در كلاس حرفه و فن صحبت از شاعران يزد شد و من دو بيت از يكي از شعرهاي معروف دكتر جلاليان را كه به لهجه يزدي سروده شده است را براي بچه ها خواندم. ( وَر بـــاد نَـــدِه اِقّــَــدَه ايـــن زُلــف چُــلُـفـتَـه / بــِــيـزار كه وَر بَــشـن مُـلِت يَـخـودَه شُلُفته! يعني اين قدر اين گيسوان درهم و كلاف شده را به دست باد نده تا در حركت باشند. بگذار و اجازه بده كه اين گيسوانت اطراف و روي گردنت آرام و بي حركت قرار گيرند... البته بقيه شعر را مي توانيد در ادامه مطلب با تفسير شعر بخوانيد...) خوششان آمد. به همين خاطر اين پست را به ايشان اختصاص دادم. خوب است دبيران محترم و تلاشگر ادبيات در معرفي شاعران شهر و ديار خود اهتمام بيشتري داشته باشند... دکتر عبدالحسین جلالیان یکی از شاعران بنام یزد است. در مقدمه کتاب معروفش پله های سنگی آورده است:"... پدر من یکی از معماران حوزه یزد بود که دختر عموی خود را به همسری برگزید و صاحب پنج فرزند شد که این ناتوان اولین فرزند ذکور او در نوروز سال ۱۳۰۷ شمسی در یزد و در محله تل متولد شدم. تا ۱۸ سالگی دوره مکتب قدیمی، دبستان و دبیرستان را در این شهر گذرانده و سپس در سال ۱۳۲۶ وارد دانشگاه تهران شدم. دوره دکترای دارو سازی و پس از آن آزمایشگاه تشخیص طبی را به پایان برده و مدت ۲۶ سال در وزارت بهداری و در استان یزد به امور آزمایشگاهی مشغول گردیدم. بالاخره در سن ۵۰ سالگی بازنشسته و تا امروز به شغل آزاد آزمایشگاهی در جوار بیمارستان دکتر مجیبیان اشتغال دارم... گرايش طبع اين ناتوان به شعر و ادبيات فارسي به سبب كوشش هاي بي دريغي بود كه معلم و مربي فقيدم مرحوم حسين آموزگار در دوره دبستان و سال هاي اول دبيرستان معمول و در مرحله نخست مرا به حفظ هر چه بيشتر اشعار انتخابي تشويق مي كرد. چنان كه در همان دوره دبيرستان زبانم به كلام منظوم باز و از آن پس به صورت تفنن تا به امروز نغمه پرداز است..." در کتاب وزین پله های سنگی بخش های زیبایی از غزلیات، برگردان اشعار ارمنی به شعر فارسی، مثنوی امید و اعجاز، اخوانیات، رباعیات، اشعار مذهبی و بویژه اشعار معروف او به لهجه یزدی وجود دارد که خواندن آن به همه دوستان توصیه می شود. براي مطالعه نمونه هايي از اشعار زيباي ايشان روي ادامه مطلب كليك نماييد............
ادامه مطلب













نقشه مدارهاي الكترونيكي از كتاب وزين "الكترونيك به زبان ساده ۲" انتخاب شده است. نويسنده اين كتاب استاد گرامي جناب آقاي محمود بخت آور دبير استعداد هاي درخشان تبريز بوده كه كتاب هاي زيادي در زمينه برق و الكترونيك تاليف نموده اند. آقاي بخت آور درباره نقشه ها كه توسط خوانندگان كتابشان ارسال گرديده، تاكيد كرده اند: هيچكدام از اين نقش ها عملا توسط بنده ساخته و آزمايش نشده اند اما به علت سادگي و معروف بودن آنها از نظر تئوري بررسي شده و قابل اعتمادند مگر اين كه ارسال كننده نقشه در رسم آن اشتباه كرده باشد يا من در برگرداندن آن به كتاب! " مطالعه جلد ۱ و ۲ اين كتاب را به همكاران و دانش آموزان گرامي توصيه مي نمايم. برای مشاهده برخی از مدارهای الکترونیکی این کتاب مفید به پست ۷۰۸ همین وبلاگ مراجعه نمایید...




گربه اي به روباهي رسيد. گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟ روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟ گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم. روباه پرسيد : چه هنري ؟ گربه گفت : وقتي سگ ها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم . روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگ ها برخورد كني . در اين لحظه يك شكارچي با سگ هايش رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه . تا روباه خواست كاري كنه ، سگ ها او را گرفتند . گربه فرياد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد ؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد ، الان اسير نمي شديد! ** چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن!، موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن! ** كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند. طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيكوست و نتيجه آن شد كه مي بيني . طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد! ** در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت. معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟» گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است!» ** به دکتر شريعتي گفتند:" استاد! سيگار طول زندگي آدمو کوتاه مي کنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگي فکر مي کنم!! ** يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست زنگ بعد حساب داريم . ** هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشه اش کجاست... ** بوديم و کس پاس نمي داشت هستيم، باشد، نباشيم و بدانند بوديم! ** وقتي يه سيب گاز مي زني و يک کرم درسته مي بيني زياد ناراحت نشو، چون ممكن بود يه سيب گاز بزني و يه كرم نصفه ببيني! شكسپير ** مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اينه كه مهم باشي! حتي براي يك نفر...** اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت!!










ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی بود و تعمیر آن نیز فایدهای نداشت. قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود. اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیونها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی این درخواست از سوی کتابخانه رد شد. فصل بارندگي فرا رسید، اگر کتاب ها بزودی منتقل نمیشد، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس میگردید. رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید. روزی، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا این قدر ناراحت است. رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی، جوان پاسخ داد: سعی میکنم مساله را حل کنم. روز دیگر، در همه شبکههای تلویزیونی و روزنامهها آگهی منتشر شد به این مضمون: همه شهروندان میتوانند به رایگان و بدون محدودیت کتاب های کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند... خود را تغییر دهیم نه جهان را.*** در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز میشوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند. در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکهای در آورد و گفت: "سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، میبریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد". "سرنوشت خود مشخص خواهد کرد". سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بیخود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت جنگ را با يك سكه نمي توان تغییر داد؟!" ژنرال در حالی که سکهای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان میداد جواب داد:" کاملا حق با شماست".






