تای سبیل بیشتر نداشت و از این كمبود سبیل همیشه رنج می برد. روزی كامران میرزا ضمن عبور از مقابل صف نایب های دار الحكومه وقتی كه چشمش به سبیل یكتایی نایب غلام افتاد بی اختیار خنده اش گرفت و گفت : «نایب غلام، یكتای سبیلت را كجا گذاشتی؟» از این كلام حضرت والا همه خندیدند. چون كامران میرزا از آنجا دور شد نایب غلام خود را به آرایشگاهی رسانید و با تهدید خواست یك طرف سبیلش را كه اصلا مو نداشت فورا پر كند تا بتواند هنگام بازگشت نایب السطنه مورد سخریه واقع نشود. هر چه سلمانی اظهار عجز كرد كه چنین كاری میسر نیست و او نمی تواند سبیل مناسبی پیدا كند و به پشت لب نایب بچسباند، نایب غلام زیر بار نرفت و شوشكه را از كمر كشید و گفت : «یا یك تای سبیل برایم تهیه كن یا شكمت را با این شوشكه سفره خواهم كرد» سلمانی بیچاره نمی دانست چه كند. در این موقع تدبیری به خاطر نایب غلام رسید و به سلمانی امر كرد مقداری از ریش او را قیچی كند و به سبیل بچسباند ! سلمانی دست به كار شد ولی در آن حالت ترس و لرز چگونه می توانست از ریش بردارد و به سبیل وصله كند؟! نایب غلام كه خیلی عجله داشت با خشم قیچی را از دست سلمانی بیرون كشیده خود را به آیینه رسانید و مقدار زیادی از ریشش را قیچی كرد و به سلمانی داد. سلمانی برای آنكه از شرش راحت شود ریش قیچی شده را با دست پاچگی به محل خالی سبیل نایب غلام چسبانید و او را به دارالحكومه روانه كرد. نایب غلام قیافه مضحكی پیدا كرده بود و هركس او را با آن ریخت می دید زیر لب می خندید، زیرا اگر چه سبیل پیوندی پیدا كرده بود ولی یك طرف ریشش قیچی شده بود. نایب ها به منظور احترام صف كشیدند. پیداست این بار نایب غلام به خیال آنكه دیگر عیب و نقص ندارد بیش از همه سینه جلو می داد تا سبیل هایش را حضرت والا ببیند و تعریف كند. چون نایب السلطنه به مقابل نایب غلام رسید و نگاهش به ریش قیچی شده و سبیل های پیوندی نایب افتاد این بار به شدت خندید و گفت : «نایب غلام، این چه ریخت و شكل مضحكی است كه پیدا كرده ای؟ آن دفعه سبیل تو یكتا بود. این دفعه ریش تو یكتا شده است؟» میرزا احمد دلقك نایب السلطنه كه در آنجا حضور داشت تعظیمی كرد و گفت : « قربان، نایب غلام از ریش گرفته به سبیل پیوند كرده است !» صدای خنده نایب السلطنه و حضار بلند شد و این واقعه مدتها نقل و نقل محافل تهران بود تا اینكه رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمد و مجازا در موارد مشابه به كار می رود...

+ محسن سالاری پنجشنبه 7 مرداد1389 |

داستان ضرب المثل هاآن تار مو غیر این چپه است: اگر شخصی بخواهد پولی از كسی قرض كند و چیزی گرو بگذارد و قول سود كلانی بدهد؛ اما قصد فریب داشته باشد، مثل فوق را در موردش به كار می برند كه قصه ی آن چنین است: روزی مردی روستایی ناشناس در دكان یك حاجی می رود و از او تقاضای مقداری پول به عنوان قرض می كند. حاجی می گوید: «‌ای بابا، من كه تو را نمی شناسم چطوری پولم را به تو بدهم؟ آخر یك گرویی، یك چیزی باید بسپاری. »‌ مرد می گوید: «‌حاجی، ریشم را گرو می گذارم.» حاجی قبول می كند. مرد روستایی اطراف را نگاه می كند و در نهایت ناراحتی و با دل نگرانی دست می برد و یك تار از موی ریشش را می كند و به حاجی می دهد. حاجی هم تار مو را با نهایت احتیاط در كاغذی می پیچد و كاغذ را در صندوق می گذارد و دو دستی، پول را تقدیم مرد می كند. تصادفاً یك آدم كلاه بردار و حقه باز در آن حوالی بود؛ همین كه این معامله را دید پیش خودش فكر كرد: « عجب معامله ی خوبی است! چه بهتر من هم فردا صبح پیش حاجی بیایم و با دادن چند تار موی ریشم پول بگیرم. مردك حقه باز فردا صبح زود با قیافه ی حق به جانب در دكان حاجی می رود و می گوید: « حاجی آقا، مقداری جنسم در راه است و احتیاج به صد تومان پول دارم. اگر لطف بفرمایید، فردا همین وقت ده تومان هم رویش می گذارم و تقدیم می كنم.» حاجی می گوید:« آخر بابا جان، من كه شما را ندیده ام و نمی شناسم. آخر یك گرویی باید بسپاری كه من صد تومان پول به تو بدهم.» مردك كلاه بردار خنده ای می كند و می گوید: « حاجی آقا، ریش، ریشم را امانت می گذارم و قول می دهم فردا صبح پول را بیاورم تقدیمت كنم.» حاجی  فكری می كند و می گوید: «‌ بسیار خوب، قبول دارم.»‌ كه یك مرتبه مردك بی آنكه توجهی به اطراف بیندازد دست می برد و یك چپه مو، از ریشش می كند و به طرف حاجی دراز می كند. حاجی می بیند به اندازه یك سیر مو از ریشش كنده. خوب نگاه می كند و می گوید: « بابا جان، آن یك تار مو غیر این یك چپه است! » *** بخت بد با كسی كه یار بود / سگ گزدش ار شتر سوار بود... این مثل را در موردی به كا رمی برند كه شخص دست به هر كاری بزند ناموفق و ناكام می شود. می گویند مردی شتر سوار، از كنار یك آبادی می گذشت. سگ های آبادی به او حمله كردند. مرد به سگ ها گفت: «‌چخ» كه از شتر دور شوند. اما شتر به خیالش مرد به او می گوید« پخ» و خوابید روی زمین. یكی از سگها هم رسید و پای سوار را محكم دندان گرفت!...

+ محسن سالاری شنبه 26 تیر1389 |

داستان ضرب المثل های ایرانیامامزاده ای است با هم ساختیم، داستان: این مثل در موردی به كار می رود كه دو یا چند نفر در انجام امری با یكدیگر تبانی كنند، ولی هنگام بهره برداری یكی از شركا تجاهل كند و در مقام آن برآید كه همان نقشه و تدبیر را نسبت به رفیق یا رفیقان هم پیمانش اعمال نماید. اینجاست كه ضرب المثل بالا مورد استفاده و اصطلاح قرار می گیرد، تا رفیق و شریك و مخاطب نیت بر باطل نكند و حرمت و پیمان و وفای به عهده را ملحوظ ومنظور دارد. ریشه ی این ضرب المثل از داستانی است كه با سو استفاده از صفای باطن و معتقدات مذهبی مردمان ساده لوح و بی غل و غش موجود است. در ادوار گذشته چند نفر صیاد تصمیم گرفتند ممر معاشی از رهگذار خدعه و تزویر به دست آورند و به آن وسیله زندگانی بی دغدغه و مرفهی برای خود تحصیل و تامین نمایند، پس از مدتها تفكر و اندیشه، لوحی تهیه كرده نام یكی از فرزندان ائمه را بر آن نقر كردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبی نزدیك معبر عمومی روستائیان پاكدل در خاك كردند. آن گاه مجتمعا بر آن مزار دروغین گرد آمدند و زانوی غم در بغل گرفتند و به قول معروف «حالا گریه نكن كی بكن !» چون عابرین ساده لوح به تدریج در آنجا جمع شدند و جمعیت قابل توجهی را تشكیل دادند شیادان با شرح خواب های عجیب و غریب به آنان فهماندند كه هاتف سبز پوشی در عالم رویا آنها را به این مکان مقدس هدایت فرموده و از لوح مباركی كه در دل این خاك مدفون است بشارت داده است. روستاییان پاك طینت فریب نیرنگ آنها را خورده به كاوش زمین پرداختند تا لوح به دست آمد و دعوی آنها ثابت گردید. دیگر تردیدی باقی نماند كه این چند نفر مردان خدا هستند و فضیلت آنها ایجاب می كند كه خدمت مزار را خود بر عهده گیرند. طبیعی است چون این خبر به اطراف و اكناف رسید هر كس در هر جا بود با هر چه كه از نذر و صدقه توانست بردارد به سوی مزار مكشوفه روان گردید. خلاصه كار و بار این امامزاده دیر زمانی نگذشت كه بازار مزارات اطراف را كساد كرد و هر قسم و سوگند بزرگ بر آن مزار شریف و بقیه منیف بوده است. زایران و مسافران از سر و كول یكدیگر برای زیارتش بالا می رفتند. این روال و رویه سال ها ادامه داشته و شیادان بی انصاف به جمع كردن مال و مكیدن خون مردم پاكدل متعصب مشغول بودند. از آنجا كه گفته اند «نیزه در انبان نمی ماند» قضا را روزی یكی از شیادان از همكار و دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس بر او ظنین گردید و طلب مال كرد. شیاد مذكور منكر سرقت شد و حتی حاضر گردید برای اثبات بی گناهیش در آن مزار شریف سوگند بخورد كه مالش ندزدیده است. صاحب مال چون وقاحت و بیشرمی شریكش را تا این اندازه دید بی اختیار و بر خلاف مصلحت خویش در ملا عام و با حضور كسانی كه برای زیارت آمده بودند فریاد زد :«ای بیشرم، كدام سوگند؟ كدام مزار شریف؟ این امامزاده ایست كه با هم ساختیم و با آن كلاه سر دیگران می گذاریم نه آنكه بتوانی كلاه سر من بگذاری!» گفتن همان بود و فاش شدن اسرارشان همان...

+ محسن سالاری شنبه 12 تیر1389 |

ضرب المثل های مشهور ایراناز كوره در رفت: این مثل سائره در مورد افرادی به كار می رود كه سخت خشمگین شوند و حالتی غیر ارادی و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد. و در چنین مواقعی اعمال و رفتاری جنون آمیز از آنها سر می زند اما ریشه و علت تسمیه این ضرب المثل : برای گداختن آهن روش اینست كه درجه حرارت كوره آهنگری را تدریجا بالا می برند تا آهن سرد به تدریج حرارت بگیرد و گداخته و مذاب گردد، زیرا آهن  این خاصیت را دارد كه چنانچه در معرض حرارت شدید و چند صد درجه قرار گیرد، سخت گداخته میشود و با صداهای مهیبی منفجر شده از كوره در می رود، یعنی به خارج پرتاب می شود. افراد سریع التاثر و عصبی مزاج اگر در مقابل حوادث غیر مترقبه قرار گیرند آتش خشم و غضبشان چنان زبانه می كشد كه به مثابه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج می شوند و اعمالی غیر منتظره از آنها سر می زند كه پس از فروكش كردن اطفای نایره غضب از كرده پشیمان می شوند و اظهار ندامت می كنند. *** سرش پلو و زیرش سنگ قربانت شوم یگانه پسر، داستان: پیرزنی که پیش پسر و عروسش بسر می برد زندگانی را به سختی می گذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمی داد، همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی بشقاب می نهاد و مقداری پلو رویش می ریخت و آن را طوری می برد که شوهرش می دید و در دل از اینکه زنش آن چنان صادقانه به مادرش خدمت می کرد خوشحال می شد! بیچاره پیرزن هم از ترس جرات نمی کرد موضوع را به پسرش بگوید لابد با همان غذای ناچیز می ساخت و روز به روز در اثر گرسنگی لاغرتر می شد. یک روز که جمعه بود با خود گفت : «امروز جمعه است. به خانه دامادم بروم هم از دخترم دیدن کنم و هم یک شکم سیر غذای مناسبی بخورم.» با این خیال به خانه دخترش رفت. دختر از دیدن مادرش که مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت ولی از بی اقبالی پیرزن هنگامی که می خواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد و با دیدن سفره و غذا فهمید که این غذا به خاطر مادرزنش پخته شده، شروع کرد به داد و فریاد. پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و به سوی خانه پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه می کرد: «سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر»

+ محسن سالاری پنجشنبه 27 خرداد1389 |

داستان کوتاهیک روز خانواده ی لاک پشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان بالاخره پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد غذا رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاورده اند! پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوان ترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریع ترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! اما قبول کرد که به یک شرط برود؛ اینکه هیچ کس تا وقتی او برنگشته چیزی نخورد. خانواده قبول کردند و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگر نمی توانست به گرسنگی ادامه بدهد. او اعلام کرد که قصد دارد غذا بخورد و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید: « دیدید! می دانستم که منتظر نمی مانید. من هم حالا نمی روم نمک بیاورم»!!!... نتیجه اخلاقی: بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم...

+ محسن سالاری دوشنبه 24 خرداد1389 |

ضرب المثل ها** زد كه زد خوب كرد كه زد، داستان:هروقت روستایی ساده دلی بنشیند و «خیال پلو» بپزد و آرزوهای دور و دراز ببافد حاضران این مثل را می زنند. می گویند یك روز زنی كه شغلش ماست فروشی بود، ظرف ماستش را رو سرش گذاشته بود و برای فروختن به شهر می برد. در راه با خودش فكر كرد كه «ماست را می فروشم و از قیمت آن چند تا تخم مرغ می خرم. تخم مرغ ها را زیر مرغ همسایه می ذارم تا جوجه بشه. جوجه ها كه مرغ شدند می فروشم و از قیمت آن گوسفند می خرم. كم كم گوسفندهام زیاد می شه، یك روز میان چوپون من و چوپون كدخدا زد و خورد می شه كدخدا مرا می خواد و از من می پرسه : چرا چوپون تو چوپون مرا زده؟ منم می گم : زد كه زد خوب كرد كه زد !» زن كه در عالم خیال بود همینطور كه گفت : «زد كه زد خوب كرد كه زد» سرش را تكان داد و ظرف ماستی از رو سرش به زمین افتاد و ماست ها پخش زمین شد. ** اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد، داستان: عقیده و نظر بعضی ها در اموری اظهار می شود که اگر دیگران را احتمال زیان و ضرر باشد آنها را از آن سود و فایده می برند. در برنامه «حاج میرزا آقاسی» صدر اعظم محمد شاه قاجار دو موضوع توپ ریزی و حفر قنوات در صدر مسائل قرار داشت. هر وقت فراغتی پیدا می کرد به سراغ مقنیان می رفت و آنها را در حفر چاه و قنات تشویق و ترغیب می کرد. روزی حاجی میرزا آقاسی برای بازدید یکی از قنوات رفته بود تا از عمق مادر چاه و میزان آب آن آگاهی حاصل کند. مقنی اظهار داشت : «تا کنون به آب نرسیده ایم و فکر نمی کنم در این چاه رگه آب وجود داشته باشد.» حاجی گفت :«به کار خودتان ادامه دهید و مایوس نباشید.» چند روزی از این مقدمه گذشت و مجددا حاج میرزا آقاسی به سراغ آن چاه رفت و از نتیجه حفاری استفسار کرد. مقتنی موصوف که به حسن تشخیص خود اطمینان داشت در جواب حاجی گفت : «قبلا عرض کردم که کندن چاه در این محل بی حاصل است و به آب نخواهیم رسید.» دفعه سوم که حاجی میرزا آقاسی برای بازدید مادر چاه رفته بود، مقتنی سر بلند کرد و گفت : «حضرت صدر اعظم، باز هم تکرار می کنم که این چاه آب ندارد. حاجی میرزا آقاسی که در توپ ریزی و حفر قنوات عشق و علاقه عجیبی داشت و گوش او در این دو مورد به حرف نفی بدهکار نبود فریاد زد : «احمق، بی شعور به تو چه مربوط است که در این زمین آب ندارد، اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد!!»

+ محسن سالاری دوشنبه 17 خرداد1389 |

علم و دانشمردي به نام « اصمعي » مي گفت: زماني كه درس مي خواندم فقير و بيچاره بودم. هر روز صبح لباس كهنه خود را مي پوشيدم و براي به دست آوردن علم و دانش، ازخانه بيرون مي رفتم. در مسير من بقال فضولي دكان داشت كه مي پرسيد: «چه كار مي كني؟ تو كه هيچ مال و ثروتي نداري چرا نمي روي حرفه اي ياد بگيري كه با آن پول به دست آوري؟ » بعد مي گفت: « تمام كاغذها و كتاب هايت را به من بده تا بريزم توي خمره اي و روي آن آب بريزم. اگر يك هفته ديگر بيايي و نگاه كني، مي بيني كه همه اش آب است و هيچ فايده اي ندارد!! » روزي آنقدر فقير و بيچاره شدم كه لباس تنم پاره شد. آن روز در كنار ديوار خانه ايستاده بودم كه يك نفر آمد و گفت: « امير بصره با تو كار دارد. » گفتم: « او مرا از كجا مي شناسد؟ تازه با اين لباس كهنه و پاره چطور پيش او بروم؟ » آن كه از خدمتكاران امير بود، رفت و حال و احوال مرا به امير خود گفت. ساعتي نگذشته بود كه ديدم هزار دينار سكه طلا و يك دست لباس نو برايم آوردند. لباسها را پوشيدم. امير بصره با احترام و مهرباني با من رفتار كرد و گفت: « تو را براي درس دادن به پسر هارون الرشيد انتخاب كرده ام. بايد تا مي تواني علم و دانش به او بياموزي.» من هم قبول كردم. كار من شروع شد. آنها طلا و نقره به پايم ريختند و ماهانه هزار درهم حقوق برايم معين كردند. من، هر وقت حقوقم را مي گرفتم آن را به بصره مي فرستادم تا برايم خانه اي بسازند. چند سال گذشت، پسر هارون كاملاً با سواد شد و چيزهاي زيادي ياد گرفت. روزي از هارون خواستم كه پسر خود را امتحان كند. هارون امتحان كرد و پسرش به خوبي جواب داد. هارون خوشحال شد و گفت: « مي خواهم كه روز جمعه در مسجد شهر خطبه اي بخواند. » به اوگفتم: « فكر اين كار را هم كرده ام و ده خطبه خوب به او ياد داده ام. » پسر هارون، روز جمعه به مسجد رفت و خطبه اي خوب خواند. پس از آن، هارون الرشيد به من گفت: « چه آرزويي داري؟ » گفتم: اجازه بفرماييد تا به بصره برگردم. هارون اجازه رفتن داد و نامه اي به همه استادان بصره نوشت و در آن از همه خواست در خدمت من باشند. روزي، بقال فضول به همراه چند نفر پيش مي آمد. وقتي او را ديدم گفتم: « اي مرد آن كاغذها وكتاب ها را توي خمره كردم و رويش آب ريختم. ديدي كه چه محصولي به دست آوردم؟» بقال بيچاره شروع كرد به عذرخواهي و گفت: « چيزهايي كه گفتم همه از روي ناداني بود. معلوم شد كه علم اگر چه دير به ثمر مي رسد، اما محصول خوبي مي دهد. محصولي كه هم به درد دنيا و هم به درد آخرت مي خورد.»

+ محسن سالاری جمعه 14 خرداد1389 |

ذاستان ضرب المثل هاقوز بالاقوز... داستان: هنگامی كه یك نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم كاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می كند این مثل را می گویند. یك قوزی بود كه خیلی غصه می خورد كه چرا قوز دارد؟ یك شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر تون حمام كه رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. سر بینه كه داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه سر بینه نشسته. وارد گرم خانه كه شد دید جماعتی بزن و بكوب دارند و مثل اینكه عروسی داشته باشند می زنند و می رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی كردن. درضمن اینكه می رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید كه آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد. از ما بهتران هم كه داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند كه او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش كه او هم قوزی بود از او پرسید : «تو چكار كردی كه قوزت صاف شد؟» او هم ماجرای آن شب را تعریف كرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند خیال كرد كه همین كه برقصد از ما بهتران خوششان می آید. وقتی كه او شروع كرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود كه فهمید كار بی مورد كرده، گفت : «ای وای دیدی كه چه به روزم شد، قوزی بالای قوزم شد !» مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب مثنوی ساده ای گنجانده است. البته نام سراینده معلوم نیست... 

شبی گوژپشتی به حمام شد                            عروسی جن دید و گلفام شد
برقصید و خندید و خنداندشان                     به شادی به نام نكو خواندشان
ورا جنیان دوست پنداشتند                            زپشت وی آن گوژ برداشتند
دگر گوژپشتی چو این را شنید                         شبی سوی حمام جنی دوید
در آن شب عزیزی زجن مرده بود             كه هریك زاهلش دل افسرده بود
در آن بزم ماتم كه بد جای غم                       نهاد آن نگونبخت شادان قدم
ندانسته رقصید دارای قوز                                 نهادند قوزیش بالای قوز
خردمند هر كار برجا كند                              خر است آنكه هر كار هر جا كند!

+ محسن سالاری چهارشنبه 5 خرداد1389 |

داستان کوتاهگوش های ما!: روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای تشویق قورباغه ها جمع شده بودند. مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می توانستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده!» قورباغه ها یکی یکی شروع به افتادن کردند به جز بعضی که هنوز داشتند بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد: «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی شه!» و تعداد بیشتری از قورباغه ها از ادامه دادن منصرف می شدند. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد. این یکی نمی خواست منصرف بشود! بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به نوک برج رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟ پس از بررسی مشخص شد که برنده مسابقه کر بوده است! *** قدرت باورها: در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای همه امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. *** ازدواج پایدار: دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!

+ محسن سالاری چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 |

ضرب المثل های مشهور*** آش نخورده، دهان سوخته: هر گاه كسی گناهی مرتكب نشده باشد و مردم او را گناهكار بدانند، این مثل را گویند كه مترادف است با مثل « گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده » ‌و قصه ی آن چنین است: روزی شخصی به خانه یكی از آشنایانش رفت. صاحب خانه آش داغی برای او آورد. مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود كه دندانش درد گرفت و از شدت درد، دست، جلو ی دهانش برد. صاحب خانه به خیال اینكه چون مهمان عجله كرده و  مهلت نداده تا آش سرد شود دهانش سوخته است، به او  گفت: « اگر صبر می كردی، آش سرد می شد و دهنت نمی سوخت. » مهمان از شنیدن حرف صاحب خانه، عرق شرم به پیشانیش نشست و در جواب گفت: « بله آش نخورده، دون سوخته.» *** آن فكری را كه تو كردی من هم كردم: پارچه فروشی می رود در یك  آبادی پارچه هایش را بفروشد. در بین راه خسته می شود و می نشیند تا كمی استراحت كند. در همان وقت سواری از دور پیدا می شود. مرد پارچه  فروش با خود می گوید: « بهتر است  پارچه ها را به این سوار بدهم بلكه كمكم كند تا آبادی بیاورد.» وقتی سوار به او می رسد، مرد، می گوید: « ای جوان، این پارچه ها را كمك من به آبادی برسان.» سوار می گوید: « من نمی توانم پارچه تو را ببرم.» و به راه خود ادامه می دهد. مرد سوار مسافتی كه می رود، با خود می گوید: « چرا پارچه های آن  مرد را نگرفتم؟ اگر می گرفتم، او كه دیگر به من نمی  رسید. حالا هم بهتر است همین جا صبر  كنم تا آن مرد برسد پارچه هایش را بگیرم و با خود ببرم.»‌ در همان فكر بود كه پارچه فروش به او رسید. سوار گفت:  «عمو، پارچه هایت را بده تا كمكت كنم و به آبادی برسانم.»‌ مرد پارچه فروش گفت:‌ « نه! آن فكری را كه تو كردی من هم كردم.» *** ‌آن گلابی را كه دستت نرسیده (بچینی) احسان پدرت می كنی؟ ابن مثل را وقتی به كار می برند كه از كسی طلبی دارند و نتوانند وصول كنند. در این صورت یا به كس دیگری حواله می دهند و یا می گویند:‌«احسان پدر» مرد باغداری رفت از باغ، گلابی بچیند. تمام گلابی ها را چید تنها یكی از گلابی ها روی بلندترین شاخه ی درخت ماند هر چه كرد گلابی نیفتاد. وقتی كه از افتادن گلابی نا امید شد گفت:  «باشه،‌آن گلابی احسان پدرم.»

+ محسن سالاری چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 |

دانشمنددر زمان هاي قديم، مردي بود كه قفل سازي مي كرد. او اگر چه در كار خود بسيار استاد بود. اما سواد نداشت. روزي صندوقچه اي از فولاد و آهن ساخت، قفلي براي آن درست كرد و آن قفل را در قفل ديگري جا سازي كرد. وزن آن صندوقچه با تمام قفل هايش صد گرم هم نمي شد. مرد قفل ساز، صندوقچه را براي پادشاه برد تا به او هديه كند. وقتي كه پيش پادشاه رسيد، دانشمندي نيز وارد قصر شد. پادشاه از جاي خود برخاست و به آن مرد دانشمند تعظيم كرد و او را در جاي خود بر روي تخت پادشاهي نشاند. بعد هم با احترام رو به روي او بر روي زمين نشست. مرد قفل ساز با خود گفت: « بزرگي اين مرد به علم و دانش اوست. اما من نصف عمر خودم را به آموختن قفل سازي گذرانده ام و نصف ديگر را قفل مي سازم كه زندگي ام بگذرد. بهتر است تا دير نشده بقيه عمرم را به ياد گرفتن سواد و علم و دانش بگذرانم. » مرد قفل ساز به مكتب استادي بزرگ رفت. مرد قفل ساز به استاد گفت: « مي خواهم سواد ياد بگيرم. » استاد تعجب كرد و گفت: « اما اي مرد، سني از تو گذشته، ذهن تو آمادگي لازم را ندارد. با اين حال من جمله اي مي گويم و تو آن را از بر كن تا ببينم مي تواني يا نه. بگو شيخ مي گويد پوست سگ پاك نمي شود، مگر به وسيله دباغي كردن.» مرد قفل ساز به خانه رفت و هزار بار آن جمله را پيش خود تمرين كرد. روز بعد آمد و گفت: « اي استاد، ياد گرفتم. » گفت: « بگو ». گفت: « سگ مي گويد پوست شيخ پاك نمي شود مگر به وسيله دباغي!! » شاگرداني كه در حضور استاد نشسته بودند، شروع كردند به خنديدن. استاد ناراحت شد و گفت: « هيچ كس حق ندارد به اين مرد بخندد. » قفل ساز از درس خواندن پشيمان شد. از خانه بيرون آمد و به طرف كوهي رفت. به دامنه كوه كه رسيد، چشمه اي ديد زلال. چشمه از بالا كوه را شكافته بود و قطره قطره بر روي سنگي مي چكيد. روي سنگ در جايي كه قطره ها مي چكيدند كمي گود شده بود. مرد قفل ساز با خود گفت: « مي دانم كه علم و سواد از اين آب نرم تر نيست. دل من هم ازاين سنگ سخت تر نيست. اين قطره هاي آب با تكرار و پشتكار، بر دل سنگ اثر گذاشته اند و آن را سوراخ كرده اند. پس علم و دانش هم بايد در من اثر كند و چيزي ياد بگيرم. » با اين فكر، دوباره به خانه برگشت و با پشتكار بيشتري شروع به يادگرفتن كلمه ها کرد. بعد ازسي سال كه درس خواند، به مقام استادي رسيد و توانست به ديگران هم علم و دانش بياموزد. مرد قفل ساز، به خاطر پشتكاري كه داشت، سرانجام به آرزوي خود رسيد...

+ محسن سالاری شنبه 11 اردیبهشت1389 |
تقدیم به معلم ها« امير نصر ساماني» در زمان كودكي، معلمي داشت كه دانش هاي مختلف و خواندن قرآن را به او مي آموخت و گاهي او را با چوب، تنبيه مي كرد. امير نصر هميشه در دل خود مي گفت: « روزي من به پادشاهي خواهم رسيد، آن وقت تلافي اين چوب ها را سرت در مي آورم. » عاقبت «امير نصر» به پادشاهي رسيد و شبي ناگهان به ياد معلم خود افتاد. صبح آن شب، به فكر گرفتن انتقام از معلم خود افتاد و به يكي از خدمتكاران گفت: « برو و از باغ قصر چند چوب بلند و محكم بِه ببُر و براي من بياور. » وقتي كه خدمتكار، معلّم را پيدا کرد و گفت كه بايد او به قصر برود، معلم از او پرسيد: « پادشاه در چه حالي بود كه به ياد من افتاد؟ » خدمتكار گفت: « نمي دانم، اما همكار مرا فرستاد تا چند چوب درختِ بِه برايش ببُرد. من هم آمدم تا شما را به قصر ببَرم. » معلم فهميد كه پادشاه در فكر انتقام جويي است، چون هميشه امير نصر را با چوب درخت تنبيه مي كرد. به ناچار همراه خدمتكار پادشاه به طرف قصر به راه افتاد. در راه به يك دكان ميوه فروشي رسيد. سكه اي داد و يك بِه رسيده و خوب خريد و آن را زير لباس خود، پنهان كرد. وقتي كه پيش پادشاه امير نصر رسيد، امير نصر يكي از چوب ها را برداشت و در هوا تكان تكان داد و گفت: « چطوري آقا معلم؟ نظرت درباره ي چوب درخت بِه چيست؟ » معلم بِه را از زير لباس خود بيرون آورد و گفت: « نظرم اين است كه اين ميوه ي رسيده، از همان چوب ها به عمل آمده است. » امير نصر جا خورد و از حرف معلم خوشش آمد. به ناچار آموزگار خود را با احترام و هديه هايي گرانبها، به خانه فرستاد و از انتقام گرفتن پشيمان شد.
+ محسن سالاری چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 |

داستان کوتاهاین همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است. دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز. میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر ! خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند. *** میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع. اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود. *** خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار. و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد. سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند. آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید. *** سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است. میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند. میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است. نوشته: عرفان نظرآهاري

+ محسن سالاری جمعه 27 فروردین1389 |

داستان کوتاهديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم، ‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود. همین!... نوشته: عرفان نظرآهاری، منبع: سایت سمپادی ها

+ محسن سالاری سه شنبه 24 فروردین1389 |

داستان کوتاهروزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدند و به قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف از قلب خود پرداخت و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند. براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود. مردم كه به قلب پيرمرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پيرمرد اشاره كرد و گفت: تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است . پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.  گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقت ها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پر كنند. پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پيرمرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود. منبع: سایت سمپادیا

+ محسن سالاری سه شنبه 17 فروردین1389 |

کریم خان زند* فکر مي کردم تو بيداري! : مردي به دربار کریم خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟ مرد با درشتي مي گويد دزد، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو کجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟ مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود . مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!! خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!... * ساحل و صدف : مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد. - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي کني؟ - اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد...* لغزش عالم آورده اند: ابوحنيفه از محلي عبور مي كرد كودكي را ديد در گل بمانده به او گفت: گوش دار تا نيفتي! كودك پاسخ داد افتادن من سهل است اگر بيفتم تنها باشم، اما تو گوش دار كه اگر پاي تو بلغزد همه مسلمانان كه از پس تو آيند بلغزند... منبع: سایت عصرایران

+ محسن سالاری پنجشنبه 12 فروردین1389 |

داستان کوتاهيک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکويت نيز خريد. او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد. در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکويت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود. - چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند. سنگ ... پس از رها کردن!، حرف... پس از گفتن!، موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن!  منبع: سایت سمپادیا

+ محسن سالاری پنجشنبه 5 فروردین1389 |

نمازمردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمين خورد و لباس هايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس هايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباس هايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري کرد. مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید. مرد اول سوال کرد که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح داد: (( شما را در راه مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راه مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا مطمئن ساختم. منبع: عصر ایران

+ محسن سالاری شنبه 29 اسفند1388 |

بهارسوز ملايم ولي موذي آخر اسفند باعث شد تو خودش جمع شه. مسيرشو از وسط خيابون سريع عوض كرد و رفت سمت پياده‌رو. تو اين روزها بيشتر دوست داشت همه جا رو پياده گز كنه و تو خيالاتش گم شه. كمي گردوخاك جلوي پاش ريخت. به بالا نگاهي انداخت. مردي با اشاره دست ازش معذرت‌خواهي كرد. با لبخندي بهش جواب داد و با خودش تكرار كرد: اين روزها همه مشغول خونه تكوني هستن و از پيچ كوچه گذشت. در حياط رو باز كرد و وارد خونه شد. همه جاي خونه تميزتميز شده بود و خستگي چند روز كاري رو از وجودش مي‌برد. حتي چشاش هم از خوشحالي برق مي‌زد. فقط اتاق ته راهرو مونده بود و وسايل قديمي. همه يادگاري‌ها كه هميشه آخر سر براشون كلي وقت مي‌ذاشت. كارارو كه تموم كرد سراغ آلبوم‌هاي قديمي رفت و شروع كرد عكس‌ها رو نگاه كردن. به عكس‌هاي نوروز كه رسيد برق شادي رو تو چشم خودش ‌و همه كساني كه تو عكس بهش زل زده بودن مي‌ديد. حالا خيلي‌ها بودن و خيلي‌ها هم نه و فقط خاطراتشون مونده بود و بس. بيشتر دقت كرد. با خوشحالي زايد‌الوصفي تند و تند عكس‌ها رو ورق زد و حس خوبي بهش دست داد. تو همه عكس‌ها عطري مشترك فضا رو پر كرده بود.  ريه‌هاشو از اون عطر پر كرد و از عطرش مست شد؛ از عطر بهار. منبع: جام جم، بهاره سديري

+ محسن سالاری جمعه 28 اسفند1388 |

پله پله تا خداظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند: « اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» اميلي همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود. در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: « من، که چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به کيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: « خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟ » اميلي جواب داد: « متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. » مرد گفت: « بسيار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد: « آقا، خانم، خواهش مي کنم صبر کنيد. » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد. وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور که در را باز مي کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد: اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم. با عشق، خدا. منبع: عصرایران

+ محسن سالاری جمعه 21 اسفند1388 |

سقراطهر زمان شايعه اي رو شنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!... در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود، با هيجان نزد او آمد و گفت: سقراط مي داني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟ سقراط پاسخ داد: لحظه اي صبر کن. قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي. مرد پرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم با من صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم. اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنيده ام. سقراط گفت: بسيار خوب، پس واقعا نمي داني که خبردرست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم، پرسش خوبي. آنچه را که در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبر خوبي است؟ مرد پاسخ داد: نه، برعکس… سقراط ادامه داد: پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي در موردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ مرد کمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟ مرد پاسخ داد: نه، واقعا… سقراط نتيجه گيري کرد: اگر مي خواهي به من چيزي را بگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن را به من مي گويي؟!... منبع: عصر ایران

+ محسن سالاری شنبه 15 اسفند1388 |

تولد پیامبر اکرم ص و امام جعفر صادق ع مبارک بادمردی با اصرار بسيار از رسول اكرم يك جمله به عنوان اندرز خواست . رسول اكرم به او فرمود : اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ - بلی يا رسول الله ! - اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ - بلی يا رسول الله ! - اگر بگويم به كار می‏بندی ؟ - بلی يا رسول الله ! رسول اكرم بعد از اينكه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهميت‏ مطلبی كه می‏خواهد بگويد كرد، به او فرمود : " هرگاه تصميم به كاری گرفتی ، اول در اثر و نتيجه و عاقبت آن كار فكر كن و بينديش ، اگر ديدی نتيجه و عاقبتش‏ صحيح است آن را دنبال كن و اگر عاقبتش گمراهی و تباهی است از تصميم‏ خود صرف نظر كن ". ** مفضل بن قيس ، سخت در فشار زندگی واقع شده بود . فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد. يك روز در محضر امام صادق، لب‏ به شكايت گشود و بيچارگي های خود را مو به مو تشريح كرد:" فلان مبلغ‏ قرض دارم ، نمی دانم چه جور اداء كنم، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ ندارم، بيچاره شدم، متحيرم، گيج شده‏ام، به هر در بازی می‏روم به رويم‏ بسته می‏شود." در آخر از امام تقاضا كرد درباره‏اش دعايی بفرمايد و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشايد . امام صادق به كنيزكی كه آنجا بود فرمود : " برو آن كيسه اشرفی كه‏ منصور برای ما فرستاده بياور " . كنيزك رفت و فورا كيسه اشرفی را حاضر كرد . آنگاه به مفضل‏ بن قيس فرمود : " در اين كيسه چهار صد دينار است و كمكی است برای‏ زندگی تو ". - " مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم اين نبود، مقصودم فقط خواهش‏ دعا بود ". - " بسيار خوب ، دعا هم می‏كنم . اما اين نكته را به تو بگويم ، هرگز سختي ها و بيچارگي های خود را برای مردم تشريح نكن ، اولين اثرش اين است‏ كه وانمود می‏شود تو در ميدان زندگی زمين خورده‏ای و از روزگار شكست‏ يافته‏ای. در نظرها كوچك می‏شوی. شخصيت و احترامت از ميان می‏رود ". منبع: داستان راستان، استاد شهید مطهری

+ محسن سالاری پنجشنبه 13 اسفند1388 |

رسول اكرم و دو حلقه جمعيت رسول اكرم " ص " وارد مسجد مدينه شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دسته‏ای حلقه‏ای تشكيل‏ داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به‏ تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد . به كسانی كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك می‏كنند و بر خير و سعادتمند " . آنگاه جمله‏ای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شده‏ام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست. *** قافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مركبها پديد گشته بود . همينكه به منزلی رسيدند كه آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده‏ شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند. رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولی‏ بعد از آنكه مقداری رفت ، بدون آنكه با احدی سخنی بگويد ، به طرف مركب‏ خويش بازگشت . اصحاب و ياران با تعجب باخود می‏گفتند آيا اينجا را برای فرود آمدن نپسنديده است و می‏خواهد فرمان حركت  بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود . تعجب جمعيت‏ هنگامی زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت‏ و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خويش روان شد . فريادها از اطراف بلند شد : " ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی كه‏ اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما كه با كمال افتخار برای انجام اين خدمت آماده بوديم " . در جواب آنها فرمود : " هرگز از ديگران در كارهای خود كمك نخواهيد ، و بديگران اتكا نكنيد ، ولو برای يك قطعه چوب مسواك باشد. منبع: داستان راستان، شهید مطهری

+ محسن سالاری شنبه 24 بهمن1388 |

دستان دعاكنندهدر يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با ۱۸بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايست به هر كار سختي تن مي داد. در همان وضعيت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸بجه) آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شده بود بايد چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از او تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم. اشك از چشمان آلبرت سرازير شد. از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده... بيش از۴۵۰ سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در موزه بزرگي نگهداري مي شود. يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند. اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.

+ محسن سالاری دوشنبه 23 آذر1388 |

وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي كنند. او فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداوا ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد . سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلكش را درآورد و آن را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط 5 سنت. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود . دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه كرد ولي داروساز توجهي نكرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت . داروساز جا خورد. رو به دخترك كرد و گفت : چه مي خواهي؟ دخترك جواب داد : برادرم مريض است، مي خواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد!؟ دخترك توضيح داد : برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد كه فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم . چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است . من كجا مي توانم معجزه بخرم؟ مردي كه گوشه داروخانه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد : چقدر پول داري؟ دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت : آه چه جالب، فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد، دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت . پس از جراحي، پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم، نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 سنت !!

+ محسن سالاری چهارشنبه 4 آذر1388 |

داوينچيلئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر"، دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. روزي دريک مراسم همسرايي، تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوشي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا که گيجي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد. با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم زندگي پراز روً يايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!." ”مي توان گفت: نيکي و بدي دو روي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند.” پائولو کوئيلو *** گوته می گوید: « اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند »، « اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند »، « اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد »، « اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند »، « اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد »، « اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست »، اما اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری!!...

+ محسن سالاری یکشنبه 17 آبان1388 |

دانشگاه استنفوردخانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستون از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در دانشگاه نيستند. مرد به آرامي گفت: مايل هستيم رييس راببينيم. منشي با بي حوصلگي گفت: ايشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد : ما منتظر خواهيم شد. منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت: شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي مانند او وقت ملاقات با آنها را نداشت. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود... او يکه خورده بود. با ناراحتي زياد گفت: خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود . خانم به سرعت توضيح داد : آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم . رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است. خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيزهمين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟ شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا...

+ محسن سالاری شنبه 2 آبان1388 |

كتاب غذاي روح است.ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی بود و تعمیر آن نیز فایده‌ای نداشت. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون‌ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارندگي فرا رسید، اگر کتاب ها بزودی منتقل نمی‌شد‌، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می‌گردید‌. رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. روزی، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا این قدر ناراحت است. رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: سعی می‌کنم مساله را حل کنم. روز دیگر، در همه شبکه‌های تلویزیونی و روزنامه‌ها آگهی منتشر شد به این مضمون: همه شهروندان می‌توانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند‌... خود را تغییر دهیم نه جهان را.*** در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می‌شوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند. در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه‌ای در آورد و گفت: "سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می‌بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".  "سرنوشت خود مشخص خواهد کرد". سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی‌خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت جنگ را با يك سكه نمي توان تغییر داد؟!" ژنرال در حالی که سکه‌ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می‌داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

+ محسن سالاری چهارشنبه 8 مهر1388 |

رسول اكرم و دو حلقه جمعيت رسول اكرم " ص " وارد مسجد مدينه شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دسته‏ای حلقه‏ای تشكيل‏ داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به‏ تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد . به كسانی كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك می‏كنند و بر خير و سعادتمند " . آنگاه جمله‏ای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شده‏ام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست. *** رسول اكرم " ص " طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود . ياران‏ گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگين انگشتر در ميان گرفته بودند . در اين بين يكی از مسلمانان - كه مرد فقير ژنده‏پوشی بود - از در رسيد . و طبق سنت اسلامی - كه هر كس در هر مقامی هست ، همين كه وارد مجلسی می‏شود بايد ببيند هر كجا جای خالی هست همانجا بنشيند ، و يك نقطه مخصوص را به عنوان اينكه شأن من چنين اقتضا می‏كند در نظر نگيرد - آن مرد به اطراف‏ متوجه شد ، در نقطه‏ای جايی خالی يافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوی مرد متعين و ثروتمندی قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه‏های خود را جمع‏ كرد و خودش را به كناری كشيد ، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت : " ترسيدی كه چيزی از فقر او بتو بچسبد ؟ ! - " نه يا رسول الله ! " - " ترسيدی كه چيزی از ثروت تو به او سرايت كند ؟ " - " نه يا رسول الله ! " - " ترسيدی كه جامه‏هايت كثيف و آلوده شود ؟ " - " نه يا رسول الله ! " - " پس چرا پهلو تهی كردی و خودت را به كناری كشيدی ؟ - " اعتراف می‏كنم كه اشتباهی مرتكب شدم و خطا كردم . اكنون به جبران‏ اين خطا و به كفاره اين گناه حاضرم نيمی از دارايی خودم را به اين برادر مسلمان خود كه درباره‏اش مرتكب اشتباهی شدم ببخشم ؟ " مرد ژنده پوش : " ولی من حاضر نيستم بپذيرم " . جمعيت : " چرا ؟ " - " چون می‏ترسم روزی مرا هم غرور بگيرد ، و با برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بكنم كه امروز اين شخص با من كرد "

+ محسن سالاری یکشنبه 29 شهریور1388 |

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد . او گفت: سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم. پرسيدم: چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟ به شوخی پاسخ داد: من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم . پرسيدم: نه، جداً چه چيزی باعث شده؟ كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد . به من گفت: هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم. او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد. در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد. به سوی جايگاه رفت. گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد . ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است . متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است. در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست...

+ محسن سالاری دوشنبه 23 شهریور1388 |

زن بيچاره ، مشك آب را بدوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوی‏ خانه‏اش می‏رفت . مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش بدوش كشيد . كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند . در خانه باز شد . كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسی همراه مادرشان‏ به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد : خوب معلوم است كه‏ مردی نداری كه خودت آبكشی می‏كنی ، چطور شده كه بيكس مانده‏ای ؟ زن گفت: شوهرم سرباز بود . علی بن ابيطالب او را به يكی از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد . اكنون منم و چند طفل خردسال. مرد ناشناس بيش از اين حرفی نزد . سر را به زير انداخت و خداحافظی‏ كرد و رفت ، ولی در آن روز آنی از فكر آن زن و بچه‏هايش بيرون نمی‏رفت. شب را نتوانست‏ راحت بخوابد. صبح زود زنبيلی برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يكسره به طرف خانه ديروزی رفت و در زد . - كيستی ؟ - همان بنده خدای ديروزی هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقداری‏ غذا برای بچه‏ها آورده‏ام .  - خدا از تو راضی شود و بين ما و علی بن ابيطالب هم خدا خودش‏ حكم كند. در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت : دلم می‏خواهد ثوابی كرده باشم ، اگر اجازه بدهی خمير كردن و پختن نان يا نگهداری‏اطفال را من به عهده بگيرم. - بسيار خوب ، ولی من بهتر می‏توانم خمير كنم و نان بپزم ، تو بچه‏ها را نگاه دار ، تا من از پختن نان فارغ شوم . مرد ناشناس فورا مقداری گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما ، با دست خود به بچه‏ها خورانيد . به‏ دهان هر كدام كه لقمه‏ای می‏گذاشت، می‏گفت : فرزندم ! علی بن ابيطالب را حلال كن ، اگر در كار شما كوتاهی‏ كرده است. خمير آماده شد. زن صدا زد : بنده خدا تنور را آتش كن. مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد . شعله‏های آتش زبانه كشيد ، چهره‏ خويش را نزديك آتش آورد و با خود می‏گفت : حرارت آتش را بچش ، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهی می‏كند. در همين حال بود كه زنی از همسايگان به آن خانه سركشيد و مرد ناشناس‏ را شناخت. به زن صاحب خانه گفت : وای به حالت ، اين مرد را كه‏ كمك گرفته‏ای نمی‏شناسی ؟ ! اين اميرالمؤمنين علی بن ابيطالب است. زن بيچاره جلو آمد و گفت : ای هزار خجلت و شرمساری از برای من ، من از تو معذرت می‏خواهم. - نه ، من از تو معذرت می‏خواهم ، كه در كار تو كوتاهی كردم.  منبع: داستان راستان جلد ۱، استاد شهيد مطهري

+ محسن سالاری جمعه 20 شهریور1388 |

توماس اديسوننیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید كه پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای ! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟ پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكــر می كنیم. الان موقع این كار نیست. به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع نمود. بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد. مانند پرواز در هوا با اطمینان از وجود دستی که حتما تورا می گیرد . بچه ها نمی ترسند ، لذت می برند. ما چه می کنیم؟.... توماس آلوا ادیسون: من با شکست روبرو نشدم. فقط ۱۰۰۰۰ راه پیدا کردم که چرا یک لامپ کار نمی کرد.

+ محسن سالاری جمعه 13 شهریور1388 |

یک پیرمرد اروپايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه زندگی می کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یه روز نوه اش پرسید : پدربزرگ من هر دفعه سعی می‌کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمی‌فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می‌کنم و کتاب را می‌بندم ! خواندن قرآن چه فایده‌ای دارد؟ پدر بزرگ به آرامی پاسخ داد: این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور! پسر بچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون می ریزد!؟ پدر بزرگ خندید و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریع تر حرکت کنی." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند . پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما سبد قبل از اینکه او به خانه برگردد خالي شد. پسر در حالی که نفس نفس می‌زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن است و به سمت سطل رفت. پیرمرد گفت : "من یک سطل آب نمی‌خواهم، من یک سبد آب می‌خواهم، تو به اندازه کافی سعی خود را نکردی ." و از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند. پسر می‌دانست که این کار غیر ممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریع تر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتي که به پدربزرگش رسید، سبد بازخالی بود. نفس نفس زنان گفت: "ببین! پدربزرگ، بی فایده است. پیرمرد گفت: "باز هم فکر می‌کنی که بی‌فایده است؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که داخل و بيرون سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده است! « پسرم، مي داني چه اتفاقی می‌افتد وقتی که تو قرآن می‌خوانی؟ تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری، اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهر تو و این کار الله است در زندگی ما...» 

+ محسن سالاری شنبه 7 شهریور1388 |

موفقيتاز مدیر موفقی پرسیدند: "راز موفقیت شما چه بود؟" گفت: «دو کلمه» است. - آن چیست؟ - « تصمیم‌های درست » - و شما چگونه تصمیم های درست گرفتید؟ - پاسخ «یک کلمه» است - آن چیست؟ - « تجربه » - و شما چگونه تجربه اندوزی کردید؟ - پاسخ « دو کلمه » است!- آن چیست؟ - « تصمیم های اشتباه! »*** در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست. چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای و فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. " مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند. مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟! "  منبع: سايت عصر ايران 

+ محسن سالاری دوشنبه 26 مرداد1388 |