* آبدارچی مایکروسافت: مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره نمونه کار او را ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين» مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه!» مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگي ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت پخش محصولات داشت. پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا بود. بعد تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين؟ ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت!!... * سگ باهوش: قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود” لطفا یک بسته سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۲۵ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. تا این که سگ به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد : چه کار می کنی؟ این سگ یه نابغه است . این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! دنیای حرفه و فن
* طعم هدیه خاص: روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد!... * آرزوی کافی: در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم : مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومی کنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما با هم بیشتر از کافی بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تو می کنم ." آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. نمیخواستم خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال این کار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ " او جواب داد: " من سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه. حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود! پرسیدم: وقت خداحافظی شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. ". میتوانم بپرسم یعنی چه؟ " او لبخند زد و گفت: " این آرزویی ست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که این را به همه بگن." سپس مکثی کرد و گفت: " وقتی ما گفتیم " آرزوی کافی برای تو میکنم. " ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را عنوان کرد : " آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد، بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد . آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد. آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترین ها تبدیل شوند . آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هر چه میخواهی راضی باشی . آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آن چه داری شکرگزار باشی . آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی ." بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت... می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یک ساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید ... دنیای حرفه و فن
*همه راه ها به رم ختم می شود: عبارت بالا را باید از مثل های سائره در قاره اروپا دانست كه در رابطه با افراد قادر و توانا در كلیه شئون و مسایل مهم به كار می رود و در این گونه موارد مختلف امتحان حل مشكلات داده باشد اصطلاحاً گفته می شود: به خود زحمت ندهید و مغز و فكرتان را خسته نكنید همه راهها به رم ختم می شوند. یعنی: فلانی را ببینید تا مشكلات شما را فیصله دهد. بنابر یك ضرب المثل قدیمی همه راه ها به رم ختم می شوند. راه تاریخ و راه بشر نیز به رم می-انجامد. در آن زمان كشور به جایی اطلاق می شد كه یك رود و چند كوه آن را احاطه كرده باشد. اعتلای رم از آن زمان آغاز شد كه دیگر كوه و دریا و رود شاخص مرزهای یك كشور نبودند و حتی رشته كوه های آلپ در ایتالیا تا شمال ادامه داشت در برابر گسترش روزافزون رم، مرز به حساب نمی آمد. نخست مرزهایش را تا آن حد توسعه داد كه همه ایتالیا را در بر گرفت. آن گاه از رشته كوه های آلپ در گذشت و به بیشه های انبوه كشور گالیا و جنوب سیسیل رسید. از شمال تا راین، از غرب تا اسپانیا و از شرق تا بوزانتیوم. وقتی جاده ای به رودخانه ای بر می خورد، بر آن رود پلی سنگی می زدند و جاده را ادامه می دادند. پیشروی وقتی قطع می شد كه به دریا بر می خوردند.... * از خجالت آب شد: آدمی را وقتی خجلت و شرمساری دست دهد بدنش گرم می شود و گونه هایش سرخی می گیرد. خلاصه عرق شرمساری كه ناشی از شدت وحدت گرمی و حرارت است از مسامات بدنش جاری می گردد. عبارت بالا گویای آن مرتبه از شرمندگی و سر شكستگی است كه خجلت زده را یارای سر بلند كردن نباشد و از فرط انفعال و سر افكندگی سر تا پا خیس عرق شود و زبانش بند آید. اما فعل آب شدن كه در این عبارت به كار رفته ریشه تاریخی دارد و همان ریشه و واقعه تاریخی موجب گردیده كه به صورت ضرب المثل در آید. نقل است روزی مریدی از حیا و شرم مسئله ای از «بایزید بسطامی» پرسید. شیخ جواب آن مسئله چنان موثر گفت كه درویش آب گشت و روی زمین روان شد. در این موقع درویشی وارد شد و آبی زرد دید. پرسید : «یا شیخ، این چیست؟» گفت : «یكی از در درآمد و سئوالی از حیا كرد من جواب دادم. طاقت نداشت چنین آب شد از شرم.» به قول علامه قزوینی : «گفت این بیچاره فلان كس است كه از خجالت آب شده است.» این عبارت از آن تاریخ به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردی كه بحث از شرم و آزرم به میان آید از آن استفاده و به آن استناد می شود... * اشک تمساح ریختن: گریه دروغین را به اشك تمساح تعبیر كرده اند. خاصه گریه و اشكی كه نه از باب دلسوزی، بلكه از رهگذر ریا و تلدیس باشد، تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه كننده جامه عمل بپوشد. سابقا معتقد بودند كه غذا و خوراك تمساح به وسیله اشك چشم تامین می شود. بدین طریق كه هنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعت ها متمادی بر روی شكم دراز می كشد. در این موقع اشك لزج و مسموم كننده ای از چشمانش خارج می شود كه حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن می نشینند. پیداست كه سموم اشك تمساح آنها را از پای در می آورد. فرضا نیمه جان هم بشنود و قصد فرار كنند به علت لزج بودن اشك تمساح نمی توانند از آن دام گسترده نجات یابند. خلاصه هربار كه مقدار كافی حیوان وحشره در دام اشك تمساح افتند، تمساح پوزه ای جنبانیده به یك حمله آنها را بلع می كند و مجددا برای شكار كردن طعمه های دیگر اشك می ریزد... دنیای حرفه و فن
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که بازنشسته شده بود، یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت به یاد دارد زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کرد!! نتیجه اخلاقی: وقت شناس باشید!... نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحب کار خود موضوع را در میان گذاشت. پس از سال ها زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار پذیرفت درحالی که دلش به این کار راضی نبود. به همین دلیل مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی هیچ دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و زود کار را تمام کرد. نجار پیر صاحب کار را از ساخت خانه با خبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ای ست از طرف من به تو به خاطر سال ها همکاری! نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری تهیه می کرد و تمام مهارتی که داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد... قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون "آرتوراشی" به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود :چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ آرتور در پاسخش نوشت: در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. ۵۰ هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5000 نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه می یابند. چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال. و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی تونم بگویم خدایا چرا من؟ دنیای حرفه و فن بهترین وبلاگ حرفه و فن ایران
لغات نامه و بعضی اصطلاحات لهجه ی یزدی
«الف»
آب چَلَقون : آب چکان * اَتفاری : اطواری
اَتکَلَی : بی هدف، اَلَکی * اَخُّوَه : دهن درّه
اَرده : شیره دانه کنجد * اِسبُل : طحال
آس و پاس : لات آسمان جل * اِسَّخ : استخر
آش و لاش : تیکه پاره – درهم کوفته * اِشتی : دوک دستی ریسندگی پشم
اِشتی مِرِش : با دوک دستی پشم می ریسید * اَصِّش : اصلاً
اِقَّدَه : این قدر * اِقَّه : این قدر
آکی : آی فلانی * آکیُک : آی فِلانک
اَلّادگی : عمداً * اَلَم غِرغِر : رنگ و وارنگ نامتجانس و نامناسب
اِمالَه : تنقیه * اِمبار : این دفعه
اَنگوش : انگشت * اُوَتَر : آن طرف تر
اوَتَّرُک : کمی آن طرف تر * اَو دَردَه : آبسه در قبال درد در موضع دیگر
اوُر : فاسد و تند شده * اَو زیپو : آب بی رمق
اوضا : اوضاع * او کِردَه : خیسانده خشکبار
اوگوش : آبگوشت * اولَه : آبله
اومبار : آن دفعه * (فلانی) اهل کاره : از بی عفّتی ابائی ندارد
ایَچون : این چنین * ایرا او را : این طرف و آن طرف
ادامه دارد...
منبع: پله های سنگی، دکتر عبدالحسین جلالیان
* آن که شتر را پشت بام برد، خودش باید پایین بیاورد...اگر چه عبارت مثلی بالا به همین صورت بر سر زبانهاست ولی با توجه به جریانی که روی داده باید به این صورت تغییر داده شود «آنکه الاغ را به پشت بام برد خودش باید پایین بیاورد» و شاید همین واقعه موجب شده باشد که عبارت بالا جزء امثله سائره در آید. در اوایل سلسله قاجاریه یک نفر پهلوان کشتی از شهر اسلامبول به ایران آمد و در منطقه آذربایجان با هر پهلوان ایرانی که کشتی گرفت همه را مغلوب کرد. در شهر تهران هم مبارز و هماوردی برایش باقی نمانده بود وقصد مراجعت به خاک عثمانی - ترکیه امروز - را داشت که به وی خبر دادند در شهر یزد پهلوان نامداری به نام پهلوان عسگر – اصغر - زندگی می کند که تا کنون کسی نتوانسته پشت او را به خاک رساند. پهلوان اسلامبولی بار سفر بست و پس از چند روز وارد یزد شد و در حضور جمعی کثیر از معاریف و جوانان و ورزشکاران با پهلوان عسگر کشتی گرفت. این کشتی سرانجام به فتح و غلبه پهلوان عسگر یزدی منتهی گردید و پهلوان اسلامبولی به وطن مالوفش بازگشت. پدر پهلوان عسگر هرگز تصور نمی کرد که قدرت و توانایی فرزند برومندش تا به این پایه باشد از فرط سرور و خوشحالی مقرر کرد که بقال سرگذر هر روز مقدار کافی شکر سفید در اختیار فرزندش بگذارد تا شربت کند و به منظور رفع خستگی و ازیاد قدرت بنوشد. زیرا سابقا معمول بود و اخیرا تجارب علمی هم نشان داده است که قهرمانان ورزشی با مصرف کردن شکر به مقدار قابل توجهی انرژی و قدرت بیشتر کسب می کنند. باری، دستور پدر تا مدت چند ماه ادامه داشت و کار پهلوان یزدی این بود که همه روزه به سراغ بقال سر گذر برود و مقرری شکر را اخذ نماید. روزی بقال سر گذر از دادن شکر امتناع کرد و در مقابل اصرار و پا فشاری پهلوان عسگر اظهار داشت که پدرش جیره او را قطع کرده و دیگر حاضر نیست بیش از این پول شکر بدهد. پهلوان عسگر پیش پدر رفت تا او را از این تصمیم باز دارد ولی هر چه بیشتر اصرار کرد کمتر نتیجه گرفت. در این موقع فکر بکری به خاطرش رسید و شب هنگام که تمامی اهل خانه در خواب خوش بودند، به طویله رفت و الاغ پدرش را بیرون کشید. سپس نردبانی گذاشته الاغ را بر دوش گرفت و با قدرت خود به پشت بام برده و افسارش را در گوشه ای میخکوب نمود. بامدادان که اهل خانه بیدار شدند. طویله را خالی و الاغ را بر پشت بام دیدند. پدر پهلوان عسگر در مقام چاره جویی برآمد و مقصودش این بود که الاغ را بدون کمک و یاری فرزند پهلوانش پایین بیاورد. پس چند تن پهلوان نیرومند را به خانه آورد و از آنها استمداد نمود. پهلوانان هر قدر فعالیت کردند نتوانستند الاغ را از آن بام به زیر آورند، زیرا تنها راه چاره و علاج این بود که الاغ را بر دوش گیرند و پله پله از نرده بان پائین آیند، در حالی که انجام چنین کاری از عهده آنها خارج بود. پس با نهایت یاس و شرمندگی به پدر پهلوان عسگر اطلاع دادند که این کار را از ناحیه هیچ کس در یزد ساخته نیست و آنکه الاغ را به پشت بام برد خودش باید پایین بیاورد. پدر پهلوان عسگر یزدی چون بار دیگر به نیروی خارق العاده فرزند ستبر بازویش واقف گردید او را مورد نوازش قرار داد و مقرری شکر را دوباره برقرار کرد... دنیای حرفه و فن بزرگترین سایت حرفه و فن ایران
من هفده سالم بود یك جایی خواندم كه اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه من توی آینه نگاه میكنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی من خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را بگیرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یك سال قبل دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری بكنم. این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آنها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام میشد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد. چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آنهایی كه میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ما ست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میكند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید. موقعی كه من سن شما بودم یك مجلهی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر میشد كه یكی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود این مجله مال دههی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد. در..........
ادامه مطلب
یکی از غذاخوریهای بینراه بر سر در
ورودی با خط درشت نوشته بود: شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه
شما دریافت خواهیم کرد. رانندهای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک
کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوشجان کرد بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی
دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است. با تعجب گفت: مگر شما ننوشتهاید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟! خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای
امروز شما را از نوهتان خواهیم گرفت، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست... ** مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!... دنیای حرفه و فن برترین وبلاگ حرفه و فن ایران
مردی
که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛
ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار
مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می
رسم یا نه ؟" مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً 6 متری در طول جغرافیایی "18'24ﹾ 87 و عرض جغرافیایی "41'2 35 هستید... مرد بالن سوار: شما باید مهندس باشید. مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید ؟!" مرد
بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به
درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا
نه ؟" مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید. مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید ؟!" مرد
روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی
داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را
دیگران بپذیرند. اطلاعات دقيق هم به دردتان نمي خورد!!
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند. بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى... ازکسانی که از من متنفرند سپاس، آنها مرا قوی تر می کنند. از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می کنند. ازکسانی که مرا ترک می کنند متشکرم، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست. از کسانی که با من می مانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند... دنیای حرفه و فن برترین وب سایت حرفه و فن ایران
* اولین بولوتوث من: خودش موبایل نداشت اماهمیشه وقتی سوار مترو میشد یه چیز خیلی براش جالب بود. اكثر كسانی كه سوار میشدند بلافاصله موبایلشون رو در می آوردندوشروع به ور رفتن با اون می كردند. بعضی ها بازی می كردند وخیلی ها در حالی كه دور وبر خودشون رو نگاه می كردند و مواظب بودند كسی صفحه موبایلشون رو نبینه مشغول بودند. تو روزنامه ها خونده بود كه چیز خطر ناكی به نام بلوتوث بازی در قطارهای مترو رواج پیدا كرده و مواردی خوبی هم بین مردم رد و بدل نمیشه. كنجكاویش باعث شد چند بار هم به موبایل دیگران سرك بكشه و چیزهایی رو هم كه زیاد مناسب نبود ببینه. همین سرك كشیدنها باعث شد شیطون گولش بزنه. باخودش گفت: هر طور شده باید یه موبایل بخرم و خودم دست بكار بشم. بالاخره موبایل رو خرید ووقتی سوار مترو شد بلوتوثش رو روشن كرد و منتظر شد. یه بلونوث رسید با خوشحالی و ولع تموم دكمه بله رو فشار داد. این بلوتوث برعكس قبلی ها نوشتاری بود و به این مضمون:" دنبال چی می گردی...حیف نیست به خاطر هوس های زودگذر دنیایی آخرتت رو از دست بدی" فكری باخودش كرد و گفت..استغفرالله و ربی.... از اون به بعد دیگه هیچوقت بلوتوثش رو در مترو روشن نكرد... ** پسرك آدامس فروش: پسرك وارد قطار مترو شد. بنظر می اومد ده یازده سالی بیشتر نداشته باشه. لباسش نونبود ولی مرتب بود. غرور خاصی همراه با اندوه در صورتش موج میزد. از توی كیف مدرسه اش بسته ی آدامسی در آورد و شروع به فروختن كرد. برای فروش به التماس متوسل نمی شد ولی وجنات این بچه طوری بود كه انگار اكثرا خودشون رو موظف به خرید آدامس می دونستند. جالب این بود كه از هیچكس بیشتر از پول آدامس پولی قبول نمی كرد. رفتار جالبش مشتاقم كرد چند كلمه ای باهاش صحبت كنم. نزدیك من كه شد آدامسی ازش خریدم . صندلی بغلم خالی شد بهش گفتم جند دقیقه ای استراحت كن بعد برو. انگار منتظر حرف من بود . بلافاصله نشست. سر صحبت رو باز كردم: - وضع كاسبی چطوره؟ - الحمدالله بد نیست ... خدا رو شكر . - راستی چرا تو این سن وسال آدامس میفروشی؟ - میخوام كمك خرج مادرم باشم. - مادرت؟! - مگه بابا نداری؟... - چرا دارم ... - ولی الان تو زندانه! یخ كردم ...چند لحظه ای بینمون سكوت بود و دوباره سوال از طرف منو و تعریف ما وقع توسط پسرك: پدرم تاجر بود. به خاطر موقعیت شغلی پدرم ما وضع خیلی خوبی داشتیم.خونه بزرگ، ماشین خوب، بهترین مدرسه و خیلی امكانات دیگه. یه از خدا بی خبر تو یه معامله از پدرم كلاهبرداری كرد و اون ورشكست شد. همه چیزهایی كه داشتیم فروختیم و بابت بدهی به طلبكارا دادیم. ولی پدرم به خاطر باقیمانده بدهی هاش به زندان افتاد. الان هم وضع خوبی نداریم . البته كمك های ناچیزی از طرف بهزیستی و انجمن حمایت از خانواده زندانیان به ما میشه ولی كفاف خرج ما رو نمی ده . به همین خاطر من وقتی مدرسه ام تموم میشه به مترو میام تا با فروش آدامس كمكی به مادرم كرده باشم. در حالی كه اشك تو چشام حلقه زده بود بوسه ای به سر این بزرگ مرد كوچك زده و از خدا براش آرزوی سلامتی و گشایش در كار باباش كردم. در حالی كه دور شدن پسرك از خودم رو نگاه می كردم این حدیث از پیغمبر (ص) به یادم اومد: " هر كس بدهكار ناتوانى را مهلت دهد براى هر روزش ثواب صدقه در راه خدا مى باشد." با خودم گفتم ای كاش طلبكارای بابای این پسرك به این حدیث عمل می كردند... دنیای حرفه و فن بزرگترین وبلاگ حرفه و فن ایران
ضرب المثل های بهاری... سالی كه نكوست از بهارش پیداست: نیم بیت دوم این عبارت «ماستی كه ترشه از تاغارش (=تغارش) پیداست.» سال اگر «ترسال» بود و برف و باران به موقع می آمد، نكویی آن هویدا بود و اگر سرمای بی موقع موجب از بین رفتن سردرختی ها می شد، مردم آن را به بدیمنی تعبیر می كردند و از آن جا كه ماست چرخ كرده ـ چربی گرفته تا انتها ـ فقط در تغار عرضه می شد و قیمت نازلی داشت و خریداران چندانی جز افراد فقیر و تهیدست نداشت، تاغاری بودن ماست، دلیل بدی آن بود و این ضرب المثل رایج در محاورات عامه می گشت. بزك نمیر بهار میاد، كـُمبـُزه با خیار میاد: كمبزه یا كنبزه یا كنبیزه، نوعی خیار یا به عبارتی خربوزه كال است و در صورت رسیدن، حلاوت و خوش خوراكی كال آن را ندارد. كمبزه بسیار كمیاب بود و از آن جا كه خیار درختی شناخته شده نبود در زیر مشمع و گلخانه هم بلد نبودند به عمل آورند، خیار نوبر هم بسیار گران بود و خوردن خیار نوبرانه و كالك كمبزه، كار هر كس نبود و وعده دادن آن، وعده سرخرمن بود و این ضرب المثل به كار می رفت. به هوای بهار و حال بچه اعتمادی نیست: آنها كه گول هوای گرم بهار را می خورند، با اندك گردش هوا، امكان دارد دچار سرماخوردگی شوند و «كار بیخ پیدا كند» به همین دلیل اعتمادی به آن نیست و نباید لباس گرم را فراموش كرد. از سوی دیگر با اندك تغییر حالت در كودكان، حال آنها دگرگون می شود و از آن جا كه اسهال رایج ترین بیماری در كودكان در گذشته بوده و بسیاری بر سر آن تلف می شدند، گفته می شد: به هوای بهار و ... مثل ابر بهار: ابرهای بهاری رگبار به دنبال دارند و بر خلاف امروز كه تمامی خیابان ها آسفالت هستند و غیر قابل نفوذ، در گذشته كافی بود رگبار تندی «در بگیرد» و سیلاب در كوچه ها و خیابان ها سرازیر می شد و از آن جا كه معبر و جوی چندان شناخته شده نبودند، سیل لاجرم از راه می رسید، عبارت «مثل ابر بهار» حكایت اشك سیل آسا را نیز تداعی می كرد. جوجه پاییزه می خواهد سرجوجه بهاره كلاه بگذارد: بر خلاف بنی بشر دوپا كه هرگاه اراده كند، می تواند زاد و ولد كند، حیوانات فصل مشخصی را برای زاد و ولد در اختیار دارند و هر وقت بخواهند نمی توانند صاحب فرزند شوند و من نمی دانم چرا ما به حیوانات توهین می كنیم و آدم بد و شرور را «حیوان صفت» می نامیم. حیوان نگون بخت تمامی تمایلاتش حد و اندازه دارد و آن كه حد و اندازه نمی شناسد، حیوان ناطق است. این ضرب المثل وقتی به كار می رفت كه آدم تازه واردی بخواهد سرآدم كهنه كاری كلاه بگذارد و از آن جا كه مرغ در فصول گرم سال عمدتاً «كرچ» می شود جوجه پاییزه، چندان وجود خارجی نداشت این كنایه شاید به همین دلیل هم به كار می رفت. بهار خواب: امروز دیگر در ساختمان سازی، چیزی به نام «بهار خواب» وجود خارجی ندارد اما در روزگاران گذشته، یكی از شیرین ترین خواب ها، خوابیدن در بهارخواب در هوای سكرآور بهار بود. اكثر بهارخواب ها رو به حیاط خانه ها بود و آن دسته از بهارخواب ها كه رو به خیابان بودند به علت سكوت حاكم بر شهر، باعث اغتشاش خواب نمی شدند، اما خوابیدن در بهارخواب رو به حیاط، اگر در زیر آن حوض خانه واقع شده بود، لذت دیگری داشت. چه بسیار بهارخواب در فصل بهار و تابستان كه مورد استفاده قرار می گرفت و با طلوع آفتاب، سحرخیزی به سراغ شخص می رفت. امروز ما در آپارتمان ها و خانه های كوچك، «تا لنگ ظهر» می خوابیم و با كوفتگی و بدن درد از خواب برمی خیزیم و این هیچ نیست مگر تغییر زندگی بدون ضرورتی كه صورت دادیم. یك بار به یاد دوران كودكی، یادی از بهارخواب و خوابیدن در آن بكنید تا بدانید آرامش در طهران چگونه بود و در تهران چه بلایی بر سرش آمد. منبع:همشهری، نصرا... حدادی
یک مرد پس از ۲ سال خدمت پی برد که ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت که پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یک نصیحت کرد: «از تو به خاطر ۱ یا ۲ روز کاری که تو واقعاً انجام می دهی، تقدیر نمی شود.» مرد از شنیدن آن جمله شگفت زده شد اما مدیر شروع به توضیح نمود. مدیر : یک سال چند روز دارد؟ مرد: ۳۶۵ روز، بعضی مواقع ۳۶۶. مدیر: یک روز چند ساعت است؟ مرد: ۲۴ ساعت مدیر: تو چند ساعت در روز کار می کنی؟ مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز. مدیر: بنابراین تو چه کسری از روز را کار می کنی؟ مرد: ۳/۱ مدیر: خوب باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز می شود؟ مرد: ۱۲۲ روز. مدیر: آیا تو تعطیلات آخر هفته را کار می کنی؟ مرد: نه آقا. مدیر: در یک سال چند روز تعطیلات آخر هفته وجود دارد؟ مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز یکشنبه، برابر با ۱۰۴ روز. مدیر: متشکرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز کم کنی، چند روز باقی می ماند؟ مرد:۱۸ روز. مدیر: من به تو اجازه می دهم که در تا ۲ هفته در سال از مرخصی استعلاجی استفاده کنی . حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز کم کنی ، چند روز باقی می ماند؟ مرد: ۴ روز. مدیر: آیا تو در روز جمهوری (یکی از تعطیلات رسمی می باشد) کار می کنی؟ مرد: نه آقا. مدیر: آیا تو در روز استقلال (یکی دیگر از تعطیلات رسمی می باشد) کار می کنی؟ مرد: نه آقا. مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟ مرد: ۲ روز آقا. مدیر: آیا تو در روز اول سال به سر کار می روی؟ مرد: نه آقا. مدیر :بنابراین چند روز باقی می ماند؟ مرد: ۱روز آقا. مدیر: آیا تو در روز کریسمس کار می کنی؟ مرد: نه آقا. مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟ مرد: هیچی آقا. مدیر: پس تو چه ادعایی داری؟ نتیجه اخلاقی: هرگز از مدیریت منابع انسانی کمک نخواهید. مدیریت منابع انسانی = HR یعنی High Risk = ریسک بالا...* مردي با خود زمزمه كرد، " خدايا با من حرف بزن. " يك سار شروع به خواندن كرد. اما مرد نشنيد. فرياد بر آورد، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد. اما مرد گوش نكرد. مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت، " خدايا بگذار تو را ببينم ." ستاره اي درخشيد. اما مرد نديد. مرد فرياد كشيد، " يك معجزه به من نشان بده ". نوزادي متولد شد. اما مرد توجهي نكرد. پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري." در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد. اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد... دنیای حرفه و فن بزرگ ترین وب سایت حرفه و فن ایران
*دری وری می گوید!... دانشمند محترم آقای دکتر «جواد مشکور» راجع به تاریخچه ی زبان که چگونه از میان دو رود (بین النهرین) و پایتخت اشکانیان و ساسانیان کوچ کرده سر از خراسان و فرارود درآورده است شرحی مفید و مستوفی دارد که نقل آن خالی از فایده نیست : «زبان دری یا درباری که زبان لفظ و قلم دربار ساسانیان بود پس از آنکه یزدگرد پسر شهریار فرجامین پادشاه ساسانی ناچار شد بعد از حمله ی عرب پایتخت خود تیسفون را ترک گوید و به سوی مشرق برود همه ی درباریانی که شمار ایشان به چندین هزار تن بالغ می شدند همراه او سفر کردند ... مورخان می نویسند هزار نفر از رامشگران و هزار تن از آشپزان آشپزخانه و نخجیریان همراه او بودند. از این بیان می توان حدس زد که دیگر درباریان که در رکاب شاه بودند چه گروه کثیری را تشکیل می دادند. یزدگرد با چنین دستگاهی به مرو رسید و مرو مرکز زبان دری شد ... این زبان در خراسان رواج یافت و جای لهجه ها و زبان های محلی مانند خوارزمی و سُغدی و هروی را گرفت و حتی از آن ها متاثر گردید.» قرون متمادی طول کشید تا این زبان به سایر نقاط ایران سرایت کرده مانند امروز زبان رسمی و مصطلح همه ی ایرانیان گردیده است. عقیده بر این است که چون ایرانیان در خلال پانسد سال - از قرن سوم تا هشتم هجری - زبان دری را به خوبی نمی فهمیدند و غالبا به زبان محلی مکالمه می کردند لذا هر مطلب نامفهوم را که قابل درک نبود به زبان دری تمثیل می کردند و واژه ی مهمل «وری» را به زبان اضافه کرده می گفتند : «دری وری می گوید» یعنی به زبانی صحبت می کند که مهجور و نامفهوم است و ما نمی فهمیم... ** الکی: کارهای بدون مطالعه و نقشه و اعمال ظاهری را که حقیقتی نداشته باشد الکی گویند. این اصطلاح در رابطه با دروغ و دروغگویی هم به کار برده می شود و به طور کلی هر چه که واقعیت نداشته باشد و متکلم یا عامل عمل تظاهر به حقیقت و راستی کند در اصطلاح عامیانه گفته می شود : «الکی می گوید» یا به عبارت دیگر : «کارهایش الکی است» الک را به گفته علامه دهخدا «موبیز» و «تنگ بیز» و «پرویزن» و «آردبیز» هم میگویند. الک از سیم های باریک بافته میشود - مانند غربال - ولی سوراخ های آن کوچک تر است. به همین جهت هر چیز را که از آن بگذرانند بیخته آن بسیار نرم است. در بعضی مناطق الک مویی هم معمول است که از موی یال یا دم اسب می بافند. سابقا که الک سیمی معمول نبوده ویا در مناطق که الک سیمی نداشته اند؛ پارچه های بسیار نازک پنبه ای را مانند الک سیمی به چوب وصل می کردند و آرد و سایر چیزهای نرم را به منظور بیختن از آن عبور می دادند. شادروان عبدالله مستوفی راجع به علت تسمیه الکی چنین می نویسد : «پارچه پنبه ای، البته نه حاجب ماورا بود و نه دوام و قوامی داشت. به همین مناسبت پارچه های نازک بی دوام را هم الکی می گفتند. کم کم معنی مجازی الکی را منبسط کرده امروز در اصطلاح عامیانه این توصیف را به کلیه چیزهای بی دوام و بی ثبات و بی ترتیب و بی تناسب و بی موقع و حتی اخبار بی اصل هم می دهند.»... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگ ترین وب سایت حرفه و فن ایران
يكى از روحانيون مورد اعتماد مؤلف ، از قول دوست روحانى خود، گفت: من از حرم مطهر خارج شدم؛ ناگهان به خانمى - كه قبل از من از حرم خارج شده بود - برخوردم و ديدم همين كه از محيط بارگاه خارج شد، چادرش را از سر برداشت و داخل كيف دستى خود گذاشت . من گستاخى او را نتوانستم تحمل كنم: خانم ! حجاب باید فقط در حرم باشد؟ او با ادب گفت : آقا! من مسلمان نيستم . پرسيدم: چه آيينى دارى؟ گفت: نصرانى هستم . گفتم: پس در حرم چه مى كردى؟ گفت: آمده بودم از حضرت رضا تشكر كنم . پرسيدم براى چه؟ گفت: پسرم فلج بود. هر چه او را براى معالجه نزد پزشكان بردم، سودى نبخشيد؛ بالاخره با همان حال به مدرسه رفت. همكلاسانش او را به معالجه تشويق كردند. او در جواب گفته بود مادرم مرا براى معالجه نزد پزشكان متخصص برده ؛ اما سودى نبخشيده است. همكلاسانش گفته بودند، برو به مادرت بگو؛ تو را به حرم مطهر حضرت رضا (ع) ببرد تا شفا بگيرى .همينكه پسرم از مدرسه بازگشت، گريان گفت: مادر! گفتى مرا پيش همه پزشكان برده اى. اما هنوز مرا به مشهد امام رضا نبرده اى. گفتم: پسرم ! امام رضا مسلمانان را ويزيت مى كند؛ به خاطر اينكه ما نصرانى هستيم تو را ويزيت نخواهد كرد. اما او با اصرار تمام مى گفت: تو مرا ببر؛ مرا هم ويزيت مى كند؛ ولى من انكار مى كردم و باز او اصرار، بالاخره گريان به بستر خود رفت. چون نيمه شب فرا رسيد صدا زد مامان! بيا! من با شتاب رفتم . گفت: مامان ! ديدى آن آقا، مرا هم ويزيت كرد! او خودش به خانه ما آمد و گفت : به مادرت بگو هر كه در خانه ما بيايد او را ويزيت مى كنيم.... * روز پنجم مرداد يك بانوى مسيحى با نهايت خوشحالی به دفتر مجله آمد و ما را به سعادت عظيمى كه نصيبش شده بود، بشارت داد. بانو رافيك اصلانيان شرح شفا و نجات يافتن خويش را چنين بيان كرد: سال گذشته دچار بيمارى صعب العلاجى شدم . كه قدرت حركت از من سلب شد و از ناحيه ستون فقرات درد بسيار شديدى احساس مى كردم . پزشكان تهران براى عكسبردارى اظهار داشتند كه پنج مهره از ستون فقرات تو سياه شده است و با عمل جراحى هم علاج پذير نيست ؛ من كه از همه جا درمانده بودم ؛ شنيدم كه در خراسان امامى هست كه بيماران را شفا مى بخشد. با هزار اميد و اشتياق خود را به مشهد رساندم و شبى را در پشت پنجره فولاد گذراندم . سحرگاه در خواب ديدم كه شخصى مجلل، به نزديك من آمد؛ و دستى بر پشتم كشيد كه حرارتى عجيب در خود احساس كردم و فرمود: تو بهبود يافتى . چون از خواب بيدار شدم ، با نهايت شگفتى، خود را سالم ديدم و از شدت شوق گريستم. زمانى كه به تهران بازگشتم ، پزشكان پس از عكسبردارى و تطبيق عكسهاى جديد و قديم در شگفت ماندند. يك سال از اين ماجرا گذشت. دوباره به مشهد آمدم ؛ و پس از عتبه بوسى حضرت رضا(ع) در محضر آيت الله ميلانى ، دين اسلام را پذيرفتم و ايشان مرا به نام فاطمه ناميد. بانو فاطمه اصلانيان دستخطى را نشان داد كه آيت الله انگجى و آيت الله ميلانى تشرف ايشان را به ديانت اسلام تصديق كرده بودند. دوستان را کجا کنی محروم / تو که با دشمن این نظر داری... منبع: ۵۳ داستان از کرامات امام رضا (ع)، موسی خسروی
سیرۀ حضرت محمّد(ص):«ای پیامبر، ما تو را فرستادیم تا شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده باشی و مردم را به فرمان خدای به سوی او بخوانی و چراغی تابناک باش"پیشوای عظیم الشأن اسلام بسیار با ابهّت بود، در دلها جای داشت و عزیز بود. چهره اش چون ماه تابان می درخشید و به زیبایی و پاکیزگی آراسته بود. در تنهایی محزون و متفکر و در میان جمع بشاش و گشاده رو بود و غالباً تبسّمی بر لب داشت. از امور دنیا به آن چه موجب دلبستگی و غرور مردم می شد نظر نمی کرد و بسیار دوست می داشت که با خدای خویش خلوت کند. بسیار سهل گیر، ملایم و خوشخو بود. نگاهش کوتاه بود. به روی کسی خیره نمی شد و بیشتر اوقات چشم بر زمین می دوخت. از بوی عطر آن حضرت معلوم می گردید که از چه محلی عبور کرده است. با فقرا مجالست داشت. با آنان هم سفره می شد و با دست خود به آنان غذا می داد. از هیچ سلطانی هراس نداشت. از شنیدن مدّاحی و چاپلوسی بیزار بود و می فرمود:«بر چهرۀ مداحان و چاپلوسان خاک بپاشید». در حیا و شرم حضور بی مانند بود. در طول عمر خود هرگز به کسی دشنام نداد، سخن بی جایی بر زبان نیاورد، دست طمع به چیزی دراز نكرد، و عملی سبک و بی ارج از ایشان صادرنشد. می فرمود؛ پروردگارم فرمان داده است: «تمام کارهای آشکار و پنهانم را تنها برای او انجام دهم. از کسی که بر من ستم می کند در گذرم و به هر کسی که مرا محروم می سازد بخشش نمایم. هر کس با من قطع رحم کرد با او صلۀ رحم کنم. خاموشی گزیدنم برای تفکّر باشد. نگاه کردنم برای عبرت و پند گرفتن باشد. در راه خدا از مذمّت خلق باک نداشته باشم. حقّ را بگویم اگر چه تلخ باشد. از احدی چیزی نخواهم». از همه مردم سخی تر بود، پولی ذخیره نمی كرد و اگر چیزی زائد بر خرج باقی می ماند، به خانه باز نمی گشت تا آن را به نیازمندی برساند. اگر حرکتی مغایر با ادب از کسی سر می زد، صبر می کرد. کوه صبر بود و دریای حلم. از امور دنیا چیزی نبود که نظر آن حضرت را به خود جلب کند، مگر تقوای صاحب تقوایی. گاه ماهها می گذشت که در خانۀ پیامبر(ص) برای تهیۀ نان و طبخ غذا آتشی روشن نمی شد. خوراک عادی وی آب و خرما بود مگر این که انصار از شیر گوسفندان خود هدیه ای تقدیم می داشتند. پیش نیامد که در یک وعده، از دو غذا میل فرماید. بسیاری از اوقات از غایت گرسنگی، سنگ بر شکم می بست. سرانجام چون از دنیا رحلت فرمود، زرهش در مقابل یک بارِ جو در گرو بود. پیامبر(ص) همواره در سلام کردن پیشقدم بود و حتی به کودکان نیز ابتدا سلام می فرمود. کودکان گهگاه برای پیشی گرفتن بر حضرت در سلام کردن، در گوشۀ دیواری پنهان می شدند تا چون حضرت رسید جلوی او پریده و در سلام گفتن بر ایشان سبقت گیرند، اما هرگز موفق نمی گشتند. مکارم اخلاق آن حضرت شگفت انگیز بود. به عنوان نمونه یکی از همسایگان آن حضرت هر روز هنگام عبور ایشان، بر سر مبارک وی خاکستر می ریخت و چون چند روز این کار متوقف گردید، حضرت درب منزل وی را زد و جویای حالش شد و چون پی برد که بیمار شده است از وی عیادت نمود... منبع: وبلاگ اسرار
* نه شیر شتر نه دیدار عرب: خانواده ای ایلیاتی در صحرایی چادر زده بودند. یک شب مقداری شیر شتر در کاسه ای ریخته بودند و زیر حصین گذاشته بودند. از قضا آن شب ماری که همان نزدیکی ها روی گنجی خوابیده بود گذارش به زیر حصین افتاد و شیر توی کاسه را خورد و یک دانه اشرفی آورد و به جای آن گذاشت. فردا که خانواده ی ایلیاتی اشرفی را دیدند خوشحال شدند و شب دیگر هم در کاسه، شیر شتر کردند و در همان محل گذاشتند. باز هم مار شیر را خورد و اشرفی به جای آن گذاشت. این عمل چند بار تکرار شد تا اینکه مرد ایلیاتی گفت: «خوبست کمین کنم و کسی را که اشرفی ها را می آورد بگیرم و تمام اشرفی هایش را صاحب بشوم!» شب که شد مرد عرب کمین کرد. نیمه شب دید ماری به آنجا آمد مرد عرب تیر انداخت که مار را بکشد. تیر به جای اینکه به سر مار بخورد دم مار را قطع کرد و مار بی دم فرار کرد. بعد از ساعتی که مرد به خواب رفت، مار برگشت و پسر او را نیش زد. ایلیاتی صبح که بیدار شد دید پسرش مرده او را به خاک سپرد و از آن صحرا کوچ کرد. بعد از مدتی قحط سالی شد. مرد عزم کرد که به همان صحرا بازگردد. به این امید که مار شاید باز هم از همان اشرفی ها برایشان بیاورد. خلاصه برگشتند و مثل گذشته شیر شتر را در کاسه ریختند و در انتظار نشستند. تا اینکه همان مار آمد ولی شیر نخورد و گفت: «برو ای بیچاره عقلت بکن گم، تا تو را پسر یاد آید مرا دم، نه شیر شتر نه دیدار عرب!» ** زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است: در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش زندگی می کرد. او هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز صدای ناله ای شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها شیری افتاده. شیر به زبان آمد و گفت: «ای مرد! یک خار به پایم رفته. بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد خار را درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. روزی مرد از شیر خواست که به خانه او برود. شیر اول قبول نمی کرد. اما مرد آنقدر اصرار کرد که شیر قبول کرد به خانه آنها برود و سفارش کرد که برایش کله پاچه بپزند. روز میهمانی سر سفره نشستند، شیر همان طور که داشت کله پاچه می خورد آب آن از گوشه لبهایش روی چانه اش می ریخت. زن هیزم شکن وقتی این را دید به شوهرش گفت: «مرد، این دیگه کی بود که به خانه آوردی؟» شیر تا این را شنید به مرد گفت : «ای مرد! مگه به تو نگفتم من حیوان هستم و شما آدمیزاد هستین و دوستی ما جور در نمیاد؟ حالا پاشو تبرت را بردار و با آن به فرق سرم بزن!» مرد گفت: «اما من و تو دوست هم هستیم.» شیر گفت: «ای مرد ! به حق نون و نمکی که با هم خوردیم اگه نزنی هم تو و هم زنت را می کشم.» مرد از ترسش تبر را برداشت و آن را محکم به سر شیر زد. شیر از آنجا رفت. آن مرد دیگر به آن جنگل نرفت. یک روز با خودش گفت: «هرچه بادا باد. می روم ببینم شیر مرده است یا نه؟» مرد وقتی به جنگل رسید شیر را دید. گفت: «رفیق هنوز هم زنده ای!؟» شیر گفت: «می بینی که زخم تبر تو خوب شده و من زنده ام اما زخم زبان زنت هنوز خوب نشده و نمیشه برای اینکه «دیل یاراسی ساغالماز» (زخم زبان خوب شدنی نیست) تو هم برو و دیگر این طرف ها پیدات نشه که این دفعه اگه ببینمت تکه پاره ات می کنم!!»
ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی خواند . صاحبدلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ . گفت: پس این زحمت خود چندان چرا همی دهی؟ گفت : از بهر خدا می خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان . گر تو قرآن بدین نمط خوانی / ببرى رونق مسلمانى... *** بهلول روزی پای بر جاده ای می گذاشت . کاروان خلیفه ( هارون الرشید ) با جلال و شکوه و آشکار شد . خلیفه خواست ، با او شوخی کند . گفت : موجب حیرت است که تو را پیاده می بینیم ! پس" الاغت " کو؟ بهلول گفت: همین امروز عمرش را داد به " شما ."... *** آورده اند که بازرگانی بود مال دار و زنی داشت صاحب جمال و جوان ، او به عاشق ، ولی زن از شوهر گریزان ، چنانکه ساعتی در کنار او نزیستی. تا شبی دزدی به خانه ایشان رفت. بازرگان درخواب بود. زن از دزد بترسید و پیش شوی رفت و او را محکم در بغل گرفت. شوی بیدار شد و گفت : این چه شفقت است و به کدام خدمت سزاوار این نعمت گشته ام ؟ و چون دزد را دید و سبب دانست ، گفت : ای شیر مرد مبارک قدم ! آنچه خواهی از مال بردار که حلالت کردم چون به یمن قدم تو این نعمت یافتم!... *** عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی . صاحب دلی بشنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار از این فاضل تر بودی . اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی / تهی از حکمتی به علتِ آن که پُری از طعام تا بینی. گلستان سعدی... *** دو همسایه نزاع کرده نزد داروغه آمدند . داروغه سبب نزاع را ازآن دو سوال کرد وهر کدام از آنها ادعا می کرد که : لا شه سگ مرده ای که در کوچه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تر است و باید آن را از کوچه بردارد . اتفا قا بهلول هم درآن محضربود. داروغه از بهلول سوال کرد : در این باب عقیده شما چیست؟ بهلول گفت : کوچه مال عموم است و به هیچکدام از این دو نفر مربوط نیست و این کار بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ را از میان کوچه فوری بردارند!!... *** توی دنیا دو نفر باش یکی واسه خودت و یکی برای دیگری. واسه خودت زندگی کن و برای دیگری زندگی باش... *** زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می برد... *** فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست. دوست داشتن امری لحظه ای ست ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است... *** انتخاب با توست ، می توانی بگوئی : صبح به خیر ای خدای خوب من یا بگوئی : خدا به خیر کنه، صبح شده!... *** دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگترین وب سایت حرفه و فن ایران.
هم خدا می خواهد و هم خرما... عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می رود که بخواهند از دو نفع و فایده ی مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند. این گونه افراد از هر رهگذر حتی اگر به ضرر دیگران هم منتهی شود جلب نفع شخصی را از نظر دور نمی دارند. قبایل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می کردند. معروفترین بتهای سرزمین عربستان عبارت بودند از: «هبل» بر وزن زحل، «ود» بر وزن رد، «بعل» بر وزن لعل، «منات»، «عزی»، «سعد»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق»، که تقریبا کلیهی قبایل عرب در زمان جاهلیت آنها را میپرستیدند و قربانی میدادند. علاوه بر بتهای مذکور، صدها بت دیگر هم مورد ستایش و نیایش بود. اما جالبترین بت پرستیها که مورد بحث ما میباشد بت پرستی طایفهی «حنیفه» بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند که بت معبود خویش را از آرد و خرما می ساختند و آن را می پرستیدند. در یکی از سالهای قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای خرمایی را بین خود قسمت کردند و خوردند!! پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح «اکل ربه زمن المجاعة» رواج یافت و با تحریف و تصرفی که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی «هم خدا را میخواهد هم خرما را» در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد... ** صبر کن تا من تفی به دستم بکنم!... داستان: در بید هند نطنز برای کسی این مثل را میآورند که سر بزنگاه کار بیموردی بکند و در موقع خطر دست به دست کند. در زمانهای قدیم یک عده پنج نفری برای برداشتن لانه ی لاشخوری رفتند که در وسط کوه بود. نقشهشان این بود که از بالای کوه یکی آویزان شود و دومی پای اولی را بگیرد و آویزان شود و سومی پای دومی و چهارمی پای سومی و پنجمی را هم با طناب به کوه ببندند تا بتوانند لانه ی لاشخور را بردارند. چون به بالای کوه رسیدند و مطابق نقشه عمل کردند و آویزان شدند نفر اول گفت : «صو کری دمن یه تفی د دس خوسن» این را گفت و دستش را رها کرد و همگی از آن بالا به زیر افتادند و مردند !... دنیای حرفه و فن بزرگترین و بهترین وب سایت حرفه و فن ایران.
معلم پیرمدرسه جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی ومقداری پول را به خانه زن فقیری با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند معلم پیر گفت : ولی حقیقتش اینست که من این بسته ها را نفرستادم . زن با تعجب زیاد پرسید پس چه کسی اینها را فرستاده است ؟! او جواب داد : یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه ؟ این جملات را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!... ** توماس هیلر ٬ مدیر اجرایی شرکت بزرگ بیمه و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه را که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آنجا خواست باک بنزین را پر و روغن اتومیبل را بازرسی کند. سپس برای رفع خستگی به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی به داخل اتومبیل برگشت دید که متصدی پمپ بنزین برای خداحافظی دست تکان می دهد. پس از خروج از جایگاه، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد؟ او بی درنگ جواب داد که می شناسد. آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتنند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند. هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ٬ شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل٬ همسر یک کارگر ساده پمپ بنزین شده بودی . " زنش پاسخ داد :" عزیزم ٬ اگر من با او ازدواج می کردم ٬ اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین!!" به یاد داشته باشید، پشت هر مرد موفقی زن موفقی وجود دارد... دنیای حرفه و فن بهترین وب سایت حرفه و فن ایران
یادم می یاد وقتی پسرم ۳ ساله بود باید هر چند یکبار برای زدن واکسن به درمانگاه می رفتیم. طبیعتا مثل خیلی از بچه های کوچک، پسرم دل خوشی از آمپول زدن نداشت و همیشه در موقع آمپول زدن اشکش روان بود. داشتم فکر می کردم که چگونه می توانم به پسرم یاد بدم که بر ترس و درد ناشی از سوزن غلبه کند. تصمیم گرفتم با تجربه ای که از دوران بچه گی خودم داشتم حداقل بهتر از والدینم عمل کنم: یادم می آید وقتی بچه بودم از آمپول خیلی می ترسیدم و دلداری های مادرم نه تنها کمکی به من نمی کرد بلکه بیشتر من را رنج می داد. چون ایشان مرتب تکرار می کرد ” آمپول اصلا درد نداره…!” و وقتی درد را حس می کردم، خیلی عصبانی می شدم و این باعث می شد که ترس من از سوزن تا مدتها ادامه پیدا کند. خلاصه حالا می خواستم در این موقعیت توانایی خودم رو در تربیت بچه ام را امتحان کنم. بنابراین بهش توضیح دادم که الان داریم به درمانگاه می رویم و قراره که یک یا دو آمپول بهش بزنند. حالت نگرانی و دلهره را می شد در چهره پسرم دید. در ادامه توضیح دادم که این تجربه دردناکی خواهد بود. پسرم پرسید که ” بابا سوزن خیلی درد داره؟” در جواب گفتم “بله درد داره، خیلی هم داره! ولی خیلی زود هم دردش تمام میشه”. چند بار بطور خیلی سریع ولی ملایم روی بازویش با دست ضربه زدم و گفتم اینطوری. درست مثل وقتی که با هم شمشیر بازی می کنیم و شمشیر به دستت می خوره. پسرم شخصیت های فیلم “جنگ ستارگان” را خیلی دوست داره و گاه گاه مانند قهرمانان داستان با هم شمشیربازی می کردیم. پسرم لبخندی زد و چیزی نگفت. فهمیدم که احساس حماسی و هیجان را به او منتقل کرده ام. حالا او دیگر حتما تصویر آشناتری را در ذهن مجسم می کرد که با تجربیات گذشته همخوانی و مانند یکی بازی شیرین بود. به هر حال وقتی به درمانگاه رسیدیم و نوبت ما برای واکسن رسید خودم را آماده می کردم که ببینم چاره اندیشی من آیا کمکی برای بالا بردن تحمل پسر کرده یا نه؟ وقتی پرستار سوزن را به بازوی پسرم زد، چهره پسرم در هم رفت و شروع به گریه کردن کرد. درست در همین لحظه پسرم رو در بغل گرفتم و محکم به سینه ام چسباندم. همسرم زمانی در یکی از این کتابها خوانده بود که محکم بغل کردن بچه ها در زمانی که دچار درد و ناراحتی و عدم امنیت هستند بیشترین حالت امنیت و آرامش را به بچه ها می دهد. زیرا در زمان تولد آغوش والدین مخصوصا مادر اولین مکانی است که کودک خود را در امنیت احساس می کند. وقتی که پسرم را بغل کردم با خود فکر کردم که تمهیدات من زیاد فاید نداشته و حالا هم باید ۵ دقیقه ای صبر کنم تا گریه اش تمام بشه، همین که این فکر به ذهنم رسید با کمال تعجب پسرم گریه اش را قطع کرد و کاملا آرام شد. واین آخرین گریه (آمپولی) پسرم بود.همان لحظه به قدرت در آغوش کشیدن ایمان آوردم و فهمیدم یک اظهار محبت کوچک چه مقدار تاثیر در روحیه افراد می تواند داشته باشد. فهمیدم که این درد و رنج نیست که ما ناراحت می کند بلکه احساس عدم امنیت است که باعث تسلیم شدن ما در مقابل درد می شود. ما انسانها شدیدا محتاج محبت کردن و محبت دیدن هستیم. باید بخاطر داشته باشیم که گاهی سخنی نرم و ملایم، فکری دوستانه، محبتی خالصانه بسیار نیرومندتر از آن است که در تصور ما بگنجد. پس بهتر است قدر این ابزار کارا را بدانیم و از آنها استفاده کنیم. آمپول زدن درد داره! (به قلم پویا کرمانشاهی)... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگ ترین وب سایت حرفه و فن ایران
تا به نفع تو بود زر بود، حالا كه به نفع من است كاه زرد: این مثل در مورد كسانی گفته می شود كه خود و منافع خویش را بر دیگران ترجیح می دهند... داستان: روزی پسر قاضی شهر، گربه ی خانه همسایه شان را كشت. صاحب گربه بدون آنكه قاضی را از این حادثه مطلع كند از قاضی پرسید: « خون گربه بریدنی است؟ كنايه از اين است كه آيا ريختن خون گربه تاوان دارد؟» قاضی گفت: « بله، باید پوست آن را كند و از طلا پر كرد و به صاحب آن پس داد.» مرد گفت: « خب، گربه را پسرت كشته.» قاضی گفت: « به جای زر می توان كاه زرد هم داد!» مرد گفت: « تا به نفع تو بود زر بود حالا كه به نفع من است كاه زرد؟!» ** تو چیزی گفتی من خوشم آمد، من هم حرفی زدم تو خوشت بیامد: وقتی یك نفر در برابر خوشامد گویی دیگری به او وعده ی دروغ دهد اما آن شخص دل را خوش كند و جویای آن وعده شود، این مثل را برایش می آورند. داستان: می گویند در زمان قدیم مالك یك آبادی به خانه كدخدا می رود. ساززنِ آبادی، می رود پهلوی مالك و یك پنجه ی عالی ساز می زند. ارباب كه خوشش آمده بود وعده می دهد سرخرمن كه شد یك خروار گندم به ساززن بدهد. ساززن هم خوشحال می شود و تا موقع خرمن روز شماری می كند. رفته رفته سرخرمن می رسد و مالك برای برداشت محصول به آبادی می آید ساززن با خوشحالی می رود پیش مالك و بعد از عرض سلام به یادش می اندازد كه « بله» من همان ساززن هستم كه وعده فرموده بودید سرخرمن یك خروار گندم لطف بفرمایید.» مالك خنده ای می كند و می گوید:« عموجان، تو یك چیز زدی من خوشم آمد، من هم یك حرفی زدم تو خوشت بیاید. حوصله داری؟!» و ساززن بیچاره را محروم می كند. *** فقط بگو بله. داستان: می گویند گرگی با روباهی دوست شد و روزی با هم به قصد شكار به جنگل رفتند تا به اسبی رسیدند. گرگ به روباه دستور داد:« در چند قدمی شكار بایست و هرچه به تو گفتم فقط بگو: «بله». در موقع حمله، گرگ دست و پایش را به زمین كشید و به روباه گفت: « از زیر پایم ریگ می پرد؟» روباه گفت: « بله» گرگ دهانش را باز كرد و گفت:« دهانم باز شده است؟ » روباه گفت:«بله» گرگ گفت: « چشمم قرمز شده است؟» روباه گفت: «بله» بلافاصله گرگ جستی زد و شكار را انداخت و با هم خوردند. بعد از اینكه روباه شكمش سیر شد دوستی با گرگ را برید و گفت:« من فن های تو را یاد گرفتم.» و از گرگ جدا شد. این روباه رفت پیش روباه دیگری و گفت: « برویم شكار» وقتی به شكار نزدیك شدند روباه اولی تمام آن چیزها را به رفیقش یاد می دهد. به طرف اسبی حمله می كند. وقتی می گوید:« از زیر پایم ریگ می پرد؟» روبا ه دومی می گوید: « نه! » روباه اولی می گوید:«چشمم قرمز شده؟» روباه دومی می گوید: «نه» باز اولی می گوید: «دهانم باز شده؟» جواب می دهد: « نه»، جستی به طرف اسب می زند كه او را بیندازد، اسب جفتكی به پیشانی روباه حواله می دهد و او را می اندازد. وقتی جان می كنده روباه دومی به بالینش می آید و می گوید: حالا از زیر پایت ریگ می پرد و چشم هایت قرمز شده و دهانت باز شده است!! »... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگترین وب سایت حرفه و فن ایران.
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین. باشکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه! درخت بالغی بود پربار از میوه ها. پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در ”زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ”بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید! مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبینید ؛ در راه های سخت پایداری کنید، لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند. ** زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر می ره. دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟ خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم خسته میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه دکتر گفت: خب، دوای دردت پیش منه، هر وقت شوهرت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده. دو هفته بعد، اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت و گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت و عصبانی نمی شد. دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونتون رو بگیرید خیلی چیزا حل می شن!!... پی نوشت۱: این فقط یک داستان هست و هیچ وقت به واقعیت تبدیل نخواهد شد: قابل توجه آقایان!!... پی نوشت۲: بدین وسیله از همه بانوان ایرانی عذر خواهی می شود!... پی نوشت۳: توانایی بانوان ایرانی آنقدر زیاد هست که انجام هر دو عمل (قرقره کردن و صحبت کردن) برایشان امکان پذیر هست. ما به وجود چنین مهارتی در خانم های ایرانی افتخار می کنیم! *** جملات زیبا: وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد ، دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواستهاید... مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان مهم... شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ می شوید... فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولی راه به جائی نخواهد برد... امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگ ترین وبلاگ حرفه و فن ایران
* هر را از بر تمیز نمی دهد: داستان: این مثل در رابطه با کسانی به کار می رود که بی سواد صرف هستند، معرفت ندارند و خلاصه قوه دراکه و تشخیص آنها تا آن اندازه ای ضعیف است که حتی دو کلمه ی ساده «هر» و «بر» را که شبانان می شناسند و محل به کار بردن آن دو را نیز می دانند از هم تمیز نمی دهند. صدای «هر» برای طلبیدن و خواندن گوسپندان است و صدای «بر» با لهجه و آهنگ مخصوصی که فقط شبانان می توانند ادا کنند برای دور کردن و به جلو راندن گوسپندان به کار می رود. چوپانان ورزیده و کارکشته به تمام صداهای چوپانی واقف هستند ولی دو صدای هر و بر را هر چوپان تازه کار و مبتدی هم می داند و باید بداند زیرا هر و بر در واقع الفبای اصطلاحات چوپانی است و فراگرفتن آن حتی برای بچه چوپان ها نیز اشکال و دشواری ندارد. پس در این صورت اگر کسی هیچ نداند به مثابه چوپانی است که از فرط بی استعدادی هر را از بر تمیز ندهد. به همین جهت عبارت بالا ابتدا در منطقه ی غرب رفته رفته در سراسر ایران مصطلح گردیده و در ادبیات ایران نیز رسوخ پیدا کرده است. چنان که باباطاهر گوید : خوشا آنانکه هر از بر ندانند / نه حرفی در نویسند و نه خوانند. ** هفت خط: داستان: افراد بسیار زیرک و باهوش و در عین حال رند و حقه باز و حیله گر را در عرف اصطلاح عامه به «هفت خط» مثل می زنند و فی المثل می گویند :«فلانی از آن هفت خط هاست». هفت خط، استاد چیره دستی بود که از هفت خط به بالا را که نگارش آن برای سایر خطاطان و خوشنویسان خالی از اشکال نبود در نهایت زیبایی و هنرمندی می نگاشت. اهمیت و اعتبار استادان هفت خط به درجه ای بود که اصطلاح هفت خط بعدها به صورت ضرب المثل درآمد و در مقام تجلیل و بزرگداشت استادان هنرمند در هر فن و حرفه می گفتند : «فلانی از هفت خط هاست.» یعنی به کلید رموز و دقایق هنر اختصاصی خویش واقف و آگاه است و نظیر و بدیلی ندارد. *** از بیخ عرب شد. داستان: عبارت مثلی بالا در مواردی به کار می رود که مدعی در مقابل مدارک مثبت، دست از لجاج بر ندارد و بدیهیات و واضحات را با کمال بی پروایی انکار کند. در این گونه موارد از باب استشهاد و تمثیل گفته می شود : «فلانی از بیخ عرب شد.» پیداست بزرگان و دانشمندان خراسان به مصداق «الناس علی دین ملوکهم» از امرای خویش پیروی کرده همه تازی آموختند و در زبان تازی تا آنجا پیش رفتند که غالب آنان را ذواللسانین می نامیدند. اهالی خراسان چون بازار خط و زبان عربی تا این پایه گرم و رایج دیدند به جهت علاقه و دلبستگی خویش به فرهنگ و ادب پارسی، هر ایرانی را که عربی می نوشت و یا به عربی صحبت می کرد از باب تعریض و کنایه می گفتند : «فلانی از بیخ عرب شد» یعنی عرق و حمیت و نژاد ایرانی بودن را فراموش کرده و یکسره به دامان عرب آویخته. در واقع چون ایرانیان در آن عصر و زمان حاضر به قبول نفوذ بیگانگان نبودند و در عین حال قدرت مبارزه و مخالفت علنی با هیئت حاکمه را هم نداشته اند لذا حس ملیت و وطن خواهی خویش را در عبارت مثلی بالا قالب گیری کرده آن را به رخ مجذوبان و مرعوبان عرب می کشیدند. از آنجا که عبارت از بیخ عرب شد مترجم بیان و احساسات قاطبه ایرانیان وطن دوست بود که پس از چندی همه جا ورد زبان گردید و رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگ ترین وبلاگ حرفه و فن ایران
داستان های کوتاه * پدر داشت روزنامه مي خواند. پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم. پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده است. از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه.** مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: « يك فنجان قهوه براي من بياوريد.» صدايي از آن طرف پاسخ داد: « شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟» كارمند تازه وارد گفت: « نه!» صداي آن طرف گفت: « من مدير اجرايي شركت هستم، احمق!» مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: « و تو مي داني با كي حرف مي زني، بيچاره؟!» مدير اجرايي گفت: «نه!» كارمند تازه وارد گفت: «خوبه که نمی دانی!!» و سريع گوشي را گذاشت. *** روزي مدير يكي از شركت هاي بزرگ در حالي كه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار بیکار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه مي كرد. جلو رفت و از او پرسيد:« شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: « ماهي 2000 دلار.» مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يك جا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند!» جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد:«او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود!!؟» نکته مدیریتی: برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند، ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند! *** شخصی را به جهنم میبردند. در راه بر میگشت و به عقب خيره می شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد. فرشتگان پرسيدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد و اميد به بخشش داشت. *** امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت: عاشق نیستی! عاشق به غیر نظر نمیکند... دنیای حرفه و فن بزرگترین وب سایت حرفه و فن ایران
داستان کوتاه... الفبای مدیریت یاد بگیر!: یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد. روباه: آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟ ساعت من خرابه... شیر: خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش می کنم. روباه: جدی؟ اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه. شیر: اوه نه دوست من، بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش می کنم. روباه: مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن. شیر: میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن. ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن. بعد شیر ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد. گرگ: هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم. تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار! شیر: قدمت روی چشم، البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم. گرگ گفت: ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.. شیر: امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد. گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت. صحنه غافلگیرکننده: درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد. نکته مدیریتی:اگه میخوای بدونی چرا یه مدیر موفقه، ببین که چه کسانی زیر دستش کار می کنند!... ** روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباس های کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد... دنیای حرفه و فن بهترین و بزرگ ترین وب سایت حرفه و فن ایران
شعله عشق و امید... چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد. برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسیدگفت: من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد. کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟ چهارمین شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم. ** وعده لباس گرم... پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد. منبع: سایت سمپاد سیتی... دنیای حرفه و فن بزرگترین وب سایت حرفه و فن ایران
اصطلاح "ماست هایشان را کیسه کردند " کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است. ژنرال کریم خان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب ناصرالدین شاه قاجار بود. گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند. مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان را با میخ به درخت در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از آنها رفع مزاحمت شد. روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است. مختارالسلطنه ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت. روزی برای اطمینان خاطربا قیافه ناشناخته به یکی از دکان ها رفت و مقداری ماست خواست. ماست فروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:«چه جور ماست می خواهی؟» مختارالسلطنه گفت:«مگر چند جور ماست داریم؟» ماست فروش جواب داد:« دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!» مختارالسلطنه با شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش گفت:«ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم!» مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود به فراشان حکومتی امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس تغار دوغ را از بالا داخل دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:«آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت تو را آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!» چون سایر لبنیات فروش ها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه ماست ها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتارغضب مختارالسلطنه نشوند. آری، عبارت مثلی ماست ها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد. منبع:" ریشه های تاریخی امثال و حکم "مهدی پرتوی آملی... دنیای حرفه و فن بزرگترین وب سایت حرفه و فن ایران.
دختر کوچک و پدرش از روی پلي مي گذشتند. پدر کمی مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.» دختر کوچک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگير..» پدر که گيج شده بود پرسيد: «فرقش چيه؟» دختر کوچک جواب داد: «تفاوت خيلي زيادي داره اگه من دستت رُو بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت رُو ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.»... در هر رابطه ي دوستي اي، ماهيت اعتماد به قيد و بندهاش نيست، به عهد و پيمان هاش هست. پس دست کسي رُو که دوست داري رُو بگير، به جاي اين که توقع داشته باشي اون دست تو رُو بگيره.*** رحمت خداوند... براي تمام چيزهاي منفي كه ما بخود مي گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد، تو گفتي «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»، تو گفتي «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، تو گفتي «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، تو گفتي «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافي است»، تو گفتي «من نميتوان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهاي تو را هدايت خواهم كرد»، تو گفتي «من نمي توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاري را با من ميتواني به انجام برساني»، تو گفتي «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»، تو گفتي «من نميتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشيده ام»، تو گفتي «من ميترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحي ترسو به تو نداده ام»، تو گفتي «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگراني هايت را به دوش من بگذار»، تو گفتي «من به اندازه كافي ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»، تو گفتي «من به اندازه كافي باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، تو گفتي «من احساس تنهايي مي كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»...دنیای حرفه و فن در این نشانی نیز قابل مشاهده است. http://www.herfe-rszy.com
** دسته گل به آب دادن: ریشه این ضرب المثل به صورت های گوناگون گفته شده از آن جمله: می گویند اهریمن میان انسان ها دوستی داشت این دوست می خواست برای پسرش زن بگیرد. به اهریمن گفت: خواهشی از تو دارم که پیروان تو در روز عروسی کاری انجام ندهند که مهمان های ما آزرده بشوند ». شیطان قول داد و به پیروان خود نیز سفارش کرد. روز عروسی فرا رسید برای این که مهمانی از هر جهت باشکوه باشد آب به حوض خانه انداخته بودند. یکی از پیروان اهریمن بیرون خانه در کنار نهر آب نشست و دسته گلی را که در دست داشت به آب انداخت، آب، دسته گل را به میان حوض برد. کودکی در اندیشه گرفتن گل به کنار حوض آمد و در آب افتاد و مُرد و عروسی به سوگواری تبدیل شد . دوست اهریمن گله گذاری کرد. اهریمن آن پیرو خود را خواست و به او گفت : چرا چنین کردی؟ پاسخ داد: من کاری نکردم ، تنها برای آذین مهمانی دسته گل به آب دادم! ریشه ضرب المثل این طور هم آمده: مردی بسیار شوم وجود داشت که هر جا می رفت چون بد شگون بود دردسر می آفرید. او برادر زاده ای داشت که بدو علاقه مند بود و می خواست عروسی کند. قرار شد از او در عروسی دعوت نکنند تا عروسی عزا نشود. او بیرون از ده در اندیشه بود که کاش می توانست به عروسی برود که ناگهان چشمش به بوته گل زیبایی افتاد و با خود گفت: « این جوی آب، راست از میان باغ برادرم می گذرد. خوبست دسته گل زیبایی ببندم و به آب جوی بسپارم تا وقتی به برادرم رسید بداند که اگر من آنجا نیستم ولی دلم آنجاست. دسته گل که به باغ رفت موجب شد کودکی که خواسته بود آن را از آب بگیرد در آب افتد و کشته شود. روز دیگر که مرد شوم به خانه بازگشت و عروسی را عزا دید چون از سبب مرگ کودک جویا شد؛ فهمید که داستان چه بوده و آه سوزناکی از دل بر آورد که این کار خودش بوده است . داستان شوم بودن آدمیان دروغین است و هیچ کس شوم و بد شگون نیست.** پا را از گلیم خود بیشتر دراز کردن... روزی شاه عباس از راهی می گذشت. درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده است و چنان خود را جمع کرده که به اندازه ی گلیم خود درآمده. شاه دستور داد یک مشت سکه به درویش دادند. درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت. در میان آن جمع درویشی بود که به فکر افتاد او هم از انعام شاه نصیبی ببرد، پس سر راه شاه پوست تخت خود را پهن کرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتی که مرکب شاه از دور پیدا شد، روی پوست خوابید و برای اینکه نظر شاه را جلب کند هریک از دست ها و پاهای خود را به طرفی دراز کرد بطوریکه نصف بدنش روی زمین بود. در این حال شاه به او رسید و او را دید و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پای درویش را که از گلیم بیرون مانده بود قطع کنند. شخصی سوال کرد که : «شما در رفتن درویشی را در یک مکان خفته دیدید و به او انعام دادید. اما در بازگشت درویش دیگری را خفته دیدید سیاست فرمودید، چه سری در این کار هست ؟» شاه فرمود : «درویش اولی پایش خود را به اندازه ی گلیم خود دراز کرده بود اما درویش دومی پایش را از گلیمش بیشتر دراز کرده بود!!» دنیای حرفه و فن در این نشانی نیز قابل مشاهده است. http://www.herfe-rszy.com
*آفتابی شدن: هر گاه کسی پس از از دیر زمانی از خانه یا محل اختفا بیرون آید و خود را نشان دهد، اصطلاحا می گویند فلانی آفتابی شد. بحث بر سر آفتابی شدن است که باید دید ریشه آن از کجا آب می خورد و چه ارتباطی با علنی و آشکار شدن افراد دارد. خشکی و کم آبی از یک طرف و وضع کوهستانی، به خصوص شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران از طرف دیگر، موجب گردید که حفر قنوات و استفاده از آبهای زیر زمینی از قدیمی ترین ایام تاریخی مورد توجه خاص ایرانیان قرار گیرد. آفتابی شدن از اصطلاحات قنایی است و آنجا که آب قنات به مظهر سطح زمین می رسد و گفته می شود آفتابی شد یعنی آب قنات از تاریکی خارج شده به آفتاب و روشنایی رسیده است. این عبارت بعدها مجازا در مورد افرادی که پس از مدت ها از اختفا و انزوا خارج می شوند به کار برده شده است.... ** بشر به امید زنده است و در سایه ی آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و خوشبینی در همه جا می درخشد و آوای دل انگیز آن در تمام گوش ها طنین انداز است : «مایوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید» مفهوم این جمله را مردم و اکثریت افراد کشور در تلو عباراتی دیگر زمزمه می کنند :«مگر دنیا را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است» می گویند در ازمنه گذشته جوان بی گناهی به اعدام محکوم شده بود زیرا تمام امارات و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم اعدام را اجرا کنند. طبق روال به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد. محکوم بی گناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت : «اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید.» درخواستش را اجابت کردند و گفتند : «آیاتقاضای دیگری نداری؟» جوان بیگناه پس از لختی سکوت و تامل جواب داد : «می دانم که زحمت شما زیاد می شود ولی میل دارم مرا ازاین ستون باز کنید وبه ستون دیگر ببندید.» عمله ی سیاست که تاکنون مسئول و تقاضایی به این شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان محکوم دچار حیرت شده پرسیدند : «انتقال از ستونی به ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تاخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟» محکوم بی گناه که هنوز بارقه امید در چشمانش می درخشید سر بلند کرد و گفت : «دنیا را چه دیدی؟ ستون به ستون فرج است !» مجددا عمله سیاست برای انجام آخرین درخواستش دست به کار شدند که بر حسب اتفاق یا تصادف و یا هر طور دیگر که محاسبه کنیم در خلال همان چند دقیقه از دور فریادی به گوش رسید که : «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد.» و به این ترتیب جوان بی گناه از مرگ حتمی نجات یافت... دنیای حرفه و فن http://www.herfe-rszy.com
در زمان قدیم که حمام های چهل ستون چهل پنجره بود – و حالا چیز های دیگری جانشین آن ها شده – دلاک ها تمام علوم را دارا بودند و معمولاٌ مورد مشورت همه شخصیت ها قرار می گرفتند ، چون در یک حالتی مشتری در اختیار دلاک واقع می شد که کاملاٌ تسلیم او بود ، مدت حمام هم معمولاٌ طولانی بود ، بنابراین دردلها و اسرار مشتری در ضمنی که دلاک مشغول کیسه کشیدن او بود باز می شد ، یک روز یک مشتری ، در حالیکه زیر دست دلاک بود ، با او درد دل می کرد و می گفت : مدتی است کمرم درد می کند و شب ها نمی توانم بخوابم ، هر دوایی هم که خورده ام نتیجه ای نداده ... دلاک گفت : اتفاقا ٌ دوای این خیلی ساده است ، شما یک سیر خاکشیر بگیرید و شب در آب نم کنید و بگذارید تا صبح خیس بخورد ، بعد صبح ناشتا میل کنید ، همین ! مشتری هم اظهار تشکر کرد . پس از مدتی باز مشتری گفت : نمی دانم علامت پیری است ! چشمم کم نور شده دکتر می گوید باید عینک بزنی ، و عینک زدن هم برای من قابل تحمل نیست ، نمی دانم چه بکنم ، چشمم به خط قرآن نمی گیرد . دلاک بیدرنگ حرف او را می برد و می گوید : اتفاقاٌ امتحان شده ، شما یک سیر خاکشیر می گیرید ، شب نم می کنید ، ناشتا پیش از صبحانه میل می فرمائید ، سه شب این کار را بکنید افاقه می شود ، باز مدتی می گذرد و مشتری چند تا مرض دیگرش را می گوید دلاک باز هم همین خاکشیر را تجویز می کند ، در آخر مشتری برای اینکه مسیر حرف را عوض کند می گوید : زندگی ها خیلی عوض شده ، با همین حقوق و با همین درآمد ، چند سال پیش من یک زندگی مرفهی داشتم ، حالا در آمدهایی هم بر حقوق من اضافه شده ، باز هشتم گرو نهم است ، بطوری که از چشم طلبکارها اصلاً از خانه نمی توانم بیرون بیایم ! دلاک می گوید : یک سیر خاکشیر شما نم می کنید و ... مشتری اعتراض می کند که ، این چه جور دوایی است که هم بدرد کمر می خورد ، هم بدرد چشم می خورد و هم بدرد قرض ؟! دلاک توضیح می دهد که : سی سال تمام است من هر شب یک سیر خاکشیر نم می کنم ، صبح ناشتا می خورم ، و تا حالا هیچ بدی از آن ندیده ام ! یک نوع " تشیع خاکشیری " مکتب " اصالت خاکشیر " ، خاکشیریسم ! منبع :تشیع علوی و تشیع صفوی، نوشته دکتر علی شریعتی
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده است. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «پدر». با بدترين پيشداوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خواند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوستم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با اين دختر پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماري جوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينی ها و اکستازي هايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و اين دختر هم بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. با عشق،پسرت. پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!... دنیای حرفه و فن
ساعت دو و نيم كه به خانه آمدم ، بعد از صرف ناهار به عيال گفتم ؛ « كسي سر و صدا نكند ، مي خواهم يك چرت بزنم » بيست دقيقه بعد هنوز چشمانم گرم نشده بودند كه دزدگير ماشين همسايه با صدايي انكرالاصوات شروع به جيغ و داد كرد . انگار یک دزد قوی هیکل را گرفته است آن چنان سر و صدایی به راه انداخته بود که بیا و تماشا کن!! مثل برق گرفته ها از خواب پريدم . سر و صدا چند دقيقه طول كشيد تا جناب همسايه مثلا محترم رسيد و آن را خاموش كرد . بعد هم تعدادي ناقابل بد و بيراه و فحش مثبت هیجده که در این گونه وقت ها مثل نقل و نبات بر زبان همه رفت و آمد می کند - نثار جد و آباد كسي كرد كه مشت يا پايش را به اتومبيل او كوبيده بود ! با عصبانيت به عيال گفتم : « حالا يك نفر پيدا شود به آقا بگويد پیکان قراضه و درب و داغون مدل 49 را چه كسي مي دزدد ؟ انگار بنز الگانس جلو خانه اش پارك كرده است !! » عيال مثل همیشه چشم غره خطرناکی کرد و توپيد به من كه « خوبه ، خوبه ، آقا خودت همين قراضه را هم نداري و ما را جلو در و همسايه سوار آن موتورسيكلت دو زمانه عهد بوقت مي كني كه از داخل لوله اگزوزش صداي هواپيماي توپولف در مي آيد !! آن وقت برای مردم صفحه می گذاری؟!» جوابي نداشتم . یعنی داشتم ولی راستش ترسیدم با آن ملاقه دستش توی ملاجم بزند یا با یک هوک چپ ناک دانم کند، لذا دوباره خودم را به خواب زدم . ده دقيقه اي گذشت . ناگهان صداي عجيب و غريبي در گوشم پيچيد . مردي با صداي نتراشيده و نخراشيده در بلندگوي ابو قراضه اش بدجوري نعره مي زد : «بدو ، … بدو كه حراجش كردم . جوراب ، حوله ، زيرپوش … بدو … بدو كه حراجش كردم ! » قضيه آن وقتي جالب شد كه يك ماشين ديگر هم بوق زنان از راه رسيد . انگار عروسی هزار فامیل بود! فروشنده به وسيله بلندگوي پرقدرتي اين طور تبليغ مي كرد : «آهن كهنه ، نان خشك ، سماور كهنه ، كفش كهنه مي … خريم ! » هر وقت هم بلندگو کار نمی کرد شاگردش تلافی می کرد و آن چنان نعره ای می زد که در و دیوار ما نیم متر خم و راست می شد!! نمی دانم این همه آدم از کجا پیدا شدند جلوی درب منزل ما و ریختند دور ماشین ها.........
ادامه مطلب
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!" من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد. عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرف تر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم. همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!" او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم.........
ادامه مطلب
ماجراي "خر ما از کرگی دم نداشت" چيست؟ مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست ! مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ! مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند . نخست از یهودی پرسید . گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد ! جوانِ پدر مرده را پیش خواند . گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام . قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی ! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد ! چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش ! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد : مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است...

